‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

الموت و دریاچه اُوان

تعدادی از عکس های قلعه الموت و دریاچه اوان را در آلبوم پیکاسا قرار دادم و حال آدرس شان را در آب گرم می گذارم.



الموت دی ماه 1388 به همراه گروه زیست



الموت نوروز 82





دریاچه اوان


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

امامه به کلوگان

جمعه گذشته مسیر دره حد فاصل روستا های امامه و کلوگان را رفتیم. روستای امامه که برای قلعه به سبک اسماعیلیه و باغ های زیبای میوه - و میوه های خوشمزه - اش معروف است و کلوگان هم که زیاد معروف نیست، و طوری کنار جاده فشم پشت یک تخته سنگ مخفی شده، که اگر ندانید آن جا یک دهکده وجود دارد، امکان ندارد پیدای اش کنید.

مسیر پیاده روی مان را روی نقشه های گوگل کشیده ام، هر چند که پیچیده یا سخت نبود، تنها یک سر پائینی آرام در طول رودخانه ای که از میان هر دو روستا می گذرد.

ضمنا مردم روستای کلوگان نمونه ای از مهمان نوازی را به نمایش گذاشته اند که تصویر اش را این جا ملاحظه می کنید.


خوش آمد گوئی به سبک روستای کلوگان


البته این مدل استقبال از مهمانان مختص روستای کلوگان نیست و در شهر ها و روستا های دیگر هم مشابه دارد. 


لینک های مفید:


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت هشتم)


اواخر ماه دسامبر، شنیدم، بیگلر بیگی، یا همان حاکم درگز، برای یک عملیات جستجو روانه منطقه ای در قلمرو خود در مسیر راه عشق آباد است.

من اجازه خواستم، تا در رکاب او در آیم و او موافقت کرد. ما با ملازمت حدود 50 سوار به راه افتادیم، و شب نخست را در روستایی به نام نوخندان، حدود نُه مایلی درگز، توقف نمودیم.

اینجا با تعداد بیشتری از بردگان تازه آزاد شده خیوه، صحبت طولانی داشتم. آن ها می گفتند، وقتی به دست صاحبان شان رسیده اند، با آن ها رفتار خوبی می شده، اما سفرشان بسیار وحشتناک بوده است.

روز بعد به جلفا و تپه کلیسا [نام این دو محل را در نقشه های امروزی پیدا نکردم]رسیدم، که پیش از این به آن ها اشاره کرده بودم. در راه بازگشت از نزدیکی روستای دودانلو عبور کردم، حدود 15 مایلی محمد آباد، و بیگلر بیگی را، در امام زاده ای در سمت چپ جاده، که او در آن جا مشغول دعا بود، ملاقات کردم.

او به من گفت، اخباری به دست اش رسیده که، 6000 ترکمن تِکه  در راه یانغی شهر، یا همانطور که ما در اروپا می گوییم گوک تپه، هستند، و او بسیار نگران است که آن ها روستا های مرزی، طول راه را غارت کنند.

او گفت باید، همان روز به محمد آباد بازگردد و تا حد امکان سوارکاران جمع کند که برای رویارویی احتمالی آماده باشند. ما به محمد آباد باز گشتیم، و روز بعد، بیگلر بیگی حدود 400 نفر سواره نظام آماده کرده، به سوی لطف آباد روانه شد.


لطف آباد


لطف آباد که گاه باباگوک [Babagek در متن اصلی] خوانده می شود.شهر کوچکی در سرزمین اتک است. سرزمین مسطح را اتک می نامند؛ این منطقه بسیار پر آب و حاصلخیز، به طرز هولناکی توسط ترکمن ها غارت شده است. این منطقه بخشی از درگز را تشکیل می دهد، و قائم مقام حاکم [که آن را اداره می کند]، سید علی خان نام دارد، و برادر بیگلر بیگی است.

[در آن جا] از من، پذیرائی بسیار مهمان نوازانه ای، توسط سید علی خان، به عمل آمد، این مهمان نوازی شامل حال آقای اُداناوان، خبرنگار روزنامه دِیلی نیوز [لندن] نیز گردید، زیرا او نیز بیگلر بیگی را همراهی می نمود.

من، پیش از آن، آقای اُداناوان را از هویت انگلیسی خود آگاه ساخته بودم. هرچند، در طول سه هفته، که لازم بود او را به طور مداوم ملاقات کنم، او باور کرده بود که من یک ارمنی هستم، و همیشه من را خواجه ابراهیم، نامی که من برای خود برگزیده بودم، صدا می زد.

روزی او به من گفت، «خواجه ابراهیم، تو واقعاَ به عنوان یک ارمنی، انگلیسی را فوق العاده خوب صحبت می کنی.» من ظاهر خود را حفظ کرده و پاسخ دادم، «اوه، ما ارامنه کلکته از آموزش و پرورش بسیار خوبی بهرمند ایم.»

مطمئناً به عنوان یک روزنامه، شاهکار بزرگی است، که [تلاش کند] خبرنگاری را در چنین موقعیت خوبی حفظ کند تا خبر آن چه در سرزمین ترکمن ها روی می دهد را گرد آورد.

آقای اُداناوان در حال حاضر در سرزمین مرو زندانی هستند (زمانی که این متن برای چاپ آماده می شد تلگراف خبری به دست مان رسید، که طبق آن آقای اُداناوان آزاد شده و به مشهد باز گشته است.) [داستان سفر اُداناوان به این منطقه و اسارت و آزاد شدن اش خود ماجرای دیگری است که باید در جای خود به آن پرداخته شود، همانطور که استیوارت اشاره می کند، یک روزنامه در لندن هزینه سفر ماجراجویانه خبرنگاری مثل اُداناوان را می پردازد تا در خطرناک ترین و دور افتاده ترین نقاط جهان، اخبار دست اول را برای خوانندگان لندنی فراهم سازد.
اُداناوان که اصلا ایرلندی است، دو سال بعد از این ماجرا در سودان در حین سفر ماجراجویانه دیگری کشته می شود. روزنامه دیلی نیوز که دیگر چاپ نمی شود، روزنامه مجانی چاپ لندن بود]، اما دیگر هیچ خطری او را تهدید نکرده، و بدون شک در موقعیتی است که وقتی از سفر فوق العاده اش بازگشت، اطلاعات بسیار ارزنده ای در اختیار مان قرار دهد.

من زیاد نگران شناسائی شدن توسط اروپائیان نبودم، اما جداً از خدمتکار آقای اُداناوان وحشت داشتم. او که یک ایرانی بود، شغل اش آن شده بود تا با انگلیسی هایی که تازه به کشور آمده اند، مسافرت کند، و به این ترتیب او در خدمت خیلی ها بوده، حتی کمی انگلیسی هم صحبت می کرد.

به هر حال، من دلیل برای نگرانی از زیرکی این مرد نداشتم، زیرا روزی به نزد خدمتکار من آمد و به او گفت، «چگونه است که رئیس تو قیمت همه چیز را در ایران خوب می داند؛ او [همه قیمت ها را] به رئیس من گفته و اکنون دیگر هیچ سودی از او آید ام نخواهد شد. شنیده ام یک سرهنگ انگلیسی از اصفهان به مشهد می آید، و من باید بروم و به او خدمت کنم.»
آن سرهنگ انگلیسی خود من بودم. این مرد، که پس از آن، برای سروان گیل خدمت می کرد، به او گفته بود که هیچ گاه به من شک نکرده بود.

در لطف آباد، همه در حالت آماده باش بودند، تا در صورتی که یکی از روستاهای مرزی نزدیک لطف آباد مورد حمله 6000 ترکمن ذکر شده، قرار گرفت، بیرون بریزند.

بیگلر بیگی اعلام کرد، 500 نفر سوار نظام با خود آورده، هرچند به نظر من تعداد آن بیش از 400 نفر نبود. اما او بسیار نگران بود، و نظر شخصی من آن بود که اگر چیزی در حدود 6000 ترکمن در راه باشند، سواره نظام او می بایست، حرکتی استراتژیک - و با سرعت هر چه بیشتر - به پشت خطوط آن ها داشته باشد. با در نظر گرفتن چنین سرانجامی، بر بهترین اسبی که داشتم، اسب بزرگ ترکمن خاکستری رنگی که خریده بودم، سوار شدم.

آن روز تنها به اسب سواری خارج از شهر گذشت. در نهایت هم، قدرت نظامی مان به چالش گرفته نشد، زیرا روز دوم خبردار شدیم که ترکمن ها به گوک تپه رفته، وارد مرز ایران نشده اند. بیگلر بیگی خیلی سر حال بود، و من می دیدم که چه بار بزرگی از دوش اش برداشته شده است.

هرچند با  ترکمن های زیادی در محمد آباد و لطف آباد، که در آن هم تعدای زندگی می کنند، ملاقات و صحبت کرده بودم، اما تا آن زمان، هنوز وارد یک روستای ترکمن واقعی نشده بودم.

بیگلر بیگی پیشنهاد کرد به چند روستای ترکمن نشین در محدوده تحت فرمان او سر بزنیم. صبح روز بعد راه افتادیم. روز بسیار دل انگیزی بود، و همه از آن که حمله قریب الوقوع ترکمن ها انجام نشده بود، به نظر خوش حال می آمدند.

سراسر دشت با تپه هایی پوشیده شده، که هر کدام بقایایی از یک قلعه یا روستا بود، بسیاری، فقط تلی از خرابه.

تنها چند عدد از این مکان ها مسکونی هستند. سکنه اکثر شان یا به بردگی برده شده یا به قتل رسیده اند؛ همانطور که ملازم بیگلر بیگی می گفت، «هر قدم از این خاک آغشته به خون است.»

در جاده از کنار قطعه زمین باتلاقی عبور کردیم که دو سال پیش، بیگلر بیگی با 700 سواره نظام به گروه 800 نفره ترکمن حمله کرده بود، رهبری این نبرد را دولت مراد خان، پسر عموی او بر عهده داشت.

ترکمن ها پس از کمی مقاومت فرار کرده بودند، و در حین نبرد در آن قطعه باتلاقی گرفتار شده، از آن جائی که نمی توانستند اسب ها یشان را از باتلاق برهانند؛ 250 نفر شان کشته و 53 نفر زندانی شدند.

سر مقتولان را پوست کنده و پوست آن را برای شاه فرستاده بودند، زیرا او برای سر هر ترکمنی که در حال حمله به مرز های اش کشته شود، 5 تومان (کمی کمتر از 2 پوند) جایزه پرداخت می کند. زندان یان با فدیه از 30 تومان حدود 11 پوند، تا 100 تومان یا 37 پوند آزاد شدند. من چند نفری را دیدم که فقیر تر از آن بودند که فدیه را بپردازند و هنوز در محمد آباد زندانی بودند.

بزرگ ترین و چشم گیر ترین تپه خسرو پرویز نام داشت، و گفته می شود شهری که سابق بر این در این محل وجود داشته، توسط خسرو پرویز، پادشاه ایران در 591 میلادی، ساخته شده است.

هنوز خانه هایی در آن بودند، اما بیگلر بیگی به من گفت، این خانه ها همگی مدرن بوده، و هم نسل با خود او ساخته شده بودند. این مکان خالی، همچون بسیاری دیگر جاها در این اطراف، خالی از سکنه بود.

این مکان، محل بسیار جالبی برای حفاری های باستان شناسی است، اما پیش از انجام چنین کاری باید بر مشکلات بسیاری غلبه نمود، مشکلاتی مانند خطر بسیار بالای ربوده شدن کارگرانی که باید شب را آن جا سر کننده، توسط ترکمن ها، و این که دولت ایران نسبت به تمام عملیات کاوش باستان شناسی، بسیار حساس است.

سابق بر این، می بایستی جمعیت بسیار عظیمی در این دشت سرسبز سکونت می کرده اند، این دشت پر از آب، به تنها چیزی که نیاز دارد تا دوباره به شکوه و جلال پیشین خود باز گردد صلح و آرامش است.

بیگلر بیگی که متوجه شده بود برای جمعیت ترک و کرد امکانی برای بقا در این روستا های مرزی وجود ندارد، عده ای از مردم تِکه و دیگر ترکمن ها را تشویق کرده بود تا این روستا های مرزی خالی از سکنه را تصاحب کنند، و این ها همان روستا هایی بودند که اکنون قصد بازدید از آن ها را داشتیم.

همانطور که پیش می رفتیم، تعداد زیادی قرقاول، میان بته های خار کنار جاده دیدیم. نام گیاه شناسی این بته ها را نمی دانم، اما در هند آن ها را جواسا می نامند. یکی از قرقاول ها که توسط سه، چهار نفر از ملازمان مان دنبال می شد، پس از سه بار پریدن سرانجام گذاشت که با دست بگیرند اش.

این قراقاول دقیقا مانند قرقاول های معمولی انگلیسی است، اما روی بال های اش کمی سفید است. فرماندار به من گفت که گاه تا 100 عدد از آن ها را می توان در یک روز با این روش شکار کرد.

نخست از روستای ترکمن نشین حصار بازدید کردیم، سپس مسیر مان را تا مخدوم، 11 مایل جلو تر ادامه دادیم، که آن نیز روستائی ترکمن نشین است، و در آن جا برای نهار توقف کردیم.

ترکمن ها که هرگز ساختمانی را ترمیم نمی کنند، میان خرابه های خانه ها زندگی می کردند، برخی در آلاچیق های معمولی که از نمد ساخته می شوند، و دیگران در خیمه هایی که از حصیر ساخته شده اند.

من به درون یکی از این خیمه ها رفتم؛ خانم خانه لباسی همچون یک زن ترک اهل این بخش از جهان را پوشیده بود، بجز آن که آن ها روسری بر سر نمی کنند.

آن ها کلی سکه نقره ای به دور گردن شان می بندند. فرش بسیار زیبائی برای من بر روی زمین پهن شد و از من خواهش کردند تا بر آن استراحت کنم.

این خیمه ها را باید کاملا توضیح داد. دور تا دور آن ها را چارچوبی از تیرک ها تشکیل داده، که با میله هایی به قسمت چوبی مرکزی متصل می شوند و شکلی همچون چرخ گاری درست می کنند.


چادر ترکمن


این سوراخ مرکزی برای خروج دود در نظر گرفته شده است. چهارچوب خیمه، که به سادگی می توان آن را سوا نمود، توسط نمد ضخیمی پوشیده می شود، قطعه مخصوصی هم وقت باران یا برف از بالا روی ورودی چادر کشیده می شود.

آتش در وسط چادر برپا می شود؛ طناب هایی هم از روی چادر عبور داده شده، محکم به زمین بسته می شوند. در بیرون، قطعه تور محکمی بافته شده از حصیر یا نی، در هند به آن شیک می گویند، به بلندی دیوار چادر به دور آن می پیچند تا به آن استحکام لازم را بدهد.

کسانی که همچون من، مدت زیادی در چادر زندگی کرده باشند، حتما به خاطر می آورند که تیرک وسط چادر تا چه حد دست و پا گیر است. در این مدل چادر آن تیرک وسطی وجود ندارد؛ و در ساخت آن از تیرک های سفتی که دائماً می شکنند نیز پرهیز شده است (دو مدل از این چادر ها که در مقیاس یک اینچ در فوت ساخته شده بودند توسط سرهنگ استیوارت نمایش داده شد).

پس از گذارندن زمان کوتاهی در این خیمه ها، به حاکم ملحق شدم زیرا از من برای صرف نهار دعوت کرده بود. غذا شامل پلو و گوشت گوسفند بود.

من قصد داشتم مسیر خود را تا ابیورد ادامه دهم اما بیگلر بیگی اعلام کرد که ما نمی توانیم این کار را بکنیم، زیرا او کماکان نگران ترکمن ها بود، و ما باید تا پیش از غروب آفتاب خود را به لطف آباد می رساندیم.

ابیورد نُه مایل دور تر بود، و من مسیر آن را در آوردم، و آن [شهر]، همچنین 42 مایل تا تپه ای که کلات نادری بر آن قرار گرفته، فاصله دارد.

نزدیکی مخدوم روستای ترکمن نشین قوس علی [Kussowlie] قرار داد. ما از جاده دیگری باز گشتیم، که از کنار روستای ترکمن نشین مهنی [Mehni] عبور می کرد، ساکنین این روستا ترکمن تکه نیستند، بلکه از اطراف خیوه به این مکان آمده اند [هیچ کدام از این روستا ها روی نقشه گیتاشناسی پیدا نشد، و نام آن ها را با در نظر گرفتن تلفظ انگلیسی حدس زدم]؛ سپس از میان سرزمین سر سبز اطراف روستای کوچک و فقیر چیلیان [Chilian] گذشتیم.

اینجا درختان و باغ های زیبایی داشت، ولی خود روستا در فلاکت بار ترین وضع قرار داشت. از آن جا که چیلیان یکی از بی پناه ترین مکان هاست، مردم بی چاره آن، که ترکمن نیستند، از ترس گرفتار شدن، جرات هیچ حرکتی را ندارند. ما پیش از غروب آفتاب به لطف آباد باز گشتیم.

برخی ترکمن های آل ایلی نزدیک ابیورد مستقر شده اند، من یکی از رئسای شان را دیدم که به ملاقات بیگلر بیگی آمده بود. او سوار بر یکی از بهترین اسب های ترکمنی بود که من دیده ام.

ادامه دارد..
لینک های مفید:






۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت هفتم)


حال رود مرغاب را رها کرده به توصیف هریرود یا رودخانه تجن می پردازم.

رود تجن، مسیری طولانی تر از مرغاب را می پیماید، و از نقاط دور دست در افغانستان سرچشمه می گیرد. در واقع، من اعتقاد دارم برخی از سرچشمه های آن در دامنه های غربی کوه بابا، در نزدیکی کابل واقع شده اند، هرچند این گفته را با قاطعیت نمی توانم تایید کنم.

این رودخانه، از نزدیکی شهر هرات گذر کرده آن را سیراب می کند. این رودخانه، پس از گذر از قلعه افغانی غوریان، به سمت شمال تغییر مسیر داده، و از تومان آقا تا سرخس مرز میان ایران و افغانستان را شکل می دهد.

در حقیقت، در مورد وضعیت رودخانه در حد فاصل میان تومان آقا و پل خاتون اطلاعات بسیار کمی در دست است، زیرا این سرزمین جولان گاه گروه های ترکمن است و به ندرت کس دیگری از آن بازدید نموده. تنها چند مایل پس از سرخس، دو سوی رودخانه تجن در دست ترکمن هاست.

جویباران زیادی از رشته کوه های اطراف درگز و کلات نادری به سوی رودخانه تجن روان هستند، اما هیچ کدام شان به آن نمی رسند. به نظر ام، در زمان های گذشته آن ها به تجن می ریخته اند، اما امروزه آن ها را برای آبیاری تغییر مسیر داده اند که باعث شده، سرانجام قبل از رسیدن به تجن در بیابان فرو روند.

به گفته یکی از دوستان ام که در نزدیکی میانه[Mehna]  از آن عبور کرده است، رودخانه تجن به طور عادی، در تمام نقاط تا پیش از رسیدن به سرخس، قابل گذر توسط چهارپایان است. تنها در فصل بهار که برف در کوه ها آب می شود، تنها برای مدت کوتاهی غیر قابل گذر می گردد.




منظره ای از رودخانه تجن


او می گوید، وقتی در ماه فوریه گذشته، از آن رودخانه عبور می کرده، آب تا زیر شکم اسب اش می رسیده. بستر رودخانه حدود 12 تا 15 پا زیر سطح زمین های اطراف پایین رفته است.

مقادیر قابل ملاحظه ای چوب های آب آورده، در دو طرف رودخانه دیده می شود، و در تمام زوایای آن، درختان به صورت خود رو رشد می کرده اند. او که در زمستان از آن جا بازدید کرده بود، هیچ نوع علفی در آن ندیده ، اما به طور قطع در فصل های بهار و تابستان به وفور، دیده خواهد شد.

کشف رود که از نزدیکی مشهد عبور می کند، به رود تجن سرازیر می گردد، و یکی از مهم ترین منابع آب آن است.

سرزمین های حاشیه رود تجن، هرگز مانند سرزمین های مرو در تاریخ نقش بازی نکرده اند. تنها شهر مجاور آن، که از چنان اهمیت تاریخی برخوردار است، سایرینکس شهر دوران باستان بود.

در دوران معاصر هم، سرخس، شهری که در ساحل شرقی رودخانه، تقریبا در نقطه مقابل قلعه ایرانی با همین نام، اما در ساحل غربی رود، واقع شده است،از اهمیت بسیاری برخوردار بوده است.

این شهر، در سال 1830 توسط عباس میرزا، ولیعهد ایران، نابود شده، و بسیاری از مردم آن به قتل رسیدند؛ باقی مردم شهر، به اسارت در آمده، و توسط ولیعهد در داخل خاک ایران سکنی داده شدند.

اما از آنجا که آنها با اعلام جنگ های مکرر شان، خود را با سرزمین مرو تِکه درگیر کرده بودند، همگی توسط آن ها از آن محل رانده شدند، اینکه آیا این با خواست خود مردم اتفاق افتاده یا خیر را نتوانستم معلوم کنم.

اکنون کل قبیله سالور بیش از 5000 چادر نمی شوند. رود تجن هم مانند مرغاب در آخر در ماسه های صحرای قره قوم گم می شود.

سابق بر این، بخش عظیمی از سرزمین میان رودخانه های مرغاب و تجن، که امروزه بیابانی است، به واسطه آب راهه های رود تجن، کشت می شد، و آن آب راهه ها، حتی تا کوچه قوم در وسط بیابان نیز می رسیدند، که سفر از میان آن را بسی ساده تر از آن چه هم اکنون است، می نمود.

اکنون قصد دارم، تخمینی تقریبی از قدرت نظامی قبایل ترکمن ارائه دهم. همه می دانیم، که ترکمن ها غالبا در جنگ به استادی رسیده اند، و هر قبیله اطلاع کاملا دقیقی از توان جنگی خود دارد، که می توان آن را یک مرد جنگی به ازای هر چادر در نظر گرفت.

آخال تِکه در دامنه کوه، که اکنون متعلق به روسیه است.. 25،000 چادر
مرو تِک در مرغاب و تعدادی هم در رود تجن.. 40،000 چادر
سالور (5،000 چادر) که البته جزء ای از آمار مرو تِکه است.
ساروق در یولوتان و پنچ ده در کنار رود مرغاب .. 11،000 چادر

در مجموع 76،000 چادر

می توان تعداد سکنه هر چادر را پنج نفر در نظر گرفت، که با این حساب جمعیت دامنه کوه و سرزمین مرو، چیزی در حدود 380،000 نفر می شود، و به نظر من تخمینی اغراق آمیز نمی آید.

در کنار آمار فوق، ترکمن های ارساری، در ساحل دست چپی آمو دریا را نیز باید قرار داد، که شاید بتوان 75،000 چادر، یا 375،000 نفر به حساب شان آورد.

این ها آن دسته از قبایل ترکمنی هستند که من شخصا در مورد آن ها اطلاعات کسب نموده ام. به هر حال در این جا، نام دیگر قبایل اصلی را نیز ذکر خواهم نمود:

یموت، در نزدیکی دریای خزر و رودخانه اترک.
چاودار، نزدیکی دریای خزر و خیوه.
قره، در صحرا و در آن سوی مرغاب.
آل ایلی نزدیک اندخوی، در افغانستان، و همچنین در ابیورد و خاقه در ایران

من هیچ تخمین درخوری، در مورد این قبایل نمی توانم ارائه نمایم؛ زیرا به جز چند نفر از قبیله آل ایلی، که خیلی از آن ها نزدیک ابیورد و خاقه، درون مرز ایران، سکنی گزیده اند، با کس دیگری از آنها ارتباطی بر قرار نکردم؛ این قبایل به جز یموت ها، هیچ کدام از قدرتی برخوردار نیستند.


تصویر یک ترکمن تکه



حال به شرح سرزمین محل سکونت قبیله آخال تکه می پردازم: که آن را دامنه کوه می نامند.

این منطقه هم امروزه بخشی از استان ماوراء خزر روسیه است. این محل بیشتر مانند نواری خالی است، که با رشته کوه هایی که مرز شمالی خراسان را شکل می دهند احاطه شده.

با اینکه این سرزمین از نظر گیاهی غنی نیست، اما به هیچ روی بیابانی هم نمی توان خواند اش؛ جویبار های زیادی که از کوه ها پایین می آیند از میان آن جاری شده، دشت را قابل کشت می سازند. این منطقه از قزل آروات تا گاوارز گسترده شده است. جویبار های کوچک این منطقه کمی بعد در بیابان گم شده، در ورای آن هیچ کشت و زرعی انجام نمی شود.

مرکز تازه تاسیس استان ماوراء خزر روسیه در شهر بامی، در سرزمین آخال تِکه، در نظر گرفته شده است، و خط راه آهنی که در حال ساخت است، از میخائلوفسک در سواحل دریای خزر تا بامی ادامه می یابد.

بهترین دلیل برای اثبات غیر بیابانی بودن این سرزمین، آن است که جمعیتی حدود 25،000 چادر یا خانواده، یا به بیانی دیگر، 125،000 نفر را در خود جا داده، مردم آن می توانند تعداد زیادی اسب از نژاد بسیار عالی نگه دارند؛ همچنین در این گستره، گوسفند نیز در ابعاد بزرگ پرورش داده می شود.

صید ماهی استروژن و دیگر ماهی های خاویاری در سواحل دریای خزر این استان تازه تاسیس، بسیار ارزشمند است.

در این منطقه نفت نیز یافت شده، و زمانی که حفاری های لازم انجام شود، بدون شک مانند آن سوی دریای خزر در باکو، در اینجا نیز در ابعاد بزرگ تولید خواهد شد. جزیره چلکن، در نزدیکی میخائیلوفسک، نه تنها تولید کننده نفت است، بلکه واکس معدنی، که از اهمیت و ارزش بسیاری برخوردار است، نیز در مقادیر بسیار، تولید می کند.

به طور کلی می توان گفت، ترکمن های تکه از هنر هم چیز هایی می دانند. آنان فرش هایی می بافند که به هیچ روی بهتر یا حتی مشابه آن را در ایران نمی توان یافت، و مشابه فرش های ایران باستان اند که ساخت شان هزینه بسیار برده، و امروزه در ایران نمی توانند آن را ببافند.

ترکمن ها، آسیاب های باروت سازی دارند که با نیروی آب کار کرده، و باروت اسلحه بسیار خوبی تولید می کنند؛ و آنها استداد زیادی در تولید پول ایرانی تقلبی دارند، که بازار های محمد آباد را با آن پر کرده اند.

نمد و آن لباس های خشنی که با پشم گوسفند درست می کنند، بسیار مرغوب تر از نوع ایرانی آن است؛ و البته چیز هایی درست می کنند که بسیار شبیه پارچه های دوخته شده با پشم آلپاکا، ولی کمی ضخیم تر از آن است، و گران تمام می شود.

رنگ نیلین، که فرش های ایرانی را از بین می برد، هنوز به دست ترکمن ها نرسیده، و چون موادی که استفاده می کنند مرغوب است، فرش های ترکمن تقریبا برای ابد عمر می کنند.

درواقع هر آنچه ترکمن ها می سازند، به جز پول، واقعاً خوب است.

اقامت من در درگز پر از حادثه بود؛ در پنج نوبت بانگ هشدار حمله ترکمن ها، از فراز مسجد به هوا خواست، که می گفت «ترکمن! ترکمن! سوار شوید و راه بیافتید!». این اعلام، مربوط به سواره نظام حاکم بود که سوار بر اسب های شان شوند و هر چه سریع تر به تعقیب دسته های راهزنانی بروند که یا افراد را برای بردگی دزیده اند یا احشام را.

هیچ کس در انگلستان، درکی از درد و رنج هولناک حاکم بر این بازار های برده فروشی که ترکمن ها برپا می کنند، ندارد.

به اعتقاد من، شمار بردگان، تنها در بخارا، خیوه، و سرزمین ترکمن ها، از چند سال پیش تا کنون، بالغ بر 100،000 نفر می شوند.

البته بسیار دشوار است، در مورد چنین موضوعی، آمار دقیق جمع آوری نمود، اما گفته می شود، تنها در خیوه 40،000 برده،  توسط روس ها آزاد شده اند، که معلوم نیست بر چه حقیقتی استوار باشد.

از زمانی که روس ها بازار های برده فروشی خیوه و بخارا را تعطیل کرده اند، ارزش برده تا حد قابل ملاحظه ای سقوط کرده است. بردگان ایرانی بخارا هنوز آزاد نشده اند، اما فروش آزاد اسرا ممنوع شده است، و هرچند تعدادی برده، به خصوص زنان، را می توان مخفیانه در بخارا معامله نمود، اما روسیه ضربه مهلکی بر تجارت برده که توسط ترکمن ها رواج داشت، وارد آورده است.

رفتار شرافتمندانه ای که آن قدرت [روسیه] با آزاد سازی تعداد بیشماری از بردگان خیوه نشان داد، بر محبوبیت و نفوذ آن در این بخش از ایران، بسیار افزوده است. تقریبا در هر ده، بردگان آزاد شده ای را دیدم که از لطف و محبت روس ها، در آزاد سازی شان سخن می گفتند.

عده کثیری از بردگان آزاد شده، در راه بازگشت از خیوه، توسط ترکمن ها به قتل رسیدند.


بازگشت بردگان


سابق بر این، نزدیکی میان دشت، واقع در جاده میان تهران و مشهد، محل اصلی برده - گیری بود. از اطراف این منطقه، بسیاری به بردگی برده شده، حتی اشخاصی از خانواده های سطح بالا [نیز در آن میان بودند].

یک شاهزاده خانم هندی هم که اسیر شده بود، به عقیده من در اثر بدرفتاری هایی که با او شده بود، جان خود را از دست داد.

رنج و درد بردگان بیچاره ای که به اسارت گرفته می شوند بسیار وحشتناک است.

آن ها را که معمولا در هنگام اسیر شدن زخمی شده اند، بر پشت اسب ربایندگان شان، شلاق می زنند، و شب و روز به آن ها اجازه استراحت نمی دهند، تا به چادر ترکمن ها برسند.

سپس آنها را به سختی به زنجیر می کشند، به دور گردن شان حلقه انداخته و همینطور به دور هر دو پای شان.

این حقله ها با زنجیری که پا ها را محکم می بندند، به یکدیگر متصل می شوند و زنجیر دراز دیگری هم حلقه دور گردن را به یکی از میخ های چادر محکم می کند. من زندانیانی را در محمد آباد دیدم که به شیوه ترکمن ها بسته شده بودند.

بردگان زن ارجح هستند. احساسات زن جوانی از یک خانواده خوب را در نظر بگیرید، که از دوستان و خویشاوندان خود جدا شده (احتمالا پس از آن که شاهد کشته شدن شوهر اش، در حال دفاع از او، بوده)، و با بی رحمی ربوده شده است.

او که تا بدین روز هرگز صورت خود را به کسی نشان نداده بود، حال لخت اش کرده و برای فروش عرضه اش می کنند. خیلی خوشبخت باید باشد، اگر روی زیبائی نداشته باشد، زیرا در این صورت ممکن است دوستان اش بتوانند فدیه او را داده آزاد اش کنند.

اگر زیبا روی باشد، احتمالا صاحب اش به هیچ قیمتی کنار نخواهد آمد. من سعی نمی کنم، در ذهن تان تصویری از ماجرا بسازم، بلکه صحنه هایی را که تقریبا روزانه، [در آن جا] اتفاق می افتند، برای تان ترسیم می کنم.

حضور روس ها در طول رود اترک، جاده تهران به مشهد را امن ساخته، اما شکار بردگان، کماکان در درگز و مناطق شرق خراسان ادامه دارد. با آن که تعطیلی تجارت برده در خیوه و بخارا قیمت بردگان را پایین آورده، اما آنها هنوز برای کار در سرزمین ترکمن و باج گیری از دوستان شان ارزشمند اند.

ترکمن ها تقریبا همیشه کسانی را که نتوانند با خود ببرند می کشند. اگر مجبور به تعقیب شوند، دست ها یا پا ها، یا هر دو، گرفتار شدگان را بریده، آن ها را به حال خود رها می کنند. من از یک نمونه کاملا تایید شده، که آن ها این رفتار را با اسرا یشان کرده اند خبر دارم. 

ادامه دارد..

لینک های مفید:






۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت ششم)


منطقه درگز 65 مایل طول و 45 مایل عرض دارد. حاکم آن توسط شاه منتصب می شود، هر چند که انتصاب به صورت وراثتی از میان یک خانواده انجام می گیرد؛ او لقب بیگلر بیگی دارد، و مردم از او همچون خان یاد می کنند. نام او محمد علی خان است. او از نسب ترک است، که بخش اصلی اتباع اش را نیز تشکیل می دهند. این منطقه تعداد زیادی هم روستا های کرد نشین وجود دارد، اما ترک بودن یک امتیاز به حساب می آید.

نادر شاه، آخرین شاه ایران، که تمام ایران را یکپارچه نمود و حکومت اش از گرجستان تا قندهار و از دجله تا آمودریا را در بر می گرفت، در یک چادر ایلاتی ایل افشار، حدودا یک مایل دور تر از محمد آباد به دنیا آمد.

او قلعه کوچکی ساخت تا با آن مکان تولد اش را مشخص نماید، که اکنون نابود شده است.

هم اکنون، نام ترکمن یاد آور قبایل وحشی است که در ایران و افغانستان و بخارا به غارت و چپاول مشغول اند؛ اما در گذشته این نام اعتباری به مراتب بیش از این داشت، حتی از نظر قوم شناسی، هیچ تفاوتی میان طایفه بسیار متمدن قاجار که خانواده سلطنتی ایران وابسته به آن است، و ترکمن های امروزی وجود ندارد.

در کتاب «سرگذشت نادرشاه» نوشته میرزا مهدی خان استرآبادی، که جهان گشا نام دارد، همه جا از او به عنوان ترکمنی از قبیله افشار یاد شده است. خود نادر شاه هم، در نامه ای خطاب به پسر اش، سخن از رفتار توأم با ادب خود با امپراتور دهلی، هنگام فتح آن شهر می کند، زیرا هر دو از نسب برجسته ترکمن بودند.

این را نیز می دانیم که ترکمن های گوسفند سفید [آق قویونلو] و گوسفند سیاه [قراقویونلو] - دلیل اینکه به این نام خوانده می شوند آن است که گوسفندانی که با خود می برند به این رنگ و قیافه ها هستند و هر کدام پایتخت خود را دارد، یکی در دیاربکر کردستان، و دیگری در وان در ارمنستان - هر دو از نژاد کوچ نشینان صحرای قره قوم هستند.

زبان ترکی ترکمن ها فرق بسیار کمی با ترکی دارد که در سراسر شمال ایران صحبت می شود، و ترک های ایران آن را به خوبی می فهمند، هر چند برخی تفاوت ها نیز میان شان وجود دارد. ایرانی ها زبان ترکی که ترکمن ها به آن صحبت می کنند را جغتایی می نامند.

محل سکونت ترکمن ها سرزمین میان دریای خزر و رودخانه آمودریا (سیحون) را در بر می گیرد. این سرزمین هیچ نام کلی ندارد، و بخش اعظم آن را ماسه های صحرای قره قوم یا ماسه سیاه فرا گرفته است.

در شمال با قلمرو خوارزم یا خیوه و در جنوب با ایران و افغانستان محصور شده است. تعداد کمی هم ترکمن در خاک افغانستان، تعداد دیگری هم در آن سوی رود سیحون در بخارا زندگی می کنند.

سرزمین محل سکونت ترکمن ها توسط دو رودخانه مهم آبیاری می شود و البته در سرحد آن رود آمو یا سیحون قرار دارد. یکی از این دو رود، مرغاب، آب خود را بسیار دور تر، از سفید کوه، در افغانستان می گیرد، و پس از طی مسیر طولانی، در ماسه های صحرای قره قوم محو می شود.


ترکمنی در حال عبور از رود سیحون یا آمودریا


البته پیش از آن، نوار باریک و درازی از زمین های حاشیه خود را حاصلخیز می کند. گستره سرزمین میان نقطه ای که رود مرغاب خاک افغانستان را ترک کرده تا جائی که در صحرا محو می شود، همیشه در تاریخ شرق به عنوان حاصلخیز ترین زمین ها نگاه داشته شده است.

در نخستین آثار ثبت شده نژاد آریایی از مِروُ یا مَرو، شهر باستانی در مرغاب، نام برده شده است.

بلخ، مرو و سیستان مکان هایی هستند که تاریخ ایران از آنها شروع می شود. یونانیان، سرزمینی که توسط رودهای مرغاب و تجن آبیاری می شود را مَرغیانا نامیده و اسکندر کبیر هم از آن بازدید کرده، و آنتیخوس نیکاتور بر ان حکومت کرد.

هرچند که قرار نیست وقت خود را صرف داستان های تاریخ اساطیری نماییم، اما من تنها گریزی به آن زدم تا نشان دهم که گذشته های مرو به چه صورت بوده است.

این شهر، در طول حکومت سلسله ساسانیان، پادشاهان زرتشتی ایران، محل اقامت اسقف اعظم کلیسای نستوری بود که علاوه بر اینجا در طوس و مشهد در خراسان نیز پراکنده بودند. با در نظر گرفتن این پیش فرض که در این سرزمین دو اسقف اعظم وجود داشته اند، تلاش کردم تا بقایای کلیساهای بیشماری که باید در آن وجود می داشته اند را کشف کنم.

برای مثال، حدود 12 مایلی محمد آباد، روستایی است به نام جلفا، در آنجا بلندی به من نشان داده شد که تپه کلیسا نامیده می شود، که بر پایه برخی روایات یک کلیسای مسیحی بر بالای آن جای داشته است.

من از آن مکان بازدید کردم، و یک سری خرابه در آن یافتم، اما هیچ چیز که مرا متقاعد کند که آیا این خرابه ها متعلق به یک کلیسا هستند یا خیر، نیافتم.

کلمه کلیسا تغییر یافته اِکلِسیا است، که این مردم آن را فقط در مورد کلیسا های مسیحی بکار می برند. ضمنا جالب است که روستای همجوار آن نام جلفا بر خود دارد، زیرا جلفا در کنار رود ارس و گوشه ارمنی نشین جلفا در اصفهان هر دو شهر هایی مسیحی هستند.

مردم این روستای جلفا، می گویند طبق روایات، جلفا روستایی مسیحی نشین بوده که در قرن سیزدهم، توسط چنگیز خان نابود شد، و ساکنان کنونی اش کرد هایی هستند که از غرب برای دوباره مسکونی ساختن روستا به اینجا آورده شده اند.

همچنین در مسیری که از محمد آباد تا مهنا [احتمالا میانه یا میانا در ترکمنستان امروزی]، در نزدیکی تجن، بسیار سخاوتمندانه توسط آقای اُداناوان خبرنگار دِیلی نیوز، برایم مزین گردید، او به نام سه روستای، خواجه کلیسا، آق منات کلیسا، و قره خان کلیسا اشاره نمود. نمی توانم این فکر را از ذهن خود دور کنم که این مکان ها نام خود را از خرابه های کلیسا های مسیحی که در آنها واقع بوده اند به عاریه گرفته باشند. آنها میان قهقهه و میانه در مرز ایران قرار دارند. بسیار جالب خواهد بود اگر کسی به جستجوی خرابه ها برود و ببیند که آیا این موضوع حقیقت دارد.

عرب ها که در سال 666 پس از میلاد مسیح مرو را تسخیر کردند، آن را شهری بسیار متمول یافتند. تا آن زمان، شهر اسقف اعظمی مسیحی داشت. در زمان پیروزی اعراب قبایل ترکمن ساروق و سالور در این سرزمین می زیستند. پس از آن، نایبان خلفای بغداد که بر خراسان حکم می راندند مرو را به عنوان پایتخت خود انتخاب نمودند. اینجا وقت کافی برای پرداختن به تاریخ مرو در زمان سلطان سنگر نیست.

در 25 فوریه سال 1221 میلادی، مرو با حمله ارتش مغول به رهبری تولی خان پسر چنگیز خان، سقوط کرد؛ آنجا به تصرف در آمد، و تمام جمعیت شهر بجز عده قلیلی به قتل رسیدند.

ابن عطهر [Ibn-ul-Ether] ادعا می کند که 700،000 جسد شمرده شده است. این عدد احتمالا بزرگ نمایی شده، اما به ما نشان می دهد که این شهر چقدر می توانسته بزرگ باشد که نویسنده ای توانسته ادعا کند که 700،000 نفر در آن به قتل رسیده اند.

مغول ها روش عجیب و حساب شده ای برای شمارش کشته شدگان داشتند. زمانی که شمارش کشتگان به هزار می رسید، یک جسد را به سر در زمین چال کرده طوری که پاهای اش به سمت بالا بایستند، بدین ترتیب شمار هزارگان را به راحتی می شد حساب نمود.

آخرین شهر مرو، شهری بود که با شجاعت تمام توسط بایرام علی خان قاجار اداره می شد.

شاه طهماسب، شاخه ای از خانواده قاجار را که هم اکنون بر ایران حکومت می کنند را در مرو قرار داد، تا از این استان دور افتاده محافظت نمایند، زیرا آنان را به شجاعت معروف بودند.

در پی مسائلی که پس از مرگ نادر شاه پیش آمد، مرو مورد هجوم بیگ جان، یا همان امیر معصوم، امیر بخارا قرار گرفته و در سال 1784تصرف شد. بایرام علی خان در خارج از شهر به قتل رسید، و پسر اش محمود حسین خان، که دفاعی جانانه از شهر نموده بود - حتی زنان نیز در این جنگ شرکت کردند - به همراه بقیه مردمی که جان سالم به در برده بودند، به اسارت به بخارا برده شدند.

از آن تاریخ بدین سو، شهری بنام مرو وجود خارجی ندارد. سرزمین مرو هنوز پابرجاست، اما چیزی که ارزش شهر نامیدن داشته باشد در آن باقی نمانده.

امیر بخارا سد بزرگی که بر روی رودخانه مرغاب زده شده بود، و آبراهه های بی شماری را که تمام سرزمین مرو را آبیاری می کردند، شکست که آن را به بیابانی بدل سازد تا دست ایرانیان از آن کوتاه شود.

پس از سال 1784 این سرزمین برای چند سالی به دست بخارا افتاد، و ترکمن های سالور و ساروق در آن سکنی گزیدند. متعاقبا خان خیوه آن را از چنگ امیر بخارا به در آورد. امیری که در زمان بازدید آبوت از مرو در سال 1840، منصوبان اش در فقر و بدبختی در روستایی به نام مرو زندگی می کردند.

این مکان که در مالکیت قبیله ساروق بود، آنچنان که آبوت آن را توصیف می کند متشکل از حدود 100 کلبه گلی، توسط ترکمن های تِکه، که در سال های 1830 شروع به اقامت در آن سرزمین کردند، نابود شد.

آنها در نهایت ساروق ها را به سمت شمال رود مرغاب به یولوتان و پنج ده عقب راندند. من موفق به کشف تاریخ نابودی این آخرین و بی نوا ترین محلی که باز هم نام مرو را بر خود گرفته بود، نشدم، اما احتمالا حدود سال 1855 باید بوده باشد.

این مکان مخروبه در سال 1857، توسط ارتش ایران به تصرف در آمد، نخستین بار تحت فرماندهی سلطان مراد میرزا حسام السلطان، و دوباره در سالم 1860 توسط حمزه میرزا حشمت الدوله، که ارتش اش به طرز فاجعه باری در حمله به قلعه قوشید خان شکست خورد.

پس از آن، مرو دوباره ظهور نمود اما ظهروی کم رنگ و ناقص. ترکمن های تِکه بهترین بخش های سرزمین را در تملک خود نگاه داشتند. آنها در ساحل شرقیِ غربی ترین شاخه مرغاب قلعه بزرگی برای خود ساختند.

این قلعه در 25 مایلی بند بزرگ یا سدی واقع شده که رود مرغاب را به آبراهه ها یا شاخه های بسیاری تقسیم می کند. مکانی که بند بزرگ در آن واقع شده، بِنتی خوانده می شود.

همچنین الله شا نیز در هم این جاست، که در آن یک کرجی روی رودخانه مرغاب وجود دارد، که در چند هفته فصل بهار که سطح رودخانه به سبب سیلاب های بهاری بالا آماده از آن استفاده می شود، در مواقع دیگر پل های چوبی دو طرف رودخانه را به یک دیگر مرتبط می سازند.

قلعه قوشید خان که در پیچ رودخانه، و بسیار مستحکم ساخته شده، از دو سو توسط رود مرغاب محافظت می گردد. این قلعه حدود ½2 مایل طول و ¼1 مایل عرض دارد. ترکمن ها اطمینان خارق العاده ای به استحکام این مکان دارند، تا جائی که به گفته آنها، 50،000 آلاچیق یا خیمه ترکمنی در آن جا خواهد گرفت.

قلعه قوشید خان، نام خود را از بنیان گذار اش، قوشید خان، رئیس طایفه بیگ از قبایل تِکه گرفته است. ساخت قلعه در سال 1860 شروع شد، و ترکمن های تِکه از آن زمان تا کنون به کندی روی آن کار کرده اند.

امروزه وقتی ایرانیان در مورد مور یا مرو سخن می گویند، منظور شان قلعه قوشید خان است.

ترکمن ها هیچ گاه از مرو به عنوان شهر یاد نمی کنند؛ وقتی آنها این نام را به کار می برند، منظور شان محلی است که شهر مرو سابق بر این در آن واقع بوده است. بر سر واقعیت این موضوع که ایرانیان صحبت از تصرف مرو به عنوان یک شهر، و مکانی که توسط ارتش شان تسخیر شده،می کنند، می توان تا ابد مجادله نمود. [اما] در قلعه قوشید خان هیچ نشانه ای از شهر بودن وجود ندارد.

کلا حدود 6000 خیمه مربوط به قبیله بیگ وجود دارد که در نزدیکی قلعه برپا شده اند. هر رئیس قبیله مهمان خانه ای دارد، ساخته شده از گل یا خشت آفتاب سوخته، اما آنها خود یا در چادر نمدی زندگی می کنند یا اینکه در نزدیک نیزار ها در کلبه های ساخته شده از نی یا حصیر، که می توان آنها را بر بار شتر حمل نمود.

در نزدیکی قلعه قوشید خان، مدرسه پسرانه ای است، با پنج یا شش خانه برای ملا هایی که در آن تدریس می کنند. این مدرسه به ملا توره [Turah]، ملا اعظم قبیله بیگ تعلق دارد.




مدرسه ای در مرو



در ساحل رودخانه، نزدیک قلعه، بازاری برپا می گردد، و تجار یهودی که زیاد به اینجا رفت و آمد دارند، هر کدام شان تحت حمایت برخی ترکمن های قدرتمند قرار گرفته، چهاردیواری بدون سقف کوچکی برای خود ساخته، که در آن اجناس شان را، در دو روز هفته که بازار برپا می شود، برای فروش به نمایش می گذارند.

وقتی ایرانیان صحبت از بازار مرو می کنند، منظور شان همین بازار رو باز است. درون قلعه چند آلاچیق بر پاست و خانواده قوشید خان هم مهمانسرایی در آن دارند.



بازار مرو



به هر حال، از این قلعه بیشتر به عنوان پناه گاهی برای فرار از خطر استفاده می شود تا مکانی برای سکونت عادی. بنا بر آنچه من توانستم دریابم، بخشی از سرزمین که مناسب کشاورزی است، حدود 90 مایل طول و پهنایی حدود یازده مایل دارد که در دو سوی رودخانه مرغاب گسترده شده است. زمین آن محل بسیار حاصلخیز است و در آن خربزه و هندوانه در مقادیر زیاد و با کیفیت بسیار عالی تولید می شود. خربزه، هم به صورت تازه و هم خشک شده، یکی از صادرات به درگز را تشکیل می دهد. حتی در مشهد، خربزه مرو طرفدار بسیار داشته، ثروتمندان برای یکدیگر به عنوان هدیه می فرستند.

ژنرال آبوت، که در سال 1840 از این سرزمین بازدید کرده است، در مورد آن می گوید، «وفور آب، خاک این منطقه را حاصلخیز نموده، اما این خاک آن قدر قوی نشده که بتواند جز ضعیف ترین نوع غلات، چیز دیگری را پرورش دهد.» او در پاراگرافی پیش از آن می گوید، «در طی هرج و مرج و بی قانونی شصت سال گذشته، سد رود مرغاب به حال خود رها شده و جریان آب آن را نابود کرده بود. اکنون قرار است آن را دوباره برپا نموده و زمین های منطقه دوباره به زیر کشت برده شوند.» از این گفته، چنان بر می آید که زمانی که آبوت از سد دیدن می کرده، برای مدت های مدیدی به آن رسیدگی نشده بوده است.

همه می دانیم که در زمین های مشرق زمین، بیابان ماسه ای، اگر آبیاری شود، به راحتی با گل و لای ای که توسط رودخانه ها پایین آورده می شود به خاک حاصلخیز بدل شده، و اگر آبیاری نشود، دوباره به حالت بیابانی خود باز می گردد.

این پهنه های بیابانی، در چند سال نخست شروع کشت و زرع، ضعیف هستند، اما به زودی وضعیت شان بهبود پیدا می کند. وَمبری همین توصیف را در مورد برخی زمین های آن سوی رود آمو دریا مطرح می کند، که البته به همان شکل در این مورد نیز قابل اعمال است.

تنها فرضی که به ذهن من می رسد آن است که این سرزمین با گل و لای ای که توسط رودخانه مرغاب پایین آورده شده، دوباره حاصلخیز شده باشد، زیرا تمام ایرانیان و ترکمن هایی که از آن بازدید کرده اند در این نظر هم عقیده اند که امروزه سرزمین مرو حاصلخیز ترین زمین را داراست.

نمونه دیگری از حاصلخیز شدن سرزمین های بیابانی، که برای همه ما بسیار آشناست، سیل آب های رودخانه نیل است. در مصر، هر کجا که آبراهه های شبکه ابیاری به آن نمی رسد، بیابانی است؛ در مرو نیز اوضاع به همین منوال است. 

ادامه دارد ..

قسمت هفتم

لینک های مفید: