‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرهنگ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

ایزدخواست

روز چهارم عید برنامه هیجان انگیزی ریخته بودم. پس از گذر از یکی از زیبا ترین جاده های ایران، یعنی راه میان ایذه و شهرکرد، از طریق اصفهان به ایزدخواست رفتم.

نخستین بار نام ایزدخواست را موقع مرتب کردن فهرست ایستگاه های سینوپتیک سازمان هواشناسی شنیده بودم. بار دوم هم، در کتاب "یک سال در میان ایرانیان"، نوشته ادوارد براون نام این روستا به چشم ام خورد که انگیزه اصلی سفر به آنجا را در من ایجاد نمود، تا اینکه در تعطیلات نوروز امسال آن را عملی کردم.

روز چهارم نوروز، بعد از آنکه حدود ساعت 16:40 زویا و هژیر را از کنار ترمینال جنوبی اصفهان سوار کردم با شتاب به سمت ایزدخواست حرکت کردیم، زیرا تا غروب آفتاب زمان زیادی باقی نبود و ما مصمم بودیم که شانس دیدن روستا را از دست ندهیم.

کنار خروجی جاده، چادر نیروی انتظامی بود که در پاسخ پرس و جوی هژیر در مورد روستا، یک پیک سلامت نوروزی و یک راهنمای مسافران نوروزی شامل اطلاعاتی در مورد ایزدخواست به او دادند.

طبق اطلاعات راهنما:

شهر ایزدخواست اولین نقطه ورودی استان فارس و در فاصله 330 کیلومتری شمال شیراز و 130 کیلومتری جنوب اصفهان قرار گرفته است. جمعیت ایزدخواست حدودا 10 هزار نفر است و مهمان نوازی مردم این شهر زبانزد عام و خاص در کشور است !!

سد شهر ایزدخواست که در دره بزرگ و بر روی رودخانه این شهر احداث شده، از جاذبه های طبیعی (البته نه چندان طبیعی) ایزدخواست است که در پنج کیلومتری جنوب شهر واقع شده است.

قلعه باستانی ایزدخواست بر روی دماغه سنگ ذوزنقه شکلی در کنار جاده اصفهان - شیراز قرار گرفته است. این قلعه که متعلق به عهد ساسانیان است تنها از طریق یک پل متحرک قابل دسترس است. آتشکده این قلعه بعد ها به مسجد جامع بدل شده است.

در واقع آن چیزی که امروز به نام ایزدخواست وجود دارد، یک شهر بسیار معمولی است که در کنار روستای قدیمی بنا شده. وقتی به شهر رسیدیم مردم مشغول تماشای یک بازی محلی بودند. بازی به این صورت بود که مردان جوان دو خانواده روستایی همه دور هم جمع بودند، و هر بار دو تن از آنها - یکی از هر خانواده - به میدان می آمدند و باید با چوب بر مچ پای حریف می کوفتند. به گفته هژیر اگر کسی بازی را بلد نباشد با مچ پای شکسته از میدان بدر خواهد شد.

از یکی از اهالی در مورد قلعه پرسیدم که آدرس داد چگونه به آنجا برویم، و اضافه کرد که خود اش تا کنون (حدود 40 سال سن داشت) داخل روستای قدیمی را ندیده است.

پل متحرکی که روستا را به زمین اطراف متصل می کرد از بین رفته و به جای آن پلی با دو تخته الوار بلند ساخته اند. ضمنا در ورود قلعه را نیز قفل کرده، و در عوض دیوار کنار آن را خراب کرده بودند که مردم از طریق شکاف درون آن به قلعه وارد می شوند.





بقیه توضیحات در مورد روستا را بهتر است از زبان آقای ادوارد بروان که حدود 120 سال پیش، از آن دیدن کرده بشنوید. متن زیر برگرفته از کتاب «یک سال در میان ایرانیان» نوشته ادوارد براون و ترجمه مانی صالحی علامه است. عکس های این مجموعه از زویا هنرمند است.


«حدود 11/15 صبح در امین آباد، آخرین روستای عراق عجم برای صرف ناهار توقف کردیم. از این نقطه می توانستیم در مقابل خود به وضوح، تپه ی مخروطی شکل کوچکی را ببینیم که در پشت آن دهکده ی ایزدخواست، که آن قدر مشتاق دیدن اش بودم، قرار داشت. مطالب زیادی درباره ی موقعیت طبیعی مستحکم آن که بر فراز پرتگاه صخره ای قرار گرفته، خوانده بودم. همین طور که به تپه ی مخروطی نزدیک تر می شدیم (نام آن تل پلو بود، فکر می کنم به خاطر شکل آن که بشقاب پلو را به یاد می آورد) حداکثر سعی خود را کردم که اولین نگاه را به خانه های روستا بیندازم، اما اولین منظره ای که دیدم حالتی آمیخته از ناامیدی و تعجب به همراه داشت. پس از عبور از تپه توانتم به وضوح گنبد سبز امامزاده ای را که اطراف آن را قبرستان پرت و دور افتاده ای فرگرفته بود، ببینم. کمی آن طرف تر و تقریبا در همان سطح از صفحه دشت که ما در آن راه می پیمودیم، روستای ایزدخواست پدیدار شد. پس کجا بود آن غیر قابل دسترس بودن و استحکام و استواری موقعیت این روستا که همه ی مسافران نقل کرده اند و آن حیرت آور ترین  موضع مستحکم طبیعی در دنیا نامیده اند؟ با خود فکر کردم که چقدر درباره ی محلی که اکنون مقابل دیدگانم قرار دارد و ظاهرا هیچ اختلاف سطحی با صفحه ی دشت ندارد، اغراق کرده اند و یا شاید هم چاروادارها به دلیلی مرا گول زده اند. در همین افکار بودم که از میان قبرستان گذشتیم و به ناگهان در 

برابر دیدگانم عجیب ترین و جالب ترین منظره ای که در همه ی عمر خود دیده بودم، گسترده شد.

در آن طرف جاده ای که در آن راه می پیمودیم شکاف عمیق عظیمی، شبیه به بستر خشک رودخانه ای غول پیکر و قدیمی دیده می شد. در وسط آن چیزی ایستاده بود که من فقط می توانم آن را به جزیره ای باریک تشبیه کنم با پرتگاه هایی در اطراف، که قله ی آن پوشیده بود از ردیف پشتِ ردیف ساختمان های خاکستری با بام های مسطح که حتا روی لبه ی پرتگاه هم معلق بودند و تیر ها و ستون هایی آنها را محافظت می کرد و به هر سویی گسترده بودند، به طوری که آن محل بیش تر شبیه به مجموعه ی غریبی از آشیانه پرندگان بود تا مسکن انسان ها.



عرض صخره ای که قلعه روی آن ساخته شده است





منتی الیه (غربی) بالای این جزیره تقریبا به لبه ی شمالی شکاف چسبیده بود و فضای نسبتا کم خالی بین آن را یک پل متحرک به هم وصل می کرد که با برداشته شدن آن هر گونه دسترسی به شهر قطع می شد. در تمام نقاط دیگر، پرتگاه های عمیق با شیب تند که ارتفاع آن ها هر قدر به طرف مشرق می رفت افزایش می یافت، شهر را از هر گونه حمله ی احتمالی محافظت می کرد.



مدخل ورودی ایزدخواست که پل متحرک آن را با پل ثابت عوض کرده اند




در ایزدخواست، جاده شیراز دو شاخه می شود. یک شاخه که جاده ی سر حد یا تابستانی خوانده می شود، به طرف جنوب غربی وارد کوه ها می شود و شاخه دوم به نام جاده گرمسیر یا زمستانی، شکاف دره زیر ایزدخواست را قطع کرده به سمت جنوب شرقی می پیچد. از آن جا که هنوز اوایل سال بود و برف ها هنوز ذوب نشده بودند، تصمیم گرفتیم جاده دومی را دنبال کنیم که ضمنا این مزیت را داشت که ما را از تخت جمشید عبور می داد.

ظاهرا، ساکنان ایزدخواست زیاد دوست ندارند غریبه ها در مسکن احاطه شده با پرتگاه شان اقامت کنند. زیرا، کاروانسرا و پست خانه هر دو در پایین شکاف آن سوی رودخانه ی آب مروان که در کف دره (جنوب شرق پرتگاهی که دهکده روی آن قرار دارد) جریان دارد، واقع شده اند. بنابراین وقتی به لبه ی شکاف رسیدیم به طرف راست (جنوب) نقطه ای که پل متحرک واقع شده است، پیچیدیم و از آن جا پس از یک ربع ساعت در سراشیب جاده ای که رو به پایین می رود، به کاروانسرا رسیدیم. عمارتی بسیار عالی که بنابر کتیبه ی سردر آن، به دستور نیرومند ترین و بخشنده ترین شاهان، انتشار دهنده ایمان به ائمه ی معصوم و پاک، کلب آستان علی بن ابی طالب، عباس صفوی که خداوند پادشاهی و قلمرو او را حفظ نماید، ساخته شده بود. کتیبه به طرز زیبا یی پرداخته شده، اما متاسفانه صدمه ی زیادی دیده و خیلی از کاشی های آن را شکسته با برده اند.

من از روستاییان پرسیدم که چرا از عمارتی که باید باعث افتخارشان باشد بهتر نگه داری نمی کنند؟ آنها جواب دادند که تقصیری ندارند، سیزده چهارده سال قبل یک فرنگی به اینجا آمد و چون می خواست مقداری از کاشی ها را تصاحب کند به مردی که در پست خانه کار می کرد، پیشنهاد کرد در مقابل دو یا سه تومان مقداری از آن ها را بکند و به او بدهد. برای آن مرد وسوسه ای غیر قابل اجتناب بود. پس همان شب با قلم و چکش رفت که تقاضای فرنگی را بر آورده سازد. البته او حداقل به اندازه ی مقداری که کاشی بیرون آورد، کاشی شکست و عمارت باشکوهی از دوران قدیم، به طور غیرقابل جبرانی صدمه دید تا خواسته ی زودگذر مسافری ارضا گردد.

من میل داشتم داخل روستا را تماشا کنم. بنابراین از بعضی اهالی که می آمدند و به من خیره می شدند پرسیدم که آیا می توانند مرا به بالا، به داخل روستا ببرند؟ آنها فورا قبول کردند. پس از صرف چای، به دنبال راهنماهایم راه افتادیم. از زمین های زراعی که جوانه های گندم آن ها سبز شده بودند، گذشتیم و پس از دور زدن دیواره ی جنوبی این قلعه طبیعی، به پل متحرک انتهای غربی روستا رسیدیم.



با عبور از روی پل وارد گذر تاریکی شدیم که با خروجی های نا منظم به محوطه ی باز، از غرب تا شرق روستا را می پیماید و یا بهتر بگویم مثل تونلی می گذرد. این تنها خیابان روستا است. زیرا صخره، به رغم طول زیاد، باریک است و در بیش تر محل ها برای بیش از دو خانه کنار هم جای نیست.



راهنماهایم به من گفتند که شهر آن ها (که به نظر می رسید خیلی به آن افتخار می کنند) بسیار قدیمی است. 300 سال قدیم تر از اصفهان. برای اثبات ادعای شان یکی از سنگ های دروازه را نشانم دادند که می گفتند باید تاریخ را بر آن پیدا کنم. در واقع، تنها تاریخی که من توانستم ببینم 1218 هجری، تقریبا 1803 میلادی، بود. اما به نظر می رسید که بر آن، آثار کم و بیش محو شده ای هم وجود دارد که تاریک بودن محل، حتا در مدخل ورودی این گذر تاریک اجازه ی خواندن یا گشودن رمز آن را به من نداد.
همین طور که به جلو می رفتیم، سقف خیابان که ابتدا باز بود، کاملا توسط خانه ها پوشیده شد و راه مان چنان تاریک شد که یک قدم جلوتر را نمی دیدم و فقط ندای یاالله همراهانم بود که خبر حضور ما را می داد و مانع تصادف مان با عابران می شد.



خانه ها اکثرا سه یا چهار طبقه اند و توسط پلکانی مستقیما به خیابان راه دارند. در نمای بیرونی و نیز در طرف داخلی خانه ها، بالکن یا تراسی ساخته شده که به طور ترس آوری برفراز پرتگاه، معلق است. راهنمایانم مرا روی چند بالکن بردند تا از تماشای منظره لذت ببرم، اما احساس عدم امنیتی که با دیدن وضعیت ظاهری نه چندان محکم این بالکن ها به من دست داد، مانع لذت بردنم گردید. به راهنمایانم گفتم: «من فکر می کنم این باکن ها برای بچه های شما خطرساز باشند، زیرا هیچ نرده ای ندارند که مانع سقوط بچه شود.» جواب کاملا بی قیدانه ی آن ها این بود:«آن ها خطرناک هستند سالی نیست که دو سه نفر از روی آن ها سقوط نکنند و کشته نشوند.» پس از کمی سکوت که حواسم متوجه عدم استحکام بنای خانه ها بود، گفتم: «تعجب می کنم که چطور خود خانه ها فرو نمی افتند؟» و روستاییان با حالتی بی تفاوت گفتند: «آنها می افتند. آن جا را نگاه کن؟» من به سمتی که اشاره کردند، نگاه کردم و ویرانه ی خانه ای را که بر لبه پرتگاه آویزان بود، دیدم. وقتی فکر کردم که کنجکاوی ام در این باب کاملا ارضا شده است، پیشنهاد کردم که به گشت و تماشای مان ادامه دهیم. آن ها مرا داخل یکی از خانه ها بردند که ظاهرا یکی از مغازه های اصلی محل بود و ظرفی پر از میوه و خشکبار جلویم گذاشتند که برای رعایت ادب، کمی از آن ها خوردم، در حالی که روستاییان با توجهی توأم با نجابت مرا تماشا می کردند.










سپس به دیدن مسجد رفیتم که نتوانستیم تاریخ بنای آن را ببینیم، ولی قدیمی به نظر می آمد. بر دیوارها، غیر از شعار های معمول مذهبی شیعه، لااله الا الله، محمد رسول الله و علی ولی الله، نوشته دیگری نبود. بنای مسجد نسبت به سایر بناها، بسیار مستحکم می نمود ولی داخل آن بسیار ساده بود و غیر از یک منبر که بیشتر به یک نردبان پله ای شناهت داشت، چیزی در آن دیده نمی شد. این منبر به همراه طاق نمای محراب که در کنار آن بود، تنها نشانه هایی بودند که باعث می شدند، آدم فکر کند در مسجد است.

پس از ترک مسجد از یک مغازه ی دیگر این روستای عقب مانده و ابتدایی، دیدن کردیم و آن جا هم مجبور شدم برای رعایت ادب، مقداری از آن آب نبات وحشتناک به نام شکرپنیر را بپذیرم. سپس دهکده را از همان راهی که آمده بودیم ترک گفتیم. زیرا در واقع راه دیگری وجود ندارد. و به کاروانسرا باز گشتیم. »

لینک های مفید:

صفحه ایزدخواست در سایت سازمان یونسکو ایزدخواست در فهرست کاندیداهای ثبت میراث جهانی سازمان یونسکو قرار دارد.

ویکیپدیا

عکس های زیبا از ایزدخواست شامل یک عکس به تاریخ 1937 که نشان می دهد در آن تاریخ نیز قلعه وضعیت مناسبی نداشته و به نظر مسکونی نمی آید.

وبلاگ خبری آباده

نوشته های بی خواننده

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

بحر فارس و داستان های دیگر،

خلیج، خلیج عربی، خلیج بصره، خلیج همیشه فارس، خلیج فارس و یا بحر فارس؟

اینکه اسم این قطعه از آب هیچگاه خلیج عربی نبوده البته بر کسی پوشیده نیست اما آیا نام آن همیشه خلیج فارس بوده؟ این سوال مهمی است، و یکی از سرگرمی های من این روزها، هرچند فکر می کنم نام مکان ها به اندازه تصرف شان و منابع موجود در آنها ارزش ندارد. به هر حال، هرجا متنی قدیمی می بینم سریع به دنبال خلیج فارس در آن می گردم تا ببینم قدیم به این دریا چه می گفته اند.

تا کنون اینطور به نظرم می آمد که نام خلیج فارس را انگلیسی ها یا بطور کلی تر اروپائیان به این دریا داده اند.  زیرا برای مثال در برخی نقشه های عثمانی از آن به عنوان خلیج بصره نام برده شده.

نکته دیگر اینکه خلیج فارس از دو کلمه کاملا عربی ساخته شده است، اگر این خلیج همیشه فارس بوده پس باید نام فارسی مانند دریای پارس یا چیزی از این نوع برای اش وجود داشته باشد.

به هر حال جستجو ادامه دارد..

اما نو یافته های من دو کتاب تاریخی دیگر هستند. اول دومی را می گویم که مجموعه کتاب های راهنمای سفری است به زبان انگلیسی به نام "Modern Traveller" که در سال های میان 1825 تا 1829 در لندن منتشر شده اند. قسمت ایران این مجموعه بسیار خواندی است. قابل گفتن است که در 1825 میلادی هنوز قطار اختراع نشده بود، چه برسد به اتوبوس، هواپیما و .. حال تصور کنید که کتاب راهنمای گردشگری در آن سال چه توصیه هایی به جهانگردان می توانسته کرده باشد. البته این مجموعه کتاب، مملو از اطلاعات بسیار ارزنده در مورد تاریخ و جغرافیایی کشور ها و دیدنی های آنها است.

بخش خلیج فارس آن خواندنی است، با تفصیل بسیار ابعاد خلیج، جزیره ها، دماغه ها، و بنادر و حتی محل مخفی شدن دزدان دریایی را نیز شرح داده است. نویسنده، جهانگرد راهی ایران را پس از عبور از خلیج به بوشهر رسانده او را به شیراز راهنمایی می کند.

اما کتاب اول، بعنی «مسیر طالبی یا سفرنامه میرزا ابوطالب خان»، به کوشش حسین خدیوجم.

این اقای میرزا ابوطالب خان که از اصل و نسب ایرانی اما خود زاده و مقیم هند بوده، فردی خوش زبان و زیرک بوده که از طریق راهیابی به کمپانی هند شرقی سر از اروپا و در نهایت لندن در آورده در آنجا با فرهنگ انگلیسی اوائل قرن 19 آشنا می شود. در راه بازگشت به خلیج فارس یا به قول خود اش «بحر فارس» می رسد. او که سفرنامه خود را به زبان فارسی دری نوشته بخشی را به شرح بحر فارس اختصاص داده که در اینجا عینا می آورم.

ذکر بحر فارس و عمان

معلوم باد که بحر فارس از بحر عمان، و بحر عمان از بحر هند منشعب گردیده، ما بین مغرب و شمال راه یافته، در موضع مصب [شط] العرب سد شده، سمت غربی آن جزیرة العرب است، و شرقیش بلاد ایران. طولش پانصد میل راه است و عرض در منتها، که اوسع است، یکصد و پنجاه، و در محل انشعاب سی و شش میل است. و بحر عمان در طول سیصد و پنجاه [و در عرض قرب دوصد] و پنجاه میل می باشد. از انتهای عمان تا بمبئی، مسافت بحر هند پانصد و شصت، و مجموع از بصره تا بمبئی هزار و پانصد میل است.

روز جمعه 20 از برابر جزیره خارک، و روز شنبه 21 از محاذات ابوشهر، که از بنادر معروف فارس است، گذشتیم. طول جزیره خارک نه میل، و عرض سه است. قلعه مستحکم و محل تجارت فرنگیان «ولندیز»، در آن بوده [که میر] مهنای مشهور، یکی از شیخ زاده های عرب، در سنوات قبل، آن را خراب و آمد و رفت «ولندیزیان» را قطع ساخت. ساحل عرب از جهت پهنای بحر در اینجا ها هیچ به نظر نمی آید. می گفتند که جزیره بحرین مشهور، در ساحل آن طرف واقع است. به سبب فقدان هوا چند روز در نواحی ابوشهر به تعطیل و انتظار گذشت، و افسوس ماند که در آن مدت چرا ساحل را نگرفتیم که سیر ابوشهر به عمل می آمد.

روز چهارشنبه 25 از جزیره ابوشعیب که طول آن صد و پنجاه و عرض پنج میل است، گذشته، شام آن روز به جهت آب در جزیره قیس (کیش) لنگر کرده شد.

روز جمعه 27 از محاذات جزیره هرمز، که طول آن شش و عرض سه میل است، و روز شنبه 28 از جزیره کشمی (قشم) گذشتیم. بزرگترین جزایر بحر فارس است. شصت میل طول و بیست و سه عرض دارد.

دوشنبه سلخ محرم داخل بحر عمان شدیم. در محل مصب، هر دو کناره بحر فارس به نظر می آمد. گوشه طرف ایران را در کتب «انگلش» «کیپ [جسک (جاسک)]» و گوشه طرف عرب را «کیپ مسلدن (راس مسندم)» خوانند. در قله کوه ساحل ایران سوراخی است که فضای آن طرف آن سوراخ به دوربین دیده می شود.

و در بحر فارس غیر آنچه ذکر کرده اند، جزایر بسیار است که معمور نیست. از آن جمله دو جزیره است موسوم به توم. «توم (Tomb)» در «انگلش» مقبره را گویند. به گمان ایشان یکی از سرداران اسکندر رومی در آن مدفون است. دیگر سه لخت سنگ بزرگ در منتهای بحر فارس، چون جزیره از آب برآمده، یکی از آنها را «ماماسلمه» خوانند؛ هولناک ترین مواضع بحر فارس است: اگر باد مخالف و وقت شب بوده باشد، جهاز به سبب کشش آب بدان ها خورده خواهد شکست.

ذکر عجایب بحر فارس

از خصوصیات این بحر آنکه ماهی در این بحر پیدا می شود که چون ماهتاب سفید رنگ و پر نور است، به حدی که در حین غلت زدن های او در آببازی، که بدان مجبول (یعنی فطری و غریزی اوست) است، شعاع شکمش بر مردم جهاز می افتد. و ایضا جسمی مدور مابین گوشت و نبات، شبیه به لاک پشت، بی برآمدگی و سختی پشت، در این بحر افراط دارد. «انگلش» آن را «ستاره بحر (Start-fish)» خوانند؛ زیرا که شب هنگام هر یک مثل ستاره می درخشد. بعضی شب ها آنقدر وافر و تماشای اش خوشایند بود که دو بهر به سیر آن مشغول می ماندم. گویند جسم آن اگر به بدن [انسان] برسد، آن موضع آنقدر خارشت کند که زخم گردد.

در بحر عمان دو سه روز باد مخالف شدید می وزید. حالی قریب به توفان بر ما می گذشت؛ اما چون باران نبود آنقدر ننمود.

معلوم باد که در این اسفار عبور من بر بحر هند و اقیانوس جنوبی و بحر روم و بحر ایتالی، المعروف به بحر ونیس، [و بحر] یونان و بحر قسطنطنیه و بحر فارس افتاد، و در هر یک آنها به سفاین نشستم و به حسب قسمت در همه توفان خوردم، چنانچه ذکر بعضی گذشت. شدید ترین آنها، اگر چه زمانش دراز نبود، توفان بحر روم بود و اسهل همه این توفان.

بالجمله روز شنبه 5 ماه صفر از محاذات مسقط گذشتیم، چنانچه ساحل مسقط به نظر نیامد، و ساحل طرف ایران هم غیر مرئی بود.

روز یکشنبه 6 از بحر عمان دیگر باره داخل بحر هند، همان نواحی که وقت رفتن «انگلند» جهاز از آن گذشته بود، شدم و دایره سفر تمام شد. در محل مصب بحر عمان و بحر هند، گوشه ای از ملک عرب، که منتهای سرحد شرقی و شمالی جزیره العرب است، به نظر می آید. انگلش آن را «کیپ الگت» خوانند. از مسقط تا بدان مکان یکصد و بیست میل است.

از روز دوشنبه 7 رویت زمین بالمره موقوف شد.

روز پنجشنبه 10 ماه صفر سنه 1218 مطابق سیوم جون سنه 1803 عیسوی، ساحل بمبئی نمودار شده، یک ساعت بعد طلوع آفتاب به لنگر گاه رسیدیم. این همان روز بود که در سال گذشته از لندن بر آمده قصد ملک فرانس کرده بودم. این «غراب» اگر چه بسیار خرد بود و جای خواب و نشیمن علیحده و وسیع نداشت، اما به سبب اینکه کپتان اش زحمتکش، مرد فهمیده است، و هوای بزرگی بیجا و خیال های خام در سر ندارد، به خوشی گذشت. با آنکه هوا در غایت گرمی بود، تصدیعی رو نداد.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

رانندگی تهرانی ها بد است؟ این را از ذهن خود دور کنید


امروز به دنبال مطلبی در نسخه ایران از مجموعه کتاب های راهنمای گردشگری Lonely Planet می گشتم که به یاداشتی در گوشه یکی از صفحات آن بر خوردم و فکر کردم جالب است آن را ترجمه کرده در آبگرم بگذارم.

متن انگلیسی یادداشت رو هم در زیر قرار داده ام. توضیح بیشتر لازم نیست.

رانندگی تهرانی ها بد است؟ این را از ذهن خود دور کنید


علیرغم خطر جانی، مشکل اصلی که به عنوان یک مسافر خارجی در تهران با آن روبرو می شوید آن است که از لحاظ روحی چگونه باید با این توده فلزی دیوانه ای که به سمت تان حرکت می کند مواجه شوید. پس از بررسی های فراوان، ما به این نتیجه رسیده ایم که با تغییر نگاه و رفتار پیشنهادی ما، نه تنها بر اضطراب ناشی از هیجانات ترافیکی غلبه می کنید، بلکه بطور کلی تجربه سفر تهران را برای خود به یاد ماندنی تر نیز خواهید نمود.

سعی کنید رانندگان تهرانی را «ناامید کننده»، «دیوانه»، یا «احمق» فرض نکنید، زیرا تنها نتیجه آن ترس و وحشت بیشتر است. در عوض، به آن فاصله های باریکی توجه کنید که راننده تاکسی بدون کمک ترمز ردشان می کند، به بیشمار دفعاتی فکر کنید که او خود را از موقعیت های بسیار خطرناک می رهاند، و کم کم خواهید یافت که اینها واقعا دست فرمان شان خوب است.

با دقت به راننده خود خیره شوید: او تقریبا هیچگاه از آینه (اگر اصلا داشته باشد) استفاده نمی کند؛ او تنها مواقعی که در بزرگراه است کمربند ایمنی را روی شکم خود می اندازد، زیرا ممکن است جریمه شود؛ به ندرت از چراغ راهنما استفاده می کند؛ و با خیال راحت، درست وسط خیابان های اصلی، سر و ته می کند - حتی بدون آنکه ضربان قلب اش کمی تند تر شود.

حال، خود را جای او بگذارید و فکر کنید مجبور بودید در چنین ترافیک سرسام آوری رانندگی کنید بدون آنکه هیچ تصادفی رخ دهد. بله کاملا درست است، بیخود مقاومت نکنید، خودتان خوب می دانید که این راننده ها جدا دست فرمان شان خوب است!

سخن آخر اینکه، این آشوب را در آغوش باید گرفت! سری به گوشه خیابان جمهوری و میدان فردوسی بزنید و یک موتور سوار مسافرکش بگیرید تا شهر را به شما نشان دهد. به او بگویید که عجله دارید و محکم او را بچسبید.
در دیزنی لند، برای سوار شدن بر یکی از آن ترن های هیجان انگیز باید کلی پول خرج کنید، اما در تهران اینکار تنها جزئی از زندگی روزمره  است. از آن لذت ببرید!







Bad Driving? It's all in your head


The physical danger notwithstanding, the main problem you face as a visitor on Tehran's streets is mental: how to deal with this manic of metal. After much testing, we believe the following attitudinal adjustments will not only free you of some of the traffic-induced anxiety, but make your Tehran experience all the more memorable.
Try not to think of Tehrani drivers as 'hopeless', 'crazy', or 'stupid', it will just make you more scared.
Instead, look at all the tiny gaps your taxi driver is negotiating without recourse to the brakes, the countless sticky situations from which he extricates himself, and you start to realise these guys are actually GOOD drivers.
Watch your driver closely: he almost never uses his mirrors (if he has any); he drapes his seatbelt across his chest only when driving onto any expressway, where he can be fined; he rarely indicates; and he happily makes U-turns in the middle of major roads - all without raising his heartbeat.
Then think of how well you'd have to drive to get though this nightmarish traffic without being involved in some kind of accident. That's right, don't fight it, you know those guys are actually REALLY GOOD!
Finally, embrace the chaos! Head to the corner of Jomhuri-ye Eslami Ave and Ferdosi St and engage a motorbike taxi for a trip across town. Tell him you're in a hurry, and hold on. At Disneyland you'd pay good money for this kind of white-knuckle ride, in Tehran it's just part of life. Enjoy it!

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

منشاء پاستا کجاست؟


فکر می کردم که آبگرم بدون پاستا نمیشه بعد به فکرم رسید که البته پاستا هم بدون آبگرم درست نمی شه و این مقاله در نتیجه آمد.


اینکه پاستا از کجا آمده و چه کسی آن را اختراع کرده، موضوع بحث تاریخی داغی است. آیا مخترع پاستا چینی ها بوده اند؟ یا ایتالیایی ها؟ یا عرب ها؟

در آن شکی نیست که مارکو پلو در سال 1295 میلادی رشته (Noodles) را از چین به ایتالیا آورد. اما اغلب متخصصان تاریخ اغذیه معتقدند که نوعی از پاستا سال ها پیش از این تاریخ در ایتالیا رواج داشته است. نقاشی های روی دیوار در یک مقبره اتروسک ای وسائل آشپزخانه ای - شامل تخته شیرینی پزی، وردنه و چرخ - را نمایش می دهد که تا حد بسیار زیادی مشابه وسائلی است که امروزه برای تهیه پاستا بکار می روند.

ضمنا مدارکی وجود دارد که رومیان باستان، خمیر ترش نشده ای از آرد و آب درست کرده، سرخ نموده، به نوار های پاستا مانندی بریده و با خورش می خورده اند.

آپیشیوس خوراک شناس مشهور رومی قرن نخست میلادی، ظروف غذای پخته با خمیر پاستا مانندی را شرح می دهد که با لایه ای از دیگر ترکیبات خوراکی پوشانده می شد.

آیا این نوعی لازانیای رومی نبود؟

هر زمان یا مکانی که پاستا اختراع شده باشد، بدون شک این سیسیلی های بودند که برای نخستین بار آن را در آب جوشاندند. آنان، آبیاری و کشاورزی را از اعراب که در طول قرن 9 میلادی جزیره را به تصرف خود در آورده بودند یاد گرفتند، و مطابق مدارک تاریخی، در قرن 12 میلادی، سیسیلی ها نوعی پاستای بلند و نازک همچون اسپاگتی درست می کردند.
همزمان کالابریایی ها استاد پیچاندن نوارهای پاستا و درست کردن پاستای لوله مانندی مشابه ماکارونی های امروزی بودند.

یک کتاب آشپزی ایتالیایی مربوط به قرن سیزدهم میلادی (درست کمی قبل از بازگشت مارکو پولو از چین)، دستور العمل هایی برای تهیه انواع پاستا از جمله راویولی، ورمیشل و تورتولینی ارائه می دهد.

ظاهرا جای شکی باقی نمی ماند که حتی پیش از بازگشت مارکوپولو نیز در ایتالیا پاستا وجود داشته است، و البته موزه پاستا در شهر رم پر از مدارکی محکم برای اثبات این موضوع است.

در عصر رنسانس، پاستا به پای ثابت منوی رستوران های ایتالیایی بدل گشت. فلورانسی های پولدار آن را به همراه شکر و ادویه جات گرانقیت، صرف می کردند. اما افراد معمولی تر، آن را ساده یا با مواد غذائی ارزان تری همچون سیر، سبزیجات و پنیر، می خوردند.

آن روز ها، پاستا ساده، تازه و دست ساز بود و فرسنگ ها با انواع تجاری خشک آن که امروزه در رنگ ها، اشکال و مزه های گوناگون ساخته می شود فاصله داشت. افتخار ساخت این مدل پاستا البته متعلق به ناپلی ها است.

زمین های حاصلخیز اطراف شهر ناپل، مکانی ایده آل برای رشد گندم دورام، که بهترین آرد برای تهیه پاستا از آن تولید می شود، است. همچنین ترکیب باد و آفتاب این منطقه بهترین شرایط را برای خشکاندن پاستای تجاری فراهم می آورد. همانکه ناپلی ها این را کشف کردند، صنعت ساخت پاستا به صورت تجاری در اطراف شهر پا گرفت، تا جائی که در اواخر قرن هیجدهم میلادی، مصرف پاستا در تمام ایتالیا فراگیر شد.

ماکارونی، اسپاگتی و تالیاتِله نخستین اشکال پاستا بودند که به صورت تجاری تولید شدند، که البته در آن زمان تنها با آب و آرد ساخته می شدند.

در این زمان، پاستا مبدل به غذای فقرا گشته معمولا با خورش گوجه فرنگی تهیه می شد. گوجه فرنگی که از قاره آمریکا به اروپا راه پیدا کرده بود، همچون گندم دورام با آب و هوای جنوب ایتالیا بسیار سازگار از آب در آمد. زمانی که عشق میان ایتالیایان و گوجه فرنگی شکل گرفت، تبدیل به وصلتی نا گسستی شد که تا به امروز پابرجا مانده است.

در این زمان، پاستایی که در آن از تخم مرغ استفاده شده باشد در شمال ایتالیا تهیه می شد و هنوز به صورت تجاری تولید نشده بود. پاستا با تخم مرغ (Pasta all'uovo) معمولا به صورت تازه، با گوشت پر شده یا با خورش، برای افراد ثروتمند تهیه می شد.

تنها در قرن بیستم بود که پیشرفت های صنایع غذائی امکان تهیه تجاری پاستا با تخم مرغ (آنگونه که امروزه در همه فروشگاه ها به سادگی پیدا می شود) فراهم گردید.

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

زندگی در خانه های دراز ساراواک (مالزی)



    زندگی در خانه های دراز ساراواک (مالزی)
    اگر حدود یک قرن پیش، اتفاقا از نانگا سوپا در اولو آی (منطقه ای در قسمت جزیره ای مالزی [برای نقشه اینجا را کلیک کنید]) سر در می آوردید، احتمالا مردم قبیله ایبان که در خانه های دراز (Longhouse) شما را با راهزنان و غارتگران اشتباه گرفته بودند، بارانی از تیر های زهر آگین بر سرتان فرود می آوردند.
    خانه دراز، معادل بوُرنِئوئی قلعه است. این بنا، معمولا بر روی پایه هایی (بالا تر از سطح زمین) ساخته می شود و تنها یک در ورودی دارد. تمام ساکنان روستا با جمعیتی بین 20 تا 100 خانوار زیر یک سقف در آپارتمان های مجزای خانوادگی زندگی می کنند که همه به سوی روآ (نوعی بالکن اشتراکی که زندگی روستائی در آن جریان دارد) باز می شوند.
    مردم قبیله ایبان کماکان با حفظ درجه از سنت خود در طول رودخانه های ساراواک در این خانه های دراز زندگی می کنند. بازدید و اقامت از این خانه های دراز تبدیل به جزء اصلی تجربه توریستی در ساراواک شده است.
    یک دهه پیش، یک شرکت توریستی در بونئو با همکاری مردم محلی در نانگا سوپا شروع به برگزاری تور های خانه دراز در این منطقه نمود. روستائیان از شرکت خواستند تا بجای اقامت در خانه دراز، اقامتگاهی در کنار آن برای توریست ها فراهم گردد تا بدون  مختل نمودن زندگی روزمره شان، توریست ها تجربه زندگی در این محیط را بدست آورند.
    امروزه بجای بارانی از تیر های زهرآگین، به شما خوش آمد گفته و از شما با یک لیوان توآک (نوعی شراب برنج) و معرفی دهکده پذیرائی می شود. برای روستائیان توضیح داده شده است، که به توریسم به عنوان نوعی شغل کناری نگاه کنند، بنابراین حرفه اصلی شان کما فی السابق ماهی گیری و کشاورزی است (که البته از کمک شما نیز خوشحال خواهند شد).
    فعالیت های دیگر در منطقه شامل، گردش (با راهنما) در جنگل های پر از قصه باتانگ آی است، جائی که به احتمال زیاد موفق به دیدن اوران گوتان در محیط طبیعی خود خواهید شد و البته عده ای از پستانداران اولیه و پرندگان نایاب را نیز نباید از فهرست دیدنی ها حذف نمود.
    زمان سفر: این منطقه استوائی در تمام سال شرجی و گرم است. فصل باران های موسمی در این منطقه از آبان تا بهمن ماه است.
    راه دسترسی: نانگا سوپا، در منطقه باتانگ آی استان ساراواک مالزی (سمت جزیره ای) واقع شده است.

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

قلعه های عمان

    وقتی در عمان سفر می کنید، لازم نیست خیلی با دقت نگاه کنید تا تعداد قصر ها و قلعه ها در خارج از شهر توجه شما را به خود جلب کند. فقط یک نگاه لازم است تا مطمئن شوید که به زحمت بتوان در این کشور، تپه ای را که برج و بارو ای بر آن نساخته باشند یافت.





    زمانی که کشور اولویت های مهم تری نسبت به مرمت و تعمیر خشت و گل های رنگ و رو رفته و تیرهای چوبی شکسته داشت، وزارت فرهنگ و میراث ملی سرمایه گزاری عظیمی در پروژه بازسازی و مرمت قلعه ها نمود. عملیات مرمت آثار باستانی در دهه 1970 میلادی، زمانی آغاز شد که با وجود تنها چند مدرسه و بیمارستان در سراسر کشور، کل کار به هوا و هوسی بیش نمی نمود و به طور قطع ربطی به رشد صنعت نوپای توریسم هم نداشت؛ شاید بیشتر مرکز ثقل بیداری ملت - نمایشی از هویت ملی کشور، و زیربنایی برای ساخت تصویری نو از عمان به شمار می رفت.
    این استحکامات، چه تنها یک چهار دیواری ساده باشند، یا عمارات عظیمی همچون قطعه نخل، شجره نامه هایی گاه طولانی تر از عمر خود کشور با خود دارند. برخی از آنها، مانند قلعه الرستاق  کمی پیش از اسلام، به دست قبایل محلی و به منظور محافظت از مسیرهای تجاری بنا شدند، یا، همچون قلعه برقح برای مقاومت در مقابل حمله غارتگران دریایی ساخته شده اند. این بنا ها، اجزاء شکل دهنده یک ملت را تشکیل می داده اند. شاید قلعه ساختن مهارتی فراموش شده در عمان به شمار آید (بیشتر تخصص لازم در پروژه های مرمت از خارج از کشور بدست می آید)، اما نیاز به حفظ و نگهداری این نماد های تاریخی برای نسل های آینده به خوبی احساس می شود.
    خوب شاید بپرسید که اصلا قلعه چیست که اینقدر اهمیت دارد. قلعه بنایی نظامی است که طوری طراحی شده تا از یک جامعه محافظت نماید (مانند قلعه الحضم). از سوی دیگر، قصر مانند بیت النعمان در برقع، استحکاماتی خصوصی است که اصولا برای محافظت ملک آن ایجاد شده است. براین پایه، قلعه را می توان به عنوان بخشی از غرور مدنی، یا نشانی از استقلال و همبستگی یک جامعه تعریف نمود، چیزی که برتقالی ها زمان فتح مسقط و قلعه های میرانی، جلالی، و مطرح قادر به درک آن نبودند، آنها قلعه ها را فتح نمودند اما موفق به تسخیر مردم داخل آنها نشدند.





    ممکن است با نگاهی به شکوه و جلال قلعه آیجا، دهکده ای که هنوز تا رسیدن به دنیای مدرن فرسنگ ها فاصله دارد، بتوان نتیجه گرفت که مناظر عمان همگی عقب افتاده و مربوط به اعصار گذشته اند. اما به خاطر بیاورید آن ایستگاه اتوبوس، باجه تلفن عمومی و ساختمان های اداری جدید مسقط را که همگی برگرفته از معماری قلعه ساخته شده اند؛ درواقع، آنان قلعه را برای عصر معاصر دوباره خلق نموده اند. وقتی به کشور های دیگر منطقه نگاه می کنید و می بینید که چگونه از گذشته خود جدا افتاده و آن را انکار می کنند، این احساس احترام و ایجاد پیوستگی میان گذشته و میراث آن است که عمان را در حوضه خلیج فارس منحصر به فرد می نماید.
    منابع:
    The Lonely Planet, Oman

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

مروري بر جمهوری آذربايجان






مروري بر جمهوری آذربايجان

آذربايجان به معني «سرزمين آتش» يكي از سه كشور حوزه قفقاز و از قديمي ترين مكان هاي سكونت بشر است. آذربايجان با 86،600 كيلومتر مربع مساحت و 7،830،000 نفر جمعيت سرزميني است نه اروپايي و نه آسيايي، بلكه ملقمه اي است از تمام فرهنگ ها و تمدن هايي كه روزگاري از آن گذر كرده اند.

شواهد تاريخي نشان مي دهد كه بين 500 تا 700 هزار سال پيش انسان در اين منطقه سكونت داشته. قديمي ترين ابزار توليد آتش در آذربایجان کشف شده است. (در قره باغ كه اكنون منطقه مورد اختلاف بين آذربايجان و ارمنستان به شمار مي رود).

آذربایجان به معنی سرزمین آتش است. این سرزمین بر روی منابع عظیم نفت و گاز طبیعی واقع شده، و پر است از رودخانه ها، چشمه ها و حتی کوه هایی که به دلیل نشت گاز طبیعی از منابع زیرین، در حال سوختن هستند. شاید در فارسی آب و آتش دشمن یکدیگر باشند، اما در آذربایجان منظره چشمه ای با آب سوزان، یا کوهی که از آن آتش بیرون آید، عادی است. البته منظره چاه های نفتی که در حیاط خصوصی مردم یا وسط چهارراه ها در حال استخراج نفت هستند نیز دیدنی است.



بنا به نظر برخی تاریخ دانان، زرتشت زاده آذربايجان است، اگر هم نباشد آذربایجان از قدیمی ترین سرزمین های زرتشتی و از مقدس ترین آنها بوده وهست. تعدادی از قديمي ترين و مهم ترین آتشكده هاي زرتشتي در اين منطقه باقي مانده و سالیانه زرتشتیان از هند، ایران و دیگر نقاط دنیا برای زیارت به آن سر می زنند.
تاثير حكومت ايرانيان،عرب ها، ترك ها، رومي ها و روس ها را مي توان در فرهنگ متنوع آذري يافت.

شهر هاي لنكران و آستارا و منطقه تالش در جنوب با فرهنگ تالشی آن، خانلر در مركز كه توسط شراب سازان آلماني در 1830 بنا شد، همینطور شهر تاريخي گنجه كه زادگاه نظامي گنجوي شاعر فارسي سرا است. يهوديان و لزگي ها نيز شهر ها و دهات خود را دارند و مردم لاهيج خود را از تبار لاهيجان ايران می دانند و البته زبانشان نیز بیشتر فارسي است تا آذري.

اگر مساحت جمهوری آذربایجان زیاد نباشد، تنوع فرهنگی، نژادی و زبانی در آن بی نظیر است.




آیا می دانید روستای گلستان، جایی که عهدنامه گلستان میان روسیه و ایران امضا گردید در این کشور واقع شده است.


اكثريت جمعيت آذربايجان را مسلمانان شيعه تشكيل مي دهند. حكومت آذربايجان غير مذهبي است. در آذربايجان سال جديد روز اول ژانويه آغاز می شود این روز تعطيل است، اما عيد اصلي شان عيد نوروز است كه يك هفته را (و گاه بيشتر) تعطيل مي كنند. ضمنا چهارشنبه سوري از دیگر جشن های مهم آن دیار است (که برگزار می شود).

آشپزي آذري به ايراني بسيار نزديك است در باكو خورش فسنجان، قرمه سبزي، كوكو و كوفته به راحتي پیدا می شود، هرچند آشپزي شان از روسي، تركي و گرجي نيز بي تاثير نمانده است.

در دوران اتحاد جماهير شوري، باكو و ديگر شهر هاي ساحلي آذربايجان، مراكز تفريحي جذاب براي ساکنان دیگر جماهير به حساب می آمد، و جمعيت ارمني ساكن در آذربايجان (تا پيش از جنگ) به بيش از يك ميليون نفر می رسید.


امروزه به دليل آلودگي هاي نفتي، اكثر سواحل اين مناطق براي آب تني مناسب نيستند هرچند كه جوانان پولدار و خوش گذران آذري بي توجه به اين مسائل در سواحل پرسه می زنند. با اين حال، ساحل آستارای آذربايجان خوب و زيبا و تمیز است. جائی که منظره کوه ها و جنگل های تالش در افق پیداست، و خبری از بلوک های بتونی خاکستری رنگ جنوب دریای خزر نیست.

منابع عظيم نفت و گاز طبيعي كه در بسياري از مناطق به طور طبيعي آزاد می شود، باعث شده در خیلی جاها شعله هاي آتش از صخره ها سر بر آورده يا حتي چشمه ها و رودخانه ها با يك جرقه آتش بگیرند.

ماركوپلو نیز به صخره هاي گاز سوزان در اين منطقه اشاره كرده است.



مردم آذربایجان در هنر و ادبيات ذوق و سلیقه دارند.
نظامي گنجوي به فارسي شعر مي گفت، اما محمد بن سليمان فضولي به آذري، در دوران معاصر مي توان از ميرزا فتحعلي آخوندف و ميرزا صابر نام برد (كه ظاهرا آثارش الهام بخش اريك كلپتون در ساختن ترانه ليلا بوده است). مجله فکاهی ملا نصرالدین از مجلات وزین ادبی و طنز در منطقه قفقاز به شمار می رفته است.

موسيقي مقام، همان است كه عاشق ها در آذربايجان اجرا مي كنند در سال 2003 سازمان يونسكو اين سبك از موسيقي را به عنوان يكي از اشكال ناملموس ميراث بشري به ثبت رساند.
آذري ها در موسيقي جاز نيز يد طولاني دارند. از 1950 وفيق مصطفا زاده با تركيب موسيقي مقام و موسيقي جاز شهرت جهاني به دست آورد. دختر او عزيزا مصطفا زاده يكي از خوانندگان شناخته شده جاز در جهان است که اکنون در آلمان زندگی می کند. فستيوال جاز باكو يكي از فستيوال هاي معتبر موسيقي در جهان است که همه ساله نوازندگان مهم بین المللی را به خود جلب می کند. این فستیوال در خرداد ماه برگزار می گردد.

سينماي آذربايجان در دوران پيش از استقلال شكوفا بود، اما پس از درگيري نظامي با ارمنستان اين صنعت در دوران نخوت بسر مي برد.




آذربايجان در 1918 به عنوان نخستين جمهوري با حكومت پارلماني در آسيا اعلام استقلال نمود اما چندي بعد با تانك هاي بلشويكي اشغال و تا پيش از استقلال دوباره در سال 1991 به عنوان يكي از جمهوري هاي اتحاد جماهير شوري باقی ماند.






باکو،

باكو شهري مدرن در کرانه دریاه خزر و سرشار از ثروت نفت است، كه از خرابه هاي كمونيسم دوباره سر برآورده. قديمي ترين متروی آسيا در این شهر قرار دارد و دو اثر ثبت شده میراث جهانی بشر توسط سازمان یونسکو، نیز در آن واقع شده اند.
 
برخی ریشه نام باکو را «بادکوبه» به معنی شهرِ باد ها می دانند. دلیل اش تندباد های خزری است که یکی دوبار در ماه، وزیدن می گیرد. دیگران نام باکو را برگرفته از «باک»، به معنی خورشید یا خدا، می دانند. این وجه اشاره به اهمیت باستانی باکو به عنوان یکی از مراکز اصلی عبادت زرتشتیان دارد. مردم آذربایجان آن را «باکی» می نامند.




دوران طلائی باکو، با انتقال پاتخت شیروان شاهان (حاکمان محلی منطقه) به آنجا، پس از نابودی پایتخت قبلی شان در شماخی توسط زلزله 1191، آغاز گردید. باکو که پس از حمله مغول نابود شده بود، در دوره حکومت خلیل الله اول (1417-65) از سلسله شیروان شاهان عظمت خود را باز یافت.




سلسله شیروان شاهان در 1501 توسط شاه اسماعیل صفوی (که در اشعار آذری از او با نام خاتای یاد شده است) از باکو بیرون رانده شده و مردم آذربایجان (به همراه دیگر اقوام ایرانی) به تشیع گرویدند.


زمانی که پتر کبیر در 1723 باکو را تصرف نمود جمعیت شهر چیزی در حدود 10،000 نفر بود. آغا محمد خان باکو را از روس ها پس گرفت، اما در پی جنگ های ایران و روس، باکو دوباره به تصرف روسیه درآمد. پس از استخراج صنعتی نفت از چاه های اطراف شهر در 1873، جمعیت آن رو به افزایش گذاشت، طوری که پس از 30 سال جمعیت شهر %1200 رشد نشان می داد.



شهر باكو در سال 1905، به تنهايي تولید کننده پنجاه درصد نفت خام جهان بود.

امروزه هجوم سرمایه شرکت های نفتی بین المللی، جلال و شکوه سابق را به شهر بازگردانده است. فروشگاه های شیک آن، کالای لوکس خود را در همان کوچه ها و خیابان های چندصد ساله ایچِری شهر (ارگ باکو) به مشتریان خود عرضه می کنند. قلعه دختر در مرکز شهر نماد باکو و از جذابیت های گردشگری مهم، در کنار ساحل زیبای خزر قرار گرفته است.
 
کمتر شهری در جهان به سرعت باکو در حال تغییر و پیشرفت است. شهری که غرب و شرق را در دنیای هزار فرهنگی خود گرد آورده، چایخانه های سنتی را کنار پاب های انگلیسی و حمام های آذری را نزدیک کلوب های شبانه با موزیک تند غربی قرار داده است. در خیابان های اش خودروی لادای روسی در کنار سمند ایرانی و هامر آمریکایی حرکت می کنند. و در رستوران های اش انتخاب ها شما را از ژاپن به تهران و قفقاز و از آنجا به روسیه و اسپانیا می برند.