‏نمایش پست‌ها با برچسب ایده سفر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایده سفر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

تاسیس رصدخانه گرینویچ - داستان زمان و مکان (قسمت چهارم)


نصف النهار برَدلی و نقشه برداری بریتانیا



جیمز بردلی

جیمز بِرَدلی، سومین ستاره شناس سلطنتی، به عنوان یکی از مو شکاف ترین رصد گران تاریخ شناخته شده است. مهارت های اش او را موفق به کشف دو تا از مهم ترین اکتشافات ستاره شناسی نمود. او نخستین ستاره شناسی بود که متوجه شد، موقعیت برخی ستارگان در طول سال، به دلیل حرکت گردشی زمین به دور خورشید، تغییر می کند. انحراف نور و ثابت انحراف، اکتشافات بسیار مهمی بودند، که با خود سطح تازه ای از دقت رصد های آسمانی را به ارمغان آوردند.

همچنین، بردلی دریافت که، ستاره گاما دراکونیس، که غالبا به آن دلیل که مسقیما از بالای رصدخانه عبور می کرد، توسط ستاره شناسان گرینویچ مورد مطالعه قرار می گرفت، در هر سه روز تا 1 ثانیه کمان دایره، موقعیت خود را تغییر می دهد، خیلی بیش تر از آن که انحراف نور را بتوان موجب آن دانست. پس از تلاش بسیار، بردلی دریافت که تغییر مشاهده شده در گاما دراکونیس در واقع نتیجه تکان های کوچک زمین حول محور خود است، که در اثر کشش جاذبه ای ماه ایجاد شده، و این حرکت، که به عنوان رقص محوری [nutation] شناخته می شود، در هر 19 سال، دور خود را کامل می کند.

در سال 1749، بردلی وجه لازم برای ساخت یک رصدخانه جدید، در مجاورت اتاق کوادرانت هالی [Halley]، را از بُوردِ اوردنانس [the Board of Ordnance نهادی در دولت بریتانیا که تا پیش از تاسیس سازمان نقشه برداری اوردنانس، مسئول تهیه نقشه های نظامی برای ارتش و نیروی دریایی بریتانیا بود] دریافت کرد. این جا، تلسکوپ اصلی خود را نصب نمود، دستگاه عبوری 8 - فوتی که توسط سازنده سرشناس، جان بِرد [John Bird] ساخته شد.

زمانی که فرانسه و انگلیس پروژه مشترک عظیم خود را برای اندازه گیری فاصله میان رصدخانه های پاریس و لندن آغاز کردند، نقشه برداران، نصف النهاری که توسط تلسکوپ تازه بردلی تعریف شده بود را به عنوان نصف النهار رسمی گرینویچ در نظر گرفتند.

همچنین، سازمان نقشه برداری اوردنانس، که یکی از نقشه های سرزمین کنت را نخستین بار در اول ژانویه 1801 منتشر نمود، نصف النهار بردلی را به عنوان طول جغرافیایی °0 بکار برد. این نصف النهار به عنوان نصف النهار مبدأ رسمی بریتانیا باقی ماند، تا آن که در سال 1850، سِر جورج بیدل اِری [Sir George Biddell Airy]، هفتمین ستاره شناس سلطنتی، تصمیم به ساخت دایره عبوری تازه ای در اتاق مجاور دستگاه های بردلی گرفت.

به هر تقدیر، تا امروز، تمام نقشه های های تولید شده توسط سازمان نقشه برداری اوردنانس [سازمان نقشه برداری ملی بریتانیا] نصف النهار بردلی را به عنوان طول جغرافیایی °0 در نظر می گیرند.


.. جایزه ملی.. (قانون طول جغرافیایی، 1714)

با وجود پیشرفت هایی که در گرینویچ، پیرامون یافتن راه حل مسئله طول جغرافیایی از طریق ستاره شناسی حاصل شده بود، یک سری فجایع دریانوردی دولت بریتانیا را واداشت تا به منظور تسریع در حل مسئله، روش های جایگزین را مد نظر قرار دهد.

مهم ترین فاجعه، در 22 اکتبر 1707 روی داد، و آن زمانی بود که چهار کشتی ناوگان سلطنتی با هدایت دریادار سر کلودِسلی شاوِل [Sir Clowdisley Shovell] به صخره های فریبنده اطراف جزایر سیلی [مجموعه جزایری در جنوب غربی بریتانیا] برخورد کردند.

در نتیجه این حادثه، همه کشتی ها غرق شدند و 2000 نفر جان خود را از دست دادند. پارلمان انگلستان با انتصاب گروهی از متخصصان، به عنوان هیئت طول جغرافیایی، به این خواست عمومی پاسخ داد، همچنین مبلغ 20،000 پوند به عنوان جایزه کسی تعیین شد، که روش مشخص کردن طول جغرافیائی در دریا را، تا حد نیم درجه پیدا کند. در ضمن، 15،000 پوند برای روشی با دقت دو- سوم درجه و 10،000 پوند برای یک درجه تعیین گردید.

جایزه طول جغرافیائی، به همان اندازه که برای علاقمندان جدی علم جذاب بود، همچون آهن ربا آدم های خل و پیشنهادات عجیب شان را نیز به خود جذب نمود.

لنگر انداختن قایق هایی در سراسر جهان، که شب ها آتش روشن کنند، و ماشین های متحرکی که در بطری های خلاء بزرگ و بسته، قرار داده شده باشند، در مقایسه با برخی پیشنهادات دیگر، بسیار عاقلانه به نظر می رسیدند.

برای مثال، شخصی ادعا کرد، نوعی «پودر همدردی» کشف کرده است. اگر این پودر بر چاقویی که قبلا با آن کسی را مجروح کرده بودند، پاشیده شود، با این کار آن شخص، درد اولیه را دوباره احساس خواهد کند.

پیشنهاد آن بود که با یک چاقوی واحد تعدادی سگ را زخمی کنند و آن ها را در کشتی های ناوگان اعلیحضرت قرار دهند. هر روز سر ظهر، چاقو را در گرینویچ در پودر همدردی فرو کرده، و سگ ها هر کجا که باشند، شروع به واغ واغ کردن خواهند نمود. به این ترتیب، ناوبران با دانستن اینکه اکنون در گرینویچ ساعت دوازده ظهر است، جزء اصلی محاسبه طول جغرافیایی که در آن قرار دارند را به دست خواهند آورد. لازم به توضیح نیست که هیئت طول جغرافیایی تحت تاثیر چنین پیشنهادی قرار نگرفت.

دانشمندان از مدت ها پیش، به این واقعیت پی برده بودند که راه حل آرمانی برای حل مسئله طول جغرافیایی مکانیزمی است که شما را قادر به یافتن فاصله زمانی تان تا یک نقطه صفر (مانند گرینویچ) گرداند، زیرا طول جغرافیایی ضریبی از زمان است. از ان جا که محیط °360 زمین، یک دور کامل را در 24 ساعت طی می کند، هر ساعت معادل °15 گردش، یا °15 تفاوت در طول جغرافیایی است.

در میانه قرن 18ام میلادی، هنوز مکانیزمی برای نگهداری درست زمان در سفرهای دریایی وجود نداشت، و دلیل آن تکان های کشتی و گرما و سرما های شدید در طول سفر از مناطق قطبی به استوائی بود، که معمولا در سفر های کاوشی یا تجاری باید پیموده می شدند. حتی دانشمند بزرگ آن زمان، سر آیزاک نیوتون هم اعلام کرد: «چنین ساعتی هنوز ساخته نشده است..»

جان هریسون: مردی که طول جغرافیایی را پیدا کرد


جان هریسون

جان هریسون در سال 1693 به دنیا آمد. او که فرزند نجار دهکده بود، در 20 سالگی به صورت خود آموخته با مهارت های تئوری و عملی ساعت سازی آشنا شد، و زمانی که جایزه طول جغرافیایی اعلام گردید، او مطمئن بود که یکی از ساعت هایش جایزه را از آن خود خواهد ساخت.

پس از چهار سال تفکر و مطالعه دقیق، در سال 1730 طرح نخستین ساعت دریا رُوی خود را پی ریزی نمود. او به امید گرفتن راهنمایی طرح اش را نزد ادموند هالی که در آن زمان ستاره شناس سلطنتی بود، به گرینویچ برد. هالی به گرمی از هریسون استقبال کرد، و به او توصیه نامه ای داد تا به بزرگ ترین ساعت ساز آن روز ها، جورج گراهام ارائه کند. گراهام که شیفته طرح های هریسون شده بود، به او پیشنهاد وامی داد تا به کمک آن ساعت را تکمیل کند!

هریسون شش سال بعد را صرف ساخت ساعت اش نمود، که اکنون نام «H1» را بر آن نهاده بودند. سپس آن را به نزد گراهام در لندن برد، که او به نوبه خود ترتیب نمایش عمومی ساعت را برای جامعه علمی آن زمان فراهم نمود. این وسیله به سرعت مشهور شد، طوری که چند تن از وقایع نگاران هم عصر، ادعا کردند که این وسیله یکی از بزرگ ترین شگفتی های دوران مدرن است.



طرحی از ساعت H3 هریسون

H1 در نخستین سفر دریای خود، به طرز ستودنی عمل نمود. هیئت طول جغرافیایی به خوبی تحت تاثیر قرار گرفته بود، اما هریسون که احساس می کرد می تواند کارائی H1 را بهتر کند، هیئت را راضی کرد تا مبلغ 250 پوند برای آغاز کار روی H2 به او پیش پرداخت کنند.

هریسون به سرعت کار بر روی H2 را آغاز نمود، اما خیلی زود دریافت در طراحی ماشین نواقص مشخصی وجود دارد. پس کار روی نسخه سوم ،H3، را از سر گرفت. هریسون 19 سال با پشتکار تمام، ساخت و دوباره ساخت.

در این سال ها کمک های مالی هیئت طول جغرافیایی او را پیشتیبانی می کرد، اما آن ها کم کم صبر خود، و از آن بد تر اعتمادشان به این که هریسون هرگز قادر خواهد بود ساعتی که وعده داده را بسازد، از دست می دادند.

نقطه عطف بعدی در سال 1753 پیش آمد، و آن زمانی بود که هریسون به ساعت سازی پول داد تا نمونه جیبی کوچکی برای او بسازد، تا از آن برای آزمایش دقت ساعت خود از آن استفاده کند. به محض انجام نخستین آزمون، او دریافت که تمام 27 سال گذشته را در مسیر غلط سپری کرده است. یک ساعت کوچک با فرکانس بالا را می توان طوری ساخت که به مراتب با ثبات تر از تمام ساعت های دریایی که تا آن موقع ساخته شدن بودند، عمل نماید.



ادامه دارد..



۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

الموت و دریاچه اُوان

تعدادی از عکس های قلعه الموت و دریاچه اوان را در آلبوم پیکاسا قرار دادم و حال آدرس شان را در آب گرم می گذارم.



الموت دی ماه 1388 به همراه گروه زیست



الموت نوروز 82





دریاچه اوان


۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

داستان ترابوزان

چهارشنبه هفته پیش به قصد سفر زمینی شش روزه ترکیه، به اتفاق یکی از دوستان تهران را ترک کردم. از طریق زنجان، تبریز، ماکو و بازرگان خود را به مرز ایران و ترکیه رساندیم. اتومبیل را در بازرگان پارک کرده از مرز وارد ترکیه شدیم.



نقشه مسیر ترکیه - شمال آنالولیا و کرانه های دریای سیاه را در ابعاد بزرگ تر مشاهده کنید


دغوبایزید

نخستین شهر آن سوی مرز دغوبایزید نام دارد. دغوبایزید در واقع روستایی بزرگ است، که به طور سنتی آخرین شهر مرزی قبل از ورود به ایران به حساب می آمده. ادوارد براون در سفرنامه خود از آن به عنوان شهری نه چندان خوش آیند نام می برد. امروزه نیز وقتی از بازرگان به آن می رسید کمی دلگیر می نماید.

به هر حال، این شهر زیبایی ها و دیدنی های خاص خود را هم دارد. نخستین و مهم ترین این دیدنی ها، قله های دوقلو و باعظمت کوه آرارات است که استوار از شهر محافظت می کنند.

در زبان ترکی کوه آرارات را  آگری داغی می نامند، قله کوچک تر، کوچوک آگری، و بزرگ تر، بویوک آگری. قله بزرگ تر با 5137 متر بلند ترین قله ترکیه است.

کسانی هم هستند، که فقط جهت فتح این قله به ترکیه می روند.

دیگر دیدنی مهم دغوبایزید قصر اسحاق پاشا است. بنای این قصر در سال 1685 میلادی، توسط چولاغ عبدی پاشا آغاز، و در سال 1784 به دست پسر اش اسحاق پاشا که یکی از سران کرد محل بود، پایان یافت. قصر بر روی تپه ای در شش کیلومتری جنوب شهر واقع است.

مهمان نوازی، صمیمیت و راست گوئی ترک ها نسبت به مسافران بی نظیر است، و ما آن را از نخستین لحظه های ورود به خاک ترکیه تجربه کردیم.

در مرز ایران و ترکیه، شهر مرزی بازرگان در طرف ایرانی مرز واقع شده است، اما در آن سوی مرز، به جز مرزبانی و گمرک هیچ تاسیسات دیگری وجود ندارد.

تنها راهی که مسافران، بدون خودروی شخصی یا اتوبوس های مسافربری، می توانند خود را به نخستین شهر ترکیه یعنی دغوبایزید برسانند مینی بوس (یا به قول خود شان دولمش)هایی است که در آن سوی مرز منتظر مسافر هستند و تا پر نشوند هم راه نخواهند افتاد.

آخرین این دولمش ها ساعت 5 بعد از ظهر از دغوبایزید راه افتاده و تا زمان پر شدن دم مرز منتظر می ماند. ما که حدود ساعت 5:30 از مرز عبور کرده بودیم، به یکی از همین دولمش ها رسیدیم. راننده آن جوان با قیافه کردی بود که فارسی را خوب صحبت می کرد.

هزینه سفر با این دولمش ها 5 لیر ترکیه است که مسیر حدودا بیست دقیقه ای جاده ای بسیار خراب و پر از چاله را تا دغوبایزید می پیمایند.

راننده که متوجه غریب بودن ما شده بود از من سوال کرد که کجا می رویم، و من به او گفتم، مقصد ما شهر کارس است، که البته می دانستم اتوبوس به کارس در دغوبایزید وجود ندارد. او یکی از مسافران دولمش را به من نشان داد و گفت با او بروید، او دولمش های اقدیر را به شما نشان می دهد و از آن جا می توانید برای کارس ماشین پیدا کنید.

این آقای راهنما، بسیار خجالتی و مؤدب بود، او با ما به اقدیر آمد، آن جا من را به یکی از دفاتر اتوبوس رانی برد که برای کارس ماشین داشتند، اما آخرین اتوبوس حرکت کرده بود، پس به ما یکی دو هتل خوب شهر را نشان داد و با فروتنی از ما جدا شد.

اقدیر

اقدیر مرکز استان اقدیر ترکیه، شهری کوچک، ساده و دوستانه است. وجود دو نفر با کوله پشتی اتفاق عجیبی در شهر است و به زودی همه می خواهند شما را ببینند، بدانند از کجا آمده اید و به کجا می روید.

جالب اینکه یکی از نخستین سوال هایی که پس از مشخص شدن ملیت ایرانی تان از شما پرسیده می شود این است که آیا شیعه هستید؟، این سوال را حتی پسر جوانی که صاحب یکی از اینترنت کافه های شهر بود نیز از من پرسید.

صحبت از اینترنت شد، این را به یاد داشته باشید که تقریبا همه جا در ترکیه اینترنت با سرعت خوب، در دسترس است. رابطه ترک ها با اینترنت مثل رابطه ماهی است با آب.

شام یکی از خوشمزه ترین کباب ترکی های زندگی ام را خوردم. اگر آن چیزی که در ترکیه به مشتریان داده می شود کباب ترکی نام دارد، بدون شک آن چه در تهران به مردم می دهند چیز دیگری است.


اسلاید شو عکس های اقدیر (جهت نمایش اسلاید شو در ابعاد بزرگ روی آن کلیک کنید)

اقدیر به کارس

این منطقه از ترکیه که ما در آن قرار داشتیم، هم جوار با مرز ایران، آذربایجان، و ارمنستان، و در قسمت شمالی تر با گرجستان است. در این میان مرز ترکیه با ارمستان که قرار است به زودی باز شود، در زمان های نه چندان دور نا آرام بوده، و به دلیل کوهستانی بودن، ظاهرا مسیر قاچاق نیز بوده و هست. به این دلیل، در هنگام مسافرت در این بخش ترکیه با گشت های ایست و بازرسی ژاندارمری ترکیه روبرو خواهید شد.

در طی سفر ما، چند بار اتوبوس مان را متوقف کردند. البته ژاندارم های ترکیه (و همچنین پلیس) رفتار دوستانه و مؤدبانه ای دارند، مخصوصا با مسافران و جهانگردان. هیچ گونه پرسشی از مسافران اتوبوس نشد، و هیچ یک از وسایل شخصی مورد بازجوئی قرار نگرفت، تنها در دو مورد پاسپورت های خارجی ها (که ما بودیم) و کارت شناسائی دیگران جمع آوری شد که آن ها را در کم تر از ده دقیقه پس دادند.

مسیر اقدیر به کارس بسیار زیبا است. یکی از نکات جالب توجه در این بخش ترکیه آن است که رشته کوه های آناتولی که ما در آن قرار داشتیم، از لحاظ زمین شناسی، با کوه های البرز و زاگرس تفاوت زیاد دارند.

کوه های البرز همچون دیواری عظیم کرانه های دریای خزر را از بیابان های مرکزی ایران جدا می کنند، و کوه های زاگرس خود متشکل از رشته کوه های پراکنده ای هستند، که شمال غرب ایران را به بیابان های مرکزی ربط می دهند. این کوه ها در برخی مواقع بسیار متراکم شده و در دیگر جا ها بسیار دور از هم افتاده اند.

ساختار کوه های آناتولی به گونه دیگری است. در حالی که فلات های مرتفع ای را شکل می دهند، آن حالت دیوار مانند البرز را ندارند. میان این کوه ها دشت های بسیار پهناور و حاصلخیز پراکنده شده، در حالی که در برخی نقاط جریان های مرطوب دریای سیاه، کوه ها را دور زده، جنگل های انبوه را موجب شده اند.

این ساختار زمین شناسی باعث می شود، که هنگام گذر از این بخش، ناگهان خود را میان جنگلی انبوه ببینید در حالی که چند دقیقه بعد پوشش گیاهی به مرتع های سرسبز یا حتی زمین های پوشیده از برف تغییر می یابد.

نکته دیگر اینکه، وقتی در ایران سفر می کنید دره ها از الگوئی کما بیش یکسان پیروی می کنند، یعنی کف دره که معمولا رودخانه جریان دارد سبز است و هر چه ارتفاع می گیرد پوشش گیاهی تنک تر شده یا کاملا محو می شود، و در اکثر مواقع پوشش گیاهی از استپ تشکیل شده، اما در آناتولی این الگو حاکم نیست. الزاما سبزی در کف دره ها نیست و اگر در این فصل سال به آن جا سفر کنید، سراسر زمین را پوشیه از چمن، مرتع یا جنگل می یابید.


اسلاید شو عکس های اقدیر به کارس (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)


کارس

اگر مرز با ارمستان باز شود، اقتصاد این شهر رونق دوباره خواهد گرفت. البته این تنها دلیل بازدید از کارس نیست. معروف ترین جاذبه کارس، مخروبه های شهر آنی، پایتخت باستانی ارمنستان است.

کارس مرکز استان کارس، تحت تاثیر فرهنگ های آذری، ترکمن، کردی، ترکی و روسی بوده و آن را، روسیه کوچک در ترکیه، می نامند. پنیر (پندیر) و عسل محلی (بال) کارس معروف است، هر چند که من از مزه پنیر شان خیلی لذت نبردم.

یکی دیگر از نمونه های مهمان نوازی مردم ترکیه را در چای خانه قدیمی و بسیار زیبا ای در کارس دیدیم که صاحب چای خانه بعد از آن که به ما کمک کرد تا نت بوک مان را شارژ کنیم، و آدرس محل های مورد نظر ام را به من داد، حاضر نشد از ما پول بگیرد و گفت دفعه بعد که آمدید حساب کنید!

قلعه کارس بسیار دیدنی است، اگر حتی یک ساعت در کارس توقف داشتید، حتما یک سری به آن بزنید. منظره شهر از بالای قلعه بسیار دیدنی است.

این قلعه که نزدیک به هزار سال قدمت دارد، در دوران سلجوقی ساخته شده، توسط تیمور لنگ در 1386 نابود گردیده، و دوباره در سال 1579 میلادی توسط سلطان عثمانی باز سازی شده. سرانجام در سال 1855، تمام ساختمان بازسازی مجدد گردیده است.

این قلعه در دوران جنگ جهانی اول شاهد نبرد های تلخی بوده است. زمانی که، ارتش روسیه در سال 1920 از آن عقب نشینی کرد، قلعه به دست نیروهای ارمنی افتاد، تا آن که ارتش جمهوری خواه ترکیه آن را دوباره به تصرف در آورد.

در راه رسیدن به قلعه، از کنار کلیسای باستانی زیبایی می گذرید که در سال های میان 932 و 937 میلادی ساخته شده، اما امروزه به مسجد تبدیل گشته و آن را کوبَت جامی یا مسجد گُمبد می خوانند.


اسلاید شو عکس های کارس (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)

کارس به ارزروم

اگر جاده کارس به ارزروم را با اتوبوس یا اتومبیل بپیمایید، متوجه خواهید شد که آن کاغد دیواری (wallpaper) کلیشه ویندوز XP که منظره دشت سبز و آسمان آبی است، واقعیت داشته، حتی ممکن است فکر کنید که بیل گیتس عکس آن را هنگام سفر از ارزروم به کارس گرفته است.

تماشای این همه زیبایی برای چند دقیقه قابل تحمل است، اما وقتی 4 ساعت تمام مجبور به دیدن آن می شوید، حس زندگی در ویندوز XP بهتان دست می دهد!


اسلاید شو عکس های کارس به ارزروم (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)

تربوزان

بلیط ما برای ترابوزان بود، پس در ارزروم توقفی نیم ساعته داشتیم تا هرچه سریع تر به ترابوزان برسیم.


جاده ارزروم به ترابوزان


ساعت حدود 10 شب به ترابوزان رسیدیم.

اتوبوس های ترکیه از مشتری، کمال پذیرائی را به عمل می آورند، صندلی ها نسبتا راحت است، و هر یکی دو ساعت، اتوبوس توقف می کند، حتی اگر فقط نیم ساعت به مقصد نهائی مانده باشد.

هر اتوبوس، معمولا یک یا دو مهماندار و دو راننده دارد. موقعی که در ترمینال ترابوزان از اتوبوس پیاده شدیم رئیس آن خط اتوبوس رانی که با آن سفر کرده بودیم، به سراغ مان آمد (ظاهرا توسط مهماندار از وجود مسافر خارجی در اتوبوس با خبر شده بود) و از ما در مورد مقصدمان سوال کرد. شرکت های اتوبوس رانی در ترکیه، سرویس رایگان حمل و نقل مسافران از/به هتل یا برخی محل های مشخص دیگر، در شهر را به مشتریان شان ارائه می دهند، ضمنا اگر در هنگام سوار یا پیاده شدن مسافران، شخص دیگری هم مسیر با این سرویس باشد، او را نیز مجانی سوار می کنند، که نشان از روحیه همکاری در این ملت دارد.

این هم نوع دیگری از مهمان نوازی، ترک ها، و از همه مهم تر اینکه ساعت 10 شب رئیس خط اتوبوس رانی مسافران نا آگاه از این سرویس را پیدا کرده، و راننده با روئی خندان ما را به مقصد رساند.

ترابزون یا ترابوزان، بندری باستانی، در کرانه دریای سیاه است.

اگر سد سال پیش، از نقطه ای از اروپا قصد سفر به تهران داشتید، باید با کشتی به ترابوزان می رفتید، سپس از طریق ارزروم خود را به خوی، تبریز، زنجان و تهران می رساندید. این همان مسیری بود که ما قصد سفر در آن را داشتیم.

امروزه ترابوزان، شهری مدرن، زنده و پر جنب و جوش است. این فصل سال هوائی بسیار مطبوع دارد، اما وجود تهویه مطبوع و شیشه های دو جداره، در اتاق هتل نشان از تابستانی هایی گرم، و زمستان های خنک دارد.

تاریخ ثبت شده ترابوزان به 746 پیش از میلاد مسیح باز می گردد. پس از شکست عثمانی در جنگ جهانی اول، یونانیان ساکن آن، تلاش کردند تا جمهوری ترِبیزُند را به یاد امپراتوری های باستانی شان بنا گذارند، اما ترک ها پیروز میدان بودند، و آتاتورک شخصا ترابوزان را «یکی از ثروتمند ترین، قوی ترین، و حساس ترین منابع اطمینان جمهوری ترکیه» اعلام کرد.

با خبر شدیم که در ترابوزان سینمای سه بعدی هم هست، متاسفانه آواتار را برداشته بودند، پس به دیدن یک فیلم ترسناک ژاپنی رفتیم. جدا از تجربه مسخره دیدن یک فیلم ژاپنی با زیر نویس ترکی، دیدن فیلم در سینمای سه بعدی بسیار لذت بخش بود و به امتحان کردن اش می ارزید. بماند که وقتی در سینما آدم ها روی پرده، دو متر هستند یک جور هایی می توان آن را پذیرفت، اما وقتی سه بعدی در فضای داخل سالن سینما معلق می شوند، بیشتر غیر واقعی به نظر می رسد.

نمونه ای از Home Theatre ساخت شرکت سامسونگ را دیدم، با LCD و Blue Ray Player با قابلیت پخش سه بعدی که مجموعا 7 میلیون تومان قیمت داشت، شخصا، این مجموعه را به 3D سینما ترجیح می دهم.

یکی دیگر از دیدنی های ترکیه، باجه ها و مغازه هایی است، که همه در و دیوار شان پر است از نام EFES. در این مغازه ها ماء الشعیر EFES در کنار ماءالشعیر ساخت دیگر کشور ها به فروش می رسد. البته از دلستر ساخت ایران خبری نیست.





اسلاید شو عکس های ترابوزان (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)


صومعه سوملا

یکی از برجسته ترین دیدنی های جنوب دریای سیاه، صومعه مریم مقدس، مربوط به کلیسای ارتدوکس یونان، واقع در سوملا (Sumela) در 46 کیلومتری جنوب ترابوزان است.


تاریخ ساخت این صومعه به عصر بیزانس باز می گردد. ساختار جادوئی صومعه چشم هر بیننده ای را خیره می کند. ساختمان در دل صخره ای بر فراز جنگل ساخته شده است. در ترابوزان آژانس های گرشگری هستند، که روزانه تور بازدید از سوملا برگزار می کنند. برای ورود به صومعه باید مبلغ 8 لیر بپردازید، که کاملا ارزش اش را دارد، هر چند که تنها بخش بسیار جزئی از کل ساختمان صومعه به روی عموم باز است.

درون صومعه، نقاشی هایی با مضمون داستان های انجیلی روی دیوار ترسیم شده، که در طول زمان (و به قول راهنمای صومعه به دست خارجیان) تخریب شده. بخش هایی از نقاشی ها را به طور یک جا کنده اند، و در قسمت های دیگر صورت ها را نابود کرده اند که به نظر ام با حرام بودن ترسیم صورت در اسلام مربوط باشد.

امروزه ژاندارمری، با تمام قوا از امنیت این بنا محافظت می کند، طوری که گاه حضور نیرو های مسلح که مواظب همه چیز هستند کمی حالت نظامی به منطقه می دهد. هر چند، همچون دیگر جاها، ماموران مسلح با توریست ها و گردشگران بسیار مهربان و مؤدب هستند.


اسلاید شو عکس های صومعه سوملا (جهت نمایش در ابعاد بزرگ روی اسلاید شو کلیک کنید)

ارزروم

ارزروم در دشت بسیار سبزی واقع شده، که توسط کوه های برف گرفته از همه جهت احاطه شده، و شهری مدرن اما بسیار سنتی است. در همه جای ترکیه مسجد بسیار فراوان است و شاید کمتر کوچه و خیابانی، بدون مسجد پیدا شود. ارزروم از این قانون مستثنا نیست. اگر ساعت 3:30 صبح با صدای بسیار بلند، بلندگوی مسجد کنار هتل، که اذان صبح را می خواند از خواب بیدار شدید، به یاد بیاورید که این جا ترکیه است.

امروزه ارزروم را بیشتر برای پیست اسکی نزدیک آن می شناسیم، اما نمی توان از یاد برد که امیر کبیر در این شهر با تجدد به سبک غربی آشنا شد.

مهم ترین دیدنی ارزروم مدرسه علمیه دومنار است. بنایی مستحکم مربوط به دوره سلجوقی. هرچند امروزه بالای مناره های آن تخریب شده اند، اما بنا در وضعیت بسیار خوبی قرار دارد.


اسلاید شو عکس های ارزروم (جهت نمایش در ابعاد بزرگ روی اسلاید شو کلیک کنید)

برای برگشت به ایران، از ارزروم به اقدیر بازگشته، بدون توقف با اتوبوس دیگری به دغوبایزید رفتیم که امیدوار بودیم در آن جا نهار بخوریم، اما هیچ غذا خوری پیدا نکردیم، پس با یکی از همان دولمش های به یاد ماندنی خود مان را به مرز رساندیم.

لینک های مفید:

اداره مدیریت موزه ارزروم

ارزروم

شهر ترابوزان

سفرهای رایگان بین ترابوزان ترکیه و تبریز ایران برقرار می شود

سفر زمینی به ترکیه

شمال ترکیه برویم یا جنوب ترکیه

امنیت توریستی



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

امامه به کلوگان

جمعه گذشته مسیر دره حد فاصل روستا های امامه و کلوگان را رفتیم. روستای امامه که برای قلعه به سبک اسماعیلیه و باغ های زیبای میوه - و میوه های خوشمزه - اش معروف است و کلوگان هم که زیاد معروف نیست، و طوری کنار جاده فشم پشت یک تخته سنگ مخفی شده، که اگر ندانید آن جا یک دهکده وجود دارد، امکان ندارد پیدای اش کنید.

مسیر پیاده روی مان را روی نقشه های گوگل کشیده ام، هر چند که پیچیده یا سخت نبود، تنها یک سر پائینی آرام در طول رودخانه ای که از میان هر دو روستا می گذرد.

ضمنا مردم روستای کلوگان نمونه ای از مهمان نوازی را به نمایش گذاشته اند که تصویر اش را این جا ملاحظه می کنید.


خوش آمد گوئی به سبک روستای کلوگان


البته این مدل استقبال از مهمانان مختص روستای کلوگان نیست و در شهر ها و روستا های دیگر هم مشابه دارد. 


لینک های مفید:


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

سوسن چهل چراغ

کم کم فصل گل دادن سوسن چهل چراغ نزدیک می شود. این گل بسیار کمیاب که ظاهرا تنها در دو نقطه از جهان به صورت طبیعی می روید (منطقه داماش در ایران و منطقه تالش جمهوری آذربایجان در نزدیکی شهر لنکران) از اواخر اردیبهشت تا اوایل تیر گل می دهد.

منطقه رویش آن در ایران که به یک تپه محدود می شود، توسط حصار فلزی محافظت شده، ورود به آن نیازمند اجازه نگهبانی محل است. البته در روستا های اطراف، گاه شاخه های گل داده آن را می بینید که بچه ها آن را کنده با آن بازی می کنند.


سوسن چهل چراغ


دو سال پیش که با گروه زیست برای دیدن این گل زیبا به منطقه داماش سر زده بودم، با نگهبان پیر آن روبرو شدم که از حصار کشیدن به دور محل رویش این گیاه گله داشت. او می گفت علف های هرز که درون حصار می رویند باعث خفه شدن گیاه می شوند که نیاز به فضای بیشتر برای رویش دارد.

او که به بقای این گیاه امید چندانی نداشت، می گفت راه نگهداری از آن حصار کشیدن به دور محل رویش اش نیست، زیرا گاو هایی که در منطقه چرا می کنند و علف های هرز را می خورند، خود باعث حمایت از این گیاه می شوند.

هر چند می توان تصور نمود که مسئولان نگهداری از این گیاه، با آگاهی از معروفیت بیش از حد آن میان طبیعت گردان نگران چیده شدن تنها باقی مانده های این گیاه زیبا توسط به ظاهر طبیعت دوستانی است که برای چیدن آخرین بقایای آن دندان تیز کرده اند.

به هر حال، اگر دوست دارید این گیاه را از نزدیک ببینید فقط یک ماه فرصت دارید، و اگر دوست دارید باز هم آن را ببینید از چیدن، دست زدن، نوازش کردن و هر گونه تماس دیگر با آن خود داری کنید، که شاید این گیاه زیبا دوباره بتواند بر تپه های سبز آن منطقه بروید.

اگر طبیعت را دوست دارید، تنها چیزی که با خود از آن به خانه بیاورید عکس و خاطرات زیباست.


لینک های مفید:

انجمن زیست شناسی معلمان استان مازندران

چند عکس دیگر

ویکی پدیا




۱۳۸۹ اردیبهشت ۵, یکشنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت چهارم)





 پس از وقفه ای سه روزه، ساربانی به نام علی قلی خان، پیدا کردم، از اهالی نائین، که مصمم بود راه اش را ادامه دهد. او کاروان شتری پر از بار را از یزد به بیرجند هدایت می کرد، و به من گفت شتر اضافه ای برای حمل بارهایم به من قرض خواهد داد.

راه پیمائی مان را در خفای کامل آغاز کریدم، طوری که هیچ کدام از اهالی ده نمی دانستند که ما از کدام راه خواهیم رفت. زنگوله تمام شتر ها درآورده شد، و تمام ملاحظات به عمل آمد تا صدایی از کسی در نیاید. قدم زدن شتر ها هم که بی سر و صدا است.

از جاده خارج شدیم، و تمام شب را بر زمینی بسیار سخت، حرکت کردیم، مسیری که برای شتر های پر از بار بسیار دشوار بود. ما که به محض تاریکی هوا، حرکت مان را آغاز کرده بودیم، حدود شش و سی، تا پیش از هشت و نیم صبح فردا از حرکت باز نایستادیم، به این صورت در 14 ساعت 30 مایل را پیمودیم؛ با این ترتیب بلوچ ها، یا جائی که گمان می رفت آنها آنجا باشند، را پشت سر گذاشتیم. روز بعد به چهار دِه، مجموعه چهار روستا در منطقه طبس رسیدیم.

بیابان واقعی در طبس به پایان می رسد، و اطراف این محل، به سبب وجود منابع آب کافی، به طرز دلپذیری سرسبز است.

هر جای دیگر که بودم، چهار دِه را مکانی فلاکت بار می خواندم، اما پس از آن همه نوشیدنی های کثیف، شامل انواع نمک های بد مزه، که در طول مسیر تا بدین جا به عنوان آب نوشیده بودم، آشامیدن آب گوارای این محل تغییری بسیار دل انگیز بود.

درختان خرما، که پوشش درختی معمول چهار دِه و طبس را تشکیل میدهند، درختان زیبایی نیستند، اما بعد از مدت طولانی که اصلا هیچ درختی ندیده بودم، کاملا با طراوات می نمودند.

تنباکوی با کیفیت بسیار عالی در ابعاد بزرگ در اطراف طبس می روید، که به همراه مقدار کمی ابریشم و مقادیر قابل  ملاحظه ای انقوزه صادر می شوند.

در زمین های میان طبس و مشهد، شتر و گوسفند به وفور یافت می شود، اما در بیابانی که من از آن عبور کرده بودم، بجز انقوزه هیچ چیز دیگری تولید می شد.

مجموعه روستا های چهار ده عبارتند از، جوکار، طغیانان،توسکینان و مادی آباد، که روی هم رفته 800 نفر ساکن دارند.

29 اکتبر، پس از عبور از دشتی ماسه ای، وارد طبس شدم که در 10 مایلی چهار ده واقع شده است. ظاهرا پیش از ورود من به این مکان، هیچ انگلیسی از آن دیدن نکرده بود، به جز سرهنگ مک گریگور که شش سال پیش از آن تاریخ آنجا بوده است، هرچند چندین بار روس ها از این شهر بازدید کرده اند، مخصوصا افراد درگیر در ماموریت خانیاکوف.

سر جان ملکولم در توصیفات خود از این شهر و حاکم آن، که در کتاب او، تاریخ ایران آورده شده، هاله ای به دور آن کشیده است، اما این شهر واقعاَ شهری بسیار معمولی است.

بخشی از آن با خندقی عمیق و دیواری محافظت می گردد، که در مقایسه با یک شهر معمولی ایرانی، مستحکم تر است، و بهتر مراقبت می شود.

دروازه ها نیز توسط صفحات ضخیم آهنی مقاوم شده اند، و هر چند، چندان محکم نیستند، اما از بیشتر شهرهای ایرانی، که در آنها دروازه ای که در مقابل لگد اسب ترکمن مقاوم باشد را کافی می دانند، در وضعیت بهتری قرار دارد.

بخش دارای استحکامات، حدود 5000 نفر سکنه دارد، اما توده مردم، در خارج از آن زندگی می کنند.

خیابان وسیعی خارج از شهر است که نمای زیبایی دارد و جمعیت شهر، بیرون دیوار های شهر زندگی می کنند. سرزمین طبس توسط حکومتی موروئی اداره می شود که حاکم آن، توسط شاه منصوب نشده، اما از همان خانواده شاهان ایران است.

متصدی کنونی، محمد بخیر خان است، که عنوان عماد الملک یا رکن مملکت را دارا است. او بخاطر حماقت اش زبان زد است، و داستان های جالبی در مورد او گفته می شود، مانند این که، زمانی که یکبار اسبی را امتحان می کرده، دستور داده، آیینه ای بیاورند تا ببیند زمان تاخت و تاز بر آن اسب، چگونه به نظر می رسد، و داستان هایی از این قبیل.

مناره بسیار زیبایی در شهر است، که بزرگ ترین و بلند ترین مناره ای است که من تا کنون دیده ام، که البته به سرعت رو به نابودی است.

اینجا یک قاطر خریدم که جایگزین اسب ام گردید، که فرسوده شده بود.

به نظر من، تعصب مسلمانان طبس با هیچ جای دیگر بجز ریاض پایتخت وحابی عربستان مرکزی برابری نمی کند. مردم هیچ کسی از جهان خارج را نمی بینند، حتی از میزان تمدنی که با منتصب شدن حاکم از پایتخت، که همراهانی دارد که شاید چیزی از تمدن اروپائی دیده باشند، به منطقه آورده می شود، نیز محروم هستند.

موقع ورود به شهر، تا حدی نگران بودم که نکند هویت اروپائی ام لو رود، زیرا هنوز، کاملا به شخصیت ارمنی فرضی ام عادت نکرده، و از زیرکی مردم شهر هراس داشتم. اما در این باره جای هیچ نگرانی نبود. در همان لحظه ورودم به کاروانسرا، نگهبان آن جا به سوی من آمد و گفت ما نمی توانیم آن جا بمانیم، زیرا طبق دستور خان یا حاکم، نمی بایست به مسیحیان اجازه توقف در این مکان داده شود.

اگر می دانستند که من یک انگلیسی هستم، بدون شک من را متمدنانه پذیرا می شدند، اما در مور ارمنی ها یا هر نوع دیگری از مسیحیان که جرات کنند با آنها اینگونه رفتار کنند، حتی جای خوابی هم بهشان نخواهند داد. این موضوع موجب کمترین آزردگی خاطر ام هم نشد؛ من هر آنچه از طبس باید می دیدم دیده بودم، پس به سوی چهار دِه راندم، و در دل خود خوشنود بودم، زیرا کسی هویت وافعی ام را تشخصی نداده بود: از آنجا به بعد، کاملا احساس می کردم در وطن خودم هستم، حتی اگر مجبور بودم در شهر کوچکی مثل چهار ده استراحت کنم.

روز بعد به سوی سلطان آباد، مرکز منطقه ترشیز به راه افتادم. در نزدیکی طبس سه رشته کوه وجود دارد؛ - رشته کوه شتری که بلند ترین قله های آن تا حدود 10،000 پا ارتفاع می یابند؛ نَسقَنج [در متن اصلی Nastandji آمده که نزدیک ترین نامی که یافتم
نسقنج روستایی واقع در رشته کوه های شمال غرب طبس است] که 20،000 پائی کم ارتفاع تر اند، و رشته کوه شوراب که از همه پست تر هستند.

نخستین منزلگاه شیرگشت، حدودا 18 مایل فاصله دارد. جاده بر روی دشتی ماسه ای و بی آب و علف، که میان رشته کوه های شتری و نسقنج قرار دارد، گذر کرده تا به روستا نزدیک شود، و از آن جا به رشته کوه شتری وارد می گردد.

شیرگشت روستای کوچکی است که چشمه آب خوبی دارد. در نقطه ای دور افتاده، جائی که جاده از میان رشته کوه شتری عبور می کند، شاخه دیگری به سمت ده محمد وباجستان از آن جدا می شود. جاده ای که از شیرگشت می آید، در جهت 30 درجه شرقی خط شمالی شش مایلی پیش می رود؛ تا به راه فرعی برسد که از رشته کوهی که ظاهرا باید ادامه شتری باشد خارج می شود، اما نام این رشته کوه چیز دیگری است. در واقع هیچ نامی ندارد، بلکه همانطور که در ایران رسم است، هر قسمت از یک رشته کوه نام خود را دارد، که معمولا نام روستای مجاور آن است.

پس از طی 13 مایل، مجموعه ای از روستا های کوچک خود را نشان می دهند، که نزدیک ترین شان به جاده پاشنه دران نام دارد.

روز بعد، از میان سرزمینی به مراتب بی آب و علف تر عبور کردم، که البته هنوز تا بیابان شدن فاصله بسیاری داشت. حدود چهار مایلی سمت چپ جاده، شهر دستگردان دیده شد. به من گفتند، که از دستگردان که جائی پر رونق و روبه راه است، جاده های صحرائی مستقیمی به سمت دامغان و شاهرود وجود دارد.
این همان راه بیابانی طبس به تهران است، و تقریبا تمام تنباکوی صادره به تهران از این جاده صحرائی عبور می کند.

کسی که این اطلاعات را به من می داد، و خود از این راه سفر کرده بود، گفت از طبس تا دامغان با شتر، 12 منزل راه است. دو منزل آن از طبس تا دستگردان بود، سپس در ادامه هشت منزل هر کدام 20 تا 24 مایل، با وجود آب در هر توقف، تا روستای کوچک طرود، و در آخر دو منزل تا دامغان. او گفت، هیچ کس سوار بر اسب این راه را نپیموده، زیرا غذائی برای اسب نمی توان بدست آورد.

او همچنین افزود، به دلیل وجود تعداد زیادی کویر در حاشیه راه کسی این راه را قطع نمی کند. در مورد جاده خور به سمنان یا دامغان هم، او شنیده بود که بیشتر راه کویری است، و به این دلیل هیچ گاه از آن عبور نکرده بود.

14 مایل بعد، از روستای زیبای ده نوبند [ده نو] عبور کردم، و در ده کوچک و محقری به نام عبید، که چند مایلی آن طرف تر قرار داشت، توقف کردم. آب عبید شور و بد مزه بود.

سوم ماه نوابر به زنگی چاه [در نقشه گیتاشناسی نزدیک ترین محلی که پیدا کردم چاه مسافر است] رسیدم، روستائی فلاکت بار که چیزی جز انقوزه تولید نمی کند، اما کاروانسرای خوبی دارد.

اینجا بزرگ ترین پهنه کویری که تا کنون دیده ام را به چشم دیدم. به من گفته شد، که در پهنه ای به طول 100 مایل و عرضی در حدود 25 تا 30 مایل گسترده است. خوشبختانه جاده از میان آن عبور نمی کند. چند روز پیش از ورود من، در جائی 20 مایل دورتر از آن، بلوچ ها حمله ای بسیار موفق آمیز، به کاروانی با 200 شتر پر از بار کرده، و مقادیر زیادی کالا با خود برده بودند.

مبلغ اعلام شده دزدی، بالغ بر 4400 پوند بود، که البته بدون شک اغراق آمیز است. با این وجود، در مورد واقعیت حمله و غارت صورت گرفته نسبت به این کاروان تردیدی وجود نداشت، زیرا چند روز بعد، عده زیادی آدم های بخت برگشته را دیدم که همه چیزشان غارت شده و بجز ضروری ترین لباس ها، همه چیزشان را از آنان گرفته بودند.

در این گوشه از کشور، نگرانی و ترس از این بلوچ ها در حد بسیار بالائی است، و البته بسیار تاسف بار و کاملا غیر عادی است که آنها اجازه می یابند تا بدین عمق در خاک ایران و نقاطی همچون این مکان [نفوذ کرده]، دست به چپاول بزنند. به من گفته شد که 200 شتر دزدیده شده و بخش کم ارزش تری از اجناس، توسط امیر قائنات [Kaian به نظرم منظور قائن یا قائنات است] باز پس گرفته شده است.
هیچکدام از افرادی که در کاروان بوده اند کشته نشدند. بلوچ ها به ندرت می کشند؛ ترکمن ها تقریبا همیشه کسانی را که نمی توانند با خود ببرند می کشند.

روز بعد به عبدلله آباد [در نقشه گیتاشناسی تنها شهر محتملالله آباد است] در منطقه ترشیز رسیدم، یعنی راهپیمایی به طول 34 مایل.

ورود دوباره به بخش های حاصلخیز کشور بسیار مسرت بخش بود، پس از عبور از آن بیابان های خوفناک، دیدن کشتزار های سرسبز و مردمی که در حال شخم زدن زمین هستند بسیار دلپذیر است.

نزدیکی عبدالله آباد بقایای شهری به نام فیروزآباد است. چند مناره که با کاشی هایی به رنگ های مختلف پوشیده شده اند، تنها باقیمانده های  شهر هستند. در برخی نقاط می توان دروازه ها و دیوار ها را تشخیص داد. این شهر به دست
امیر تیمور نابود شد.

22 مایل پس از عبدالله آباد، و پس از عبور از زمین های حاصلخیز به منزلگاه بعدی یعنی روستای زیبای خلیل آباد رسیدم. دو آبراه از رود شش تراز در روستایکندر به یکدیگر می رسند. گفته می شود این رودخانه چهار مایل آن طرف تر واقع شده است، و به این دلیل شش تراز نامیده می شود که پس از ظهور از میان کوهستان، به شش کانال یا آبراهه تقسیم شده، که دوتای آنها از کندر می گذرند.

خلیل آباد مقادیر زیادی ابریشم  مرغوب تولید می کند. کوه های شمال دشت ترشیز بیژورد کوه و سیاه کوه [کوه سیاه مطابق نقشه گیتاشناسی] و در جنوب، بگو کوه هستند.

نهم نوامبر به سلطان آباد [کاشمر امروزی]، شهر اصلی منطقه ترشیز رسیدم در تمام نقشه ها، شهری به نام ترشیز علامت زده شده، اما شهری بدین نام وجود ندارد [ترشیز یکی از نام های قدیمی کاشمر است]، بلکه این منطقه را ترشیز می نامند.

سلطان آباد، شهری کوچک اما پر رونق است که حدود 5000 نفر سکنه دارد. تجارت شهر خوب است، وابریشم و گندم اقلام اصلی صادرات آن را تشکیل می دهند.

روز بعد، تنها پنج مایل تا روستای فَرگ در آستانه منطقه ترشیز راهپیمایی کردم.  روز بعد از آن، 23 مایل دیگر تا خوش دره، روستای بسیار حاصلخیزی در منطقه تربت حیدریه راهپیمائی کردم.

اینجا در طول مسیر، تنها جریان آبی که پس از خروج از اصفهان دیده بودم را قطع کردم، که در 18 مایلی از فرگ و حدودا چهار مایل مانده به شهر کوچک ازغند واقع شده است، و ازغند رود نام دارد.

حتی در این فصل خشک سال نیز آب رودخانه حدود 50 پا عرض دارد. جائی که جاده آن را قطع می کند، آب با جریان نسبتا تندی تقریبا در مسیر شمال به جنوب، در حرکت است. با در نظر گرفتن عرض بستر رودخانه و عمقی که فرسایش داده، به نظرم می آید در فصل بهار حجم عظیمی آب را به پایین می آورد.گفته می شود، این رودخانه از کوه های اطراف رشته کوه سرخ کوه، اما نه از آنها آغاز می گردد.

به من گفته شد که این رودخانه از رشته کوه سیاه کوه گذر کرده و در آنجا آبشاری را به وجود آورده است. از آب این رودخانه برای آبیاری مزارع اطراف فیض آباد، مکانی در جنوب این محل استفاده می شود. بدون شک، آب این رود، احتمالا با کمک جریانات شش تراز، عامل اصلی به وجود آمدن کویر بزرگی است که من در زنگی چاه شاهد آن بودم، و به سمت فیض آباد گسترش می یابد.