‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاریخ. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

داستان ترابوزان

چهارشنبه هفته پیش به قصد سفر زمینی شش روزه ترکیه، به اتفاق یکی از دوستان تهران را ترک کردم. از طریق زنجان، تبریز، ماکو و بازرگان خود را به مرز ایران و ترکیه رساندیم. اتومبیل را در بازرگان پارک کرده از مرز وارد ترکیه شدیم.



نقشه مسیر ترکیه - شمال آنالولیا و کرانه های دریای سیاه را در ابعاد بزرگ تر مشاهده کنید


دغوبایزید

نخستین شهر آن سوی مرز دغوبایزید نام دارد. دغوبایزید در واقع روستایی بزرگ است، که به طور سنتی آخرین شهر مرزی قبل از ورود به ایران به حساب می آمده. ادوارد براون در سفرنامه خود از آن به عنوان شهری نه چندان خوش آیند نام می برد. امروزه نیز وقتی از بازرگان به آن می رسید کمی دلگیر می نماید.

به هر حال، این شهر زیبایی ها و دیدنی های خاص خود را هم دارد. نخستین و مهم ترین این دیدنی ها، قله های دوقلو و باعظمت کوه آرارات است که استوار از شهر محافظت می کنند.

در زبان ترکی کوه آرارات را  آگری داغی می نامند، قله کوچک تر، کوچوک آگری، و بزرگ تر، بویوک آگری. قله بزرگ تر با 5137 متر بلند ترین قله ترکیه است.

کسانی هم هستند، که فقط جهت فتح این قله به ترکیه می روند.

دیگر دیدنی مهم دغوبایزید قصر اسحاق پاشا است. بنای این قصر در سال 1685 میلادی، توسط چولاغ عبدی پاشا آغاز، و در سال 1784 به دست پسر اش اسحاق پاشا که یکی از سران کرد محل بود، پایان یافت. قصر بر روی تپه ای در شش کیلومتری جنوب شهر واقع است.

مهمان نوازی، صمیمیت و راست گوئی ترک ها نسبت به مسافران بی نظیر است، و ما آن را از نخستین لحظه های ورود به خاک ترکیه تجربه کردیم.

در مرز ایران و ترکیه، شهر مرزی بازرگان در طرف ایرانی مرز واقع شده است، اما در آن سوی مرز، به جز مرزبانی و گمرک هیچ تاسیسات دیگری وجود ندارد.

تنها راهی که مسافران، بدون خودروی شخصی یا اتوبوس های مسافربری، می توانند خود را به نخستین شهر ترکیه یعنی دغوبایزید برسانند مینی بوس (یا به قول خود شان دولمش)هایی است که در آن سوی مرز منتظر مسافر هستند و تا پر نشوند هم راه نخواهند افتاد.

آخرین این دولمش ها ساعت 5 بعد از ظهر از دغوبایزید راه افتاده و تا زمان پر شدن دم مرز منتظر می ماند. ما که حدود ساعت 5:30 از مرز عبور کرده بودیم، به یکی از همین دولمش ها رسیدیم. راننده آن جوان با قیافه کردی بود که فارسی را خوب صحبت می کرد.

هزینه سفر با این دولمش ها 5 لیر ترکیه است که مسیر حدودا بیست دقیقه ای جاده ای بسیار خراب و پر از چاله را تا دغوبایزید می پیمایند.

راننده که متوجه غریب بودن ما شده بود از من سوال کرد که کجا می رویم، و من به او گفتم، مقصد ما شهر کارس است، که البته می دانستم اتوبوس به کارس در دغوبایزید وجود ندارد. او یکی از مسافران دولمش را به من نشان داد و گفت با او بروید، او دولمش های اقدیر را به شما نشان می دهد و از آن جا می توانید برای کارس ماشین پیدا کنید.

این آقای راهنما، بسیار خجالتی و مؤدب بود، او با ما به اقدیر آمد، آن جا من را به یکی از دفاتر اتوبوس رانی برد که برای کارس ماشین داشتند، اما آخرین اتوبوس حرکت کرده بود، پس به ما یکی دو هتل خوب شهر را نشان داد و با فروتنی از ما جدا شد.

اقدیر

اقدیر مرکز استان اقدیر ترکیه، شهری کوچک، ساده و دوستانه است. وجود دو نفر با کوله پشتی اتفاق عجیبی در شهر است و به زودی همه می خواهند شما را ببینند، بدانند از کجا آمده اید و به کجا می روید.

جالب اینکه یکی از نخستین سوال هایی که پس از مشخص شدن ملیت ایرانی تان از شما پرسیده می شود این است که آیا شیعه هستید؟، این سوال را حتی پسر جوانی که صاحب یکی از اینترنت کافه های شهر بود نیز از من پرسید.

صحبت از اینترنت شد، این را به یاد داشته باشید که تقریبا همه جا در ترکیه اینترنت با سرعت خوب، در دسترس است. رابطه ترک ها با اینترنت مثل رابطه ماهی است با آب.

شام یکی از خوشمزه ترین کباب ترکی های زندگی ام را خوردم. اگر آن چیزی که در ترکیه به مشتریان داده می شود کباب ترکی نام دارد، بدون شک آن چه در تهران به مردم می دهند چیز دیگری است.


اسلاید شو عکس های اقدیر (جهت نمایش اسلاید شو در ابعاد بزرگ روی آن کلیک کنید)

اقدیر به کارس

این منطقه از ترکیه که ما در آن قرار داشتیم، هم جوار با مرز ایران، آذربایجان، و ارمنستان، و در قسمت شمالی تر با گرجستان است. در این میان مرز ترکیه با ارمستان که قرار است به زودی باز شود، در زمان های نه چندان دور نا آرام بوده، و به دلیل کوهستانی بودن، ظاهرا مسیر قاچاق نیز بوده و هست. به این دلیل، در هنگام مسافرت در این بخش ترکیه با گشت های ایست و بازرسی ژاندارمری ترکیه روبرو خواهید شد.

در طی سفر ما، چند بار اتوبوس مان را متوقف کردند. البته ژاندارم های ترکیه (و همچنین پلیس) رفتار دوستانه و مؤدبانه ای دارند، مخصوصا با مسافران و جهانگردان. هیچ گونه پرسشی از مسافران اتوبوس نشد، و هیچ یک از وسایل شخصی مورد بازجوئی قرار نگرفت، تنها در دو مورد پاسپورت های خارجی ها (که ما بودیم) و کارت شناسائی دیگران جمع آوری شد که آن ها را در کم تر از ده دقیقه پس دادند.

مسیر اقدیر به کارس بسیار زیبا است. یکی از نکات جالب توجه در این بخش ترکیه آن است که رشته کوه های آناتولی که ما در آن قرار داشتیم، از لحاظ زمین شناسی، با کوه های البرز و زاگرس تفاوت زیاد دارند.

کوه های البرز همچون دیواری عظیم کرانه های دریای خزر را از بیابان های مرکزی ایران جدا می کنند، و کوه های زاگرس خود متشکل از رشته کوه های پراکنده ای هستند، که شمال غرب ایران را به بیابان های مرکزی ربط می دهند. این کوه ها در برخی مواقع بسیار متراکم شده و در دیگر جا ها بسیار دور از هم افتاده اند.

ساختار کوه های آناتولی به گونه دیگری است. در حالی که فلات های مرتفع ای را شکل می دهند، آن حالت دیوار مانند البرز را ندارند. میان این کوه ها دشت های بسیار پهناور و حاصلخیز پراکنده شده، در حالی که در برخی نقاط جریان های مرطوب دریای سیاه، کوه ها را دور زده، جنگل های انبوه را موجب شده اند.

این ساختار زمین شناسی باعث می شود، که هنگام گذر از این بخش، ناگهان خود را میان جنگلی انبوه ببینید در حالی که چند دقیقه بعد پوشش گیاهی به مرتع های سرسبز یا حتی زمین های پوشیده از برف تغییر می یابد.

نکته دیگر اینکه، وقتی در ایران سفر می کنید دره ها از الگوئی کما بیش یکسان پیروی می کنند، یعنی کف دره که معمولا رودخانه جریان دارد سبز است و هر چه ارتفاع می گیرد پوشش گیاهی تنک تر شده یا کاملا محو می شود، و در اکثر مواقع پوشش گیاهی از استپ تشکیل شده، اما در آناتولی این الگو حاکم نیست. الزاما سبزی در کف دره ها نیست و اگر در این فصل سال به آن جا سفر کنید، سراسر زمین را پوشیه از چمن، مرتع یا جنگل می یابید.


اسلاید شو عکس های اقدیر به کارس (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)


کارس

اگر مرز با ارمستان باز شود، اقتصاد این شهر رونق دوباره خواهد گرفت. البته این تنها دلیل بازدید از کارس نیست. معروف ترین جاذبه کارس، مخروبه های شهر آنی، پایتخت باستانی ارمنستان است.

کارس مرکز استان کارس، تحت تاثیر فرهنگ های آذری، ترکمن، کردی، ترکی و روسی بوده و آن را، روسیه کوچک در ترکیه، می نامند. پنیر (پندیر) و عسل محلی (بال) کارس معروف است، هر چند که من از مزه پنیر شان خیلی لذت نبردم.

یکی دیگر از نمونه های مهمان نوازی مردم ترکیه را در چای خانه قدیمی و بسیار زیبا ای در کارس دیدیم که صاحب چای خانه بعد از آن که به ما کمک کرد تا نت بوک مان را شارژ کنیم، و آدرس محل های مورد نظر ام را به من داد، حاضر نشد از ما پول بگیرد و گفت دفعه بعد که آمدید حساب کنید!

قلعه کارس بسیار دیدنی است، اگر حتی یک ساعت در کارس توقف داشتید، حتما یک سری به آن بزنید. منظره شهر از بالای قلعه بسیار دیدنی است.

این قلعه که نزدیک به هزار سال قدمت دارد، در دوران سلجوقی ساخته شده، توسط تیمور لنگ در 1386 نابود گردیده، و دوباره در سال 1579 میلادی توسط سلطان عثمانی باز سازی شده. سرانجام در سال 1855، تمام ساختمان بازسازی مجدد گردیده است.

این قلعه در دوران جنگ جهانی اول شاهد نبرد های تلخی بوده است. زمانی که، ارتش روسیه در سال 1920 از آن عقب نشینی کرد، قلعه به دست نیروهای ارمنی افتاد، تا آن که ارتش جمهوری خواه ترکیه آن را دوباره به تصرف در آورد.

در راه رسیدن به قلعه، از کنار کلیسای باستانی زیبایی می گذرید که در سال های میان 932 و 937 میلادی ساخته شده، اما امروزه به مسجد تبدیل گشته و آن را کوبَت جامی یا مسجد گُمبد می خوانند.


اسلاید شو عکس های کارس (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)

کارس به ارزروم

اگر جاده کارس به ارزروم را با اتوبوس یا اتومبیل بپیمایید، متوجه خواهید شد که آن کاغد دیواری (wallpaper) کلیشه ویندوز XP که منظره دشت سبز و آسمان آبی است، واقعیت داشته، حتی ممکن است فکر کنید که بیل گیتس عکس آن را هنگام سفر از ارزروم به کارس گرفته است.

تماشای این همه زیبایی برای چند دقیقه قابل تحمل است، اما وقتی 4 ساعت تمام مجبور به دیدن آن می شوید، حس زندگی در ویندوز XP بهتان دست می دهد!


اسلاید شو عکس های کارس به ارزروم (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)

تربوزان

بلیط ما برای ترابوزان بود، پس در ارزروم توقفی نیم ساعته داشتیم تا هرچه سریع تر به ترابوزان برسیم.


جاده ارزروم به ترابوزان


ساعت حدود 10 شب به ترابوزان رسیدیم.

اتوبوس های ترکیه از مشتری، کمال پذیرائی را به عمل می آورند، صندلی ها نسبتا راحت است، و هر یکی دو ساعت، اتوبوس توقف می کند، حتی اگر فقط نیم ساعت به مقصد نهائی مانده باشد.

هر اتوبوس، معمولا یک یا دو مهماندار و دو راننده دارد. موقعی که در ترمینال ترابوزان از اتوبوس پیاده شدیم رئیس آن خط اتوبوس رانی که با آن سفر کرده بودیم، به سراغ مان آمد (ظاهرا توسط مهماندار از وجود مسافر خارجی در اتوبوس با خبر شده بود) و از ما در مورد مقصدمان سوال کرد. شرکت های اتوبوس رانی در ترکیه، سرویس رایگان حمل و نقل مسافران از/به هتل یا برخی محل های مشخص دیگر، در شهر را به مشتریان شان ارائه می دهند، ضمنا اگر در هنگام سوار یا پیاده شدن مسافران، شخص دیگری هم مسیر با این سرویس باشد، او را نیز مجانی سوار می کنند، که نشان از روحیه همکاری در این ملت دارد.

این هم نوع دیگری از مهمان نوازی، ترک ها، و از همه مهم تر اینکه ساعت 10 شب رئیس خط اتوبوس رانی مسافران نا آگاه از این سرویس را پیدا کرده، و راننده با روئی خندان ما را به مقصد رساند.

ترابزون یا ترابوزان، بندری باستانی، در کرانه دریای سیاه است.

اگر سد سال پیش، از نقطه ای از اروپا قصد سفر به تهران داشتید، باید با کشتی به ترابوزان می رفتید، سپس از طریق ارزروم خود را به خوی، تبریز، زنجان و تهران می رساندید. این همان مسیری بود که ما قصد سفر در آن را داشتیم.

امروزه ترابوزان، شهری مدرن، زنده و پر جنب و جوش است. این فصل سال هوائی بسیار مطبوع دارد، اما وجود تهویه مطبوع و شیشه های دو جداره، در اتاق هتل نشان از تابستانی هایی گرم، و زمستان های خنک دارد.

تاریخ ثبت شده ترابوزان به 746 پیش از میلاد مسیح باز می گردد. پس از شکست عثمانی در جنگ جهانی اول، یونانیان ساکن آن، تلاش کردند تا جمهوری ترِبیزُند را به یاد امپراتوری های باستانی شان بنا گذارند، اما ترک ها پیروز میدان بودند، و آتاتورک شخصا ترابوزان را «یکی از ثروتمند ترین، قوی ترین، و حساس ترین منابع اطمینان جمهوری ترکیه» اعلام کرد.

با خبر شدیم که در ترابوزان سینمای سه بعدی هم هست، متاسفانه آواتار را برداشته بودند، پس به دیدن یک فیلم ترسناک ژاپنی رفتیم. جدا از تجربه مسخره دیدن یک فیلم ژاپنی با زیر نویس ترکی، دیدن فیلم در سینمای سه بعدی بسیار لذت بخش بود و به امتحان کردن اش می ارزید. بماند که وقتی در سینما آدم ها روی پرده، دو متر هستند یک جور هایی می توان آن را پذیرفت، اما وقتی سه بعدی در فضای داخل سالن سینما معلق می شوند، بیشتر غیر واقعی به نظر می رسد.

نمونه ای از Home Theatre ساخت شرکت سامسونگ را دیدم، با LCD و Blue Ray Player با قابلیت پخش سه بعدی که مجموعا 7 میلیون تومان قیمت داشت، شخصا، این مجموعه را به 3D سینما ترجیح می دهم.

یکی دیگر از دیدنی های ترکیه، باجه ها و مغازه هایی است، که همه در و دیوار شان پر است از نام EFES. در این مغازه ها ماء الشعیر EFES در کنار ماءالشعیر ساخت دیگر کشور ها به فروش می رسد. البته از دلستر ساخت ایران خبری نیست.





اسلاید شو عکس های ترابوزان (جهت نمایش در ابعاد بزرگ تر روی اسلاید شو کلیک کنید)


صومعه سوملا

یکی از برجسته ترین دیدنی های جنوب دریای سیاه، صومعه مریم مقدس، مربوط به کلیسای ارتدوکس یونان، واقع در سوملا (Sumela) در 46 کیلومتری جنوب ترابوزان است.


تاریخ ساخت این صومعه به عصر بیزانس باز می گردد. ساختار جادوئی صومعه چشم هر بیننده ای را خیره می کند. ساختمان در دل صخره ای بر فراز جنگل ساخته شده است. در ترابوزان آژانس های گرشگری هستند، که روزانه تور بازدید از سوملا برگزار می کنند. برای ورود به صومعه باید مبلغ 8 لیر بپردازید، که کاملا ارزش اش را دارد، هر چند که تنها بخش بسیار جزئی از کل ساختمان صومعه به روی عموم باز است.

درون صومعه، نقاشی هایی با مضمون داستان های انجیلی روی دیوار ترسیم شده، که در طول زمان (و به قول راهنمای صومعه به دست خارجیان) تخریب شده. بخش هایی از نقاشی ها را به طور یک جا کنده اند، و در قسمت های دیگر صورت ها را نابود کرده اند که به نظر ام با حرام بودن ترسیم صورت در اسلام مربوط باشد.

امروزه ژاندارمری، با تمام قوا از امنیت این بنا محافظت می کند، طوری که گاه حضور نیرو های مسلح که مواظب همه چیز هستند کمی حالت نظامی به منطقه می دهد. هر چند، همچون دیگر جاها، ماموران مسلح با توریست ها و گردشگران بسیار مهربان و مؤدب هستند.


اسلاید شو عکس های صومعه سوملا (جهت نمایش در ابعاد بزرگ روی اسلاید شو کلیک کنید)

ارزروم

ارزروم در دشت بسیار سبزی واقع شده، که توسط کوه های برف گرفته از همه جهت احاطه شده، و شهری مدرن اما بسیار سنتی است. در همه جای ترکیه مسجد بسیار فراوان است و شاید کمتر کوچه و خیابانی، بدون مسجد پیدا شود. ارزروم از این قانون مستثنا نیست. اگر ساعت 3:30 صبح با صدای بسیار بلند، بلندگوی مسجد کنار هتل، که اذان صبح را می خواند از خواب بیدار شدید، به یاد بیاورید که این جا ترکیه است.

امروزه ارزروم را بیشتر برای پیست اسکی نزدیک آن می شناسیم، اما نمی توان از یاد برد که امیر کبیر در این شهر با تجدد به سبک غربی آشنا شد.

مهم ترین دیدنی ارزروم مدرسه علمیه دومنار است. بنایی مستحکم مربوط به دوره سلجوقی. هرچند امروزه بالای مناره های آن تخریب شده اند، اما بنا در وضعیت بسیار خوبی قرار دارد.


اسلاید شو عکس های ارزروم (جهت نمایش در ابعاد بزرگ روی اسلاید شو کلیک کنید)

برای برگشت به ایران، از ارزروم به اقدیر بازگشته، بدون توقف با اتوبوس دیگری به دغوبایزید رفتیم که امیدوار بودیم در آن جا نهار بخوریم، اما هیچ غذا خوری پیدا نکردیم، پس با یکی از همان دولمش های به یاد ماندنی خود مان را به مرز رساندیم.

لینک های مفید:

اداره مدیریت موزه ارزروم

ارزروم

شهر ترابوزان

سفرهای رایگان بین ترابوزان ترکیه و تبریز ایران برقرار می شود

سفر زمینی به ترکیه

شمال ترکیه برویم یا جنوب ترکیه

امنیت توریستی



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت ششم)


منطقه درگز 65 مایل طول و 45 مایل عرض دارد. حاکم آن توسط شاه منتصب می شود، هر چند که انتصاب به صورت وراثتی از میان یک خانواده انجام می گیرد؛ او لقب بیگلر بیگی دارد، و مردم از او همچون خان یاد می کنند. نام او محمد علی خان است. او از نسب ترک است، که بخش اصلی اتباع اش را نیز تشکیل می دهند. این منطقه تعداد زیادی هم روستا های کرد نشین وجود دارد، اما ترک بودن یک امتیاز به حساب می آید.

نادر شاه، آخرین شاه ایران، که تمام ایران را یکپارچه نمود و حکومت اش از گرجستان تا قندهار و از دجله تا آمودریا را در بر می گرفت، در یک چادر ایلاتی ایل افشار، حدودا یک مایل دور تر از محمد آباد به دنیا آمد.

او قلعه کوچکی ساخت تا با آن مکان تولد اش را مشخص نماید، که اکنون نابود شده است.

هم اکنون، نام ترکمن یاد آور قبایل وحشی است که در ایران و افغانستان و بخارا به غارت و چپاول مشغول اند؛ اما در گذشته این نام اعتباری به مراتب بیش از این داشت، حتی از نظر قوم شناسی، هیچ تفاوتی میان طایفه بسیار متمدن قاجار که خانواده سلطنتی ایران وابسته به آن است، و ترکمن های امروزی وجود ندارد.

در کتاب «سرگذشت نادرشاه» نوشته میرزا مهدی خان استرآبادی، که جهان گشا نام دارد، همه جا از او به عنوان ترکمنی از قبیله افشار یاد شده است. خود نادر شاه هم، در نامه ای خطاب به پسر اش، سخن از رفتار توأم با ادب خود با امپراتور دهلی، هنگام فتح آن شهر می کند، زیرا هر دو از نسب برجسته ترکمن بودند.

این را نیز می دانیم که ترکمن های گوسفند سفید [آق قویونلو] و گوسفند سیاه [قراقویونلو] - دلیل اینکه به این نام خوانده می شوند آن است که گوسفندانی که با خود می برند به این رنگ و قیافه ها هستند و هر کدام پایتخت خود را دارد، یکی در دیاربکر کردستان، و دیگری در وان در ارمنستان - هر دو از نژاد کوچ نشینان صحرای قره قوم هستند.

زبان ترکی ترکمن ها فرق بسیار کمی با ترکی دارد که در سراسر شمال ایران صحبت می شود، و ترک های ایران آن را به خوبی می فهمند، هر چند برخی تفاوت ها نیز میان شان وجود دارد. ایرانی ها زبان ترکی که ترکمن ها به آن صحبت می کنند را جغتایی می نامند.

محل سکونت ترکمن ها سرزمین میان دریای خزر و رودخانه آمودریا (سیحون) را در بر می گیرد. این سرزمین هیچ نام کلی ندارد، و بخش اعظم آن را ماسه های صحرای قره قوم یا ماسه سیاه فرا گرفته است.

در شمال با قلمرو خوارزم یا خیوه و در جنوب با ایران و افغانستان محصور شده است. تعداد کمی هم ترکمن در خاک افغانستان، تعداد دیگری هم در آن سوی رود سیحون در بخارا زندگی می کنند.

سرزمین محل سکونت ترکمن ها توسط دو رودخانه مهم آبیاری می شود و البته در سرحد آن رود آمو یا سیحون قرار دارد. یکی از این دو رود، مرغاب، آب خود را بسیار دور تر، از سفید کوه، در افغانستان می گیرد، و پس از طی مسیر طولانی، در ماسه های صحرای قره قوم محو می شود.


ترکمنی در حال عبور از رود سیحون یا آمودریا


البته پیش از آن، نوار باریک و درازی از زمین های حاشیه خود را حاصلخیز می کند. گستره سرزمین میان نقطه ای که رود مرغاب خاک افغانستان را ترک کرده تا جائی که در صحرا محو می شود، همیشه در تاریخ شرق به عنوان حاصلخیز ترین زمین ها نگاه داشته شده است.

در نخستین آثار ثبت شده نژاد آریایی از مِروُ یا مَرو، شهر باستانی در مرغاب، نام برده شده است.

بلخ، مرو و سیستان مکان هایی هستند که تاریخ ایران از آنها شروع می شود. یونانیان، سرزمینی که توسط رودهای مرغاب و تجن آبیاری می شود را مَرغیانا نامیده و اسکندر کبیر هم از آن بازدید کرده، و آنتیخوس نیکاتور بر ان حکومت کرد.

هرچند که قرار نیست وقت خود را صرف داستان های تاریخ اساطیری نماییم، اما من تنها گریزی به آن زدم تا نشان دهم که گذشته های مرو به چه صورت بوده است.

این شهر، در طول حکومت سلسله ساسانیان، پادشاهان زرتشتی ایران، محل اقامت اسقف اعظم کلیسای نستوری بود که علاوه بر اینجا در طوس و مشهد در خراسان نیز پراکنده بودند. با در نظر گرفتن این پیش فرض که در این سرزمین دو اسقف اعظم وجود داشته اند، تلاش کردم تا بقایای کلیساهای بیشماری که باید در آن وجود می داشته اند را کشف کنم.

برای مثال، حدود 12 مایلی محمد آباد، روستایی است به نام جلفا، در آنجا بلندی به من نشان داده شد که تپه کلیسا نامیده می شود، که بر پایه برخی روایات یک کلیسای مسیحی بر بالای آن جای داشته است.

من از آن مکان بازدید کردم، و یک سری خرابه در آن یافتم، اما هیچ چیز که مرا متقاعد کند که آیا این خرابه ها متعلق به یک کلیسا هستند یا خیر، نیافتم.

کلمه کلیسا تغییر یافته اِکلِسیا است، که این مردم آن را فقط در مورد کلیسا های مسیحی بکار می برند. ضمنا جالب است که روستای همجوار آن نام جلفا بر خود دارد، زیرا جلفا در کنار رود ارس و گوشه ارمنی نشین جلفا در اصفهان هر دو شهر هایی مسیحی هستند.

مردم این روستای جلفا، می گویند طبق روایات، جلفا روستایی مسیحی نشین بوده که در قرن سیزدهم، توسط چنگیز خان نابود شد، و ساکنان کنونی اش کرد هایی هستند که از غرب برای دوباره مسکونی ساختن روستا به اینجا آورده شده اند.

همچنین در مسیری که از محمد آباد تا مهنا [احتمالا میانه یا میانا در ترکمنستان امروزی]، در نزدیکی تجن، بسیار سخاوتمندانه توسط آقای اُداناوان خبرنگار دِیلی نیوز، برایم مزین گردید، او به نام سه روستای، خواجه کلیسا، آق منات کلیسا، و قره خان کلیسا اشاره نمود. نمی توانم این فکر را از ذهن خود دور کنم که این مکان ها نام خود را از خرابه های کلیسا های مسیحی که در آنها واقع بوده اند به عاریه گرفته باشند. آنها میان قهقهه و میانه در مرز ایران قرار دارند. بسیار جالب خواهد بود اگر کسی به جستجوی خرابه ها برود و ببیند که آیا این موضوع حقیقت دارد.

عرب ها که در سال 666 پس از میلاد مسیح مرو را تسخیر کردند، آن را شهری بسیار متمول یافتند. تا آن زمان، شهر اسقف اعظمی مسیحی داشت. در زمان پیروزی اعراب قبایل ترکمن ساروق و سالور در این سرزمین می زیستند. پس از آن، نایبان خلفای بغداد که بر خراسان حکم می راندند مرو را به عنوان پایتخت خود انتخاب نمودند. اینجا وقت کافی برای پرداختن به تاریخ مرو در زمان سلطان سنگر نیست.

در 25 فوریه سال 1221 میلادی، مرو با حمله ارتش مغول به رهبری تولی خان پسر چنگیز خان، سقوط کرد؛ آنجا به تصرف در آمد، و تمام جمعیت شهر بجز عده قلیلی به قتل رسیدند.

ابن عطهر [Ibn-ul-Ether] ادعا می کند که 700،000 جسد شمرده شده است. این عدد احتمالا بزرگ نمایی شده، اما به ما نشان می دهد که این شهر چقدر می توانسته بزرگ باشد که نویسنده ای توانسته ادعا کند که 700،000 نفر در آن به قتل رسیده اند.

مغول ها روش عجیب و حساب شده ای برای شمارش کشته شدگان داشتند. زمانی که شمارش کشتگان به هزار می رسید، یک جسد را به سر در زمین چال کرده طوری که پاهای اش به سمت بالا بایستند، بدین ترتیب شمار هزارگان را به راحتی می شد حساب نمود.

آخرین شهر مرو، شهری بود که با شجاعت تمام توسط بایرام علی خان قاجار اداره می شد.

شاه طهماسب، شاخه ای از خانواده قاجار را که هم اکنون بر ایران حکومت می کنند را در مرو قرار داد، تا از این استان دور افتاده محافظت نمایند، زیرا آنان را به شجاعت معروف بودند.

در پی مسائلی که پس از مرگ نادر شاه پیش آمد، مرو مورد هجوم بیگ جان، یا همان امیر معصوم، امیر بخارا قرار گرفته و در سال 1784تصرف شد. بایرام علی خان در خارج از شهر به قتل رسید، و پسر اش محمود حسین خان، که دفاعی جانانه از شهر نموده بود - حتی زنان نیز در این جنگ شرکت کردند - به همراه بقیه مردمی که جان سالم به در برده بودند، به اسارت به بخارا برده شدند.

از آن تاریخ بدین سو، شهری بنام مرو وجود خارجی ندارد. سرزمین مرو هنوز پابرجاست، اما چیزی که ارزش شهر نامیدن داشته باشد در آن باقی نمانده.

امیر بخارا سد بزرگی که بر روی رودخانه مرغاب زده شده بود، و آبراهه های بی شماری را که تمام سرزمین مرو را آبیاری می کردند، شکست که آن را به بیابانی بدل سازد تا دست ایرانیان از آن کوتاه شود.

پس از سال 1784 این سرزمین برای چند سالی به دست بخارا افتاد، و ترکمن های سالور و ساروق در آن سکنی گزیدند. متعاقبا خان خیوه آن را از چنگ امیر بخارا به در آورد. امیری که در زمان بازدید آبوت از مرو در سال 1840، منصوبان اش در فقر و بدبختی در روستایی به نام مرو زندگی می کردند.

این مکان که در مالکیت قبیله ساروق بود، آنچنان که آبوت آن را توصیف می کند متشکل از حدود 100 کلبه گلی، توسط ترکمن های تِکه، که در سال های 1830 شروع به اقامت در آن سرزمین کردند، نابود شد.

آنها در نهایت ساروق ها را به سمت شمال رود مرغاب به یولوتان و پنج ده عقب راندند. من موفق به کشف تاریخ نابودی این آخرین و بی نوا ترین محلی که باز هم نام مرو را بر خود گرفته بود، نشدم، اما احتمالا حدود سال 1855 باید بوده باشد.

این مکان مخروبه در سال 1857، توسط ارتش ایران به تصرف در آمد، نخستین بار تحت فرماندهی سلطان مراد میرزا حسام السلطان، و دوباره در سالم 1860 توسط حمزه میرزا حشمت الدوله، که ارتش اش به طرز فاجعه باری در حمله به قلعه قوشید خان شکست خورد.

پس از آن، مرو دوباره ظهور نمود اما ظهروی کم رنگ و ناقص. ترکمن های تِکه بهترین بخش های سرزمین را در تملک خود نگاه داشتند. آنها در ساحل شرقیِ غربی ترین شاخه مرغاب قلعه بزرگی برای خود ساختند.

این قلعه در 25 مایلی بند بزرگ یا سدی واقع شده که رود مرغاب را به آبراهه ها یا شاخه های بسیاری تقسیم می کند. مکانی که بند بزرگ در آن واقع شده، بِنتی خوانده می شود.

همچنین الله شا نیز در هم این جاست، که در آن یک کرجی روی رودخانه مرغاب وجود دارد، که در چند هفته فصل بهار که سطح رودخانه به سبب سیلاب های بهاری بالا آماده از آن استفاده می شود، در مواقع دیگر پل های چوبی دو طرف رودخانه را به یک دیگر مرتبط می سازند.

قلعه قوشید خان که در پیچ رودخانه، و بسیار مستحکم ساخته شده، از دو سو توسط رود مرغاب محافظت می گردد. این قلعه حدود ½2 مایل طول و ¼1 مایل عرض دارد. ترکمن ها اطمینان خارق العاده ای به استحکام این مکان دارند، تا جائی که به گفته آنها، 50،000 آلاچیق یا خیمه ترکمنی در آن جا خواهد گرفت.

قلعه قوشید خان، نام خود را از بنیان گذار اش، قوشید خان، رئیس طایفه بیگ از قبایل تِکه گرفته است. ساخت قلعه در سال 1860 شروع شد، و ترکمن های تِکه از آن زمان تا کنون به کندی روی آن کار کرده اند.

امروزه وقتی ایرانیان در مورد مور یا مرو سخن می گویند، منظور شان قلعه قوشید خان است.

ترکمن ها هیچ گاه از مرو به عنوان شهر یاد نمی کنند؛ وقتی آنها این نام را به کار می برند، منظور شان محلی است که شهر مرو سابق بر این در آن واقع بوده است. بر سر واقعیت این موضوع که ایرانیان صحبت از تصرف مرو به عنوان یک شهر، و مکانی که توسط ارتش شان تسخیر شده،می کنند، می توان تا ابد مجادله نمود. [اما] در قلعه قوشید خان هیچ نشانه ای از شهر بودن وجود ندارد.

کلا حدود 6000 خیمه مربوط به قبیله بیگ وجود دارد که در نزدیکی قلعه برپا شده اند. هر رئیس قبیله مهمان خانه ای دارد، ساخته شده از گل یا خشت آفتاب سوخته، اما آنها خود یا در چادر نمدی زندگی می کنند یا اینکه در نزدیک نیزار ها در کلبه های ساخته شده از نی یا حصیر، که می توان آنها را بر بار شتر حمل نمود.

در نزدیکی قلعه قوشید خان، مدرسه پسرانه ای است، با پنج یا شش خانه برای ملا هایی که در آن تدریس می کنند. این مدرسه به ملا توره [Turah]، ملا اعظم قبیله بیگ تعلق دارد.




مدرسه ای در مرو



در ساحل رودخانه، نزدیک قلعه، بازاری برپا می گردد، و تجار یهودی که زیاد به اینجا رفت و آمد دارند، هر کدام شان تحت حمایت برخی ترکمن های قدرتمند قرار گرفته، چهاردیواری بدون سقف کوچکی برای خود ساخته، که در آن اجناس شان را، در دو روز هفته که بازار برپا می شود، برای فروش به نمایش می گذارند.

وقتی ایرانیان صحبت از بازار مرو می کنند، منظور شان همین بازار رو باز است. درون قلعه چند آلاچیق بر پاست و خانواده قوشید خان هم مهمانسرایی در آن دارند.



بازار مرو



به هر حال، از این قلعه بیشتر به عنوان پناه گاهی برای فرار از خطر استفاده می شود تا مکانی برای سکونت عادی. بنا بر آنچه من توانستم دریابم، بخشی از سرزمین که مناسب کشاورزی است، حدود 90 مایل طول و پهنایی حدود یازده مایل دارد که در دو سوی رودخانه مرغاب گسترده شده است. زمین آن محل بسیار حاصلخیز است و در آن خربزه و هندوانه در مقادیر زیاد و با کیفیت بسیار عالی تولید می شود. خربزه، هم به صورت تازه و هم خشک شده، یکی از صادرات به درگز را تشکیل می دهد. حتی در مشهد، خربزه مرو طرفدار بسیار داشته، ثروتمندان برای یکدیگر به عنوان هدیه می فرستند.

ژنرال آبوت، که در سال 1840 از این سرزمین بازدید کرده است، در مورد آن می گوید، «وفور آب، خاک این منطقه را حاصلخیز نموده، اما این خاک آن قدر قوی نشده که بتواند جز ضعیف ترین نوع غلات، چیز دیگری را پرورش دهد.» او در پاراگرافی پیش از آن می گوید، «در طی هرج و مرج و بی قانونی شصت سال گذشته، سد رود مرغاب به حال خود رها شده و جریان آب آن را نابود کرده بود. اکنون قرار است آن را دوباره برپا نموده و زمین های منطقه دوباره به زیر کشت برده شوند.» از این گفته، چنان بر می آید که زمانی که آبوت از سد دیدن می کرده، برای مدت های مدیدی به آن رسیدگی نشده بوده است.

همه می دانیم که در زمین های مشرق زمین، بیابان ماسه ای، اگر آبیاری شود، به راحتی با گل و لای ای که توسط رودخانه ها پایین آورده می شود به خاک حاصلخیز بدل شده، و اگر آبیاری نشود، دوباره به حالت بیابانی خود باز می گردد.

این پهنه های بیابانی، در چند سال نخست شروع کشت و زرع، ضعیف هستند، اما به زودی وضعیت شان بهبود پیدا می کند. وَمبری همین توصیف را در مورد برخی زمین های آن سوی رود آمو دریا مطرح می کند، که البته به همان شکل در این مورد نیز قابل اعمال است.

تنها فرضی که به ذهن من می رسد آن است که این سرزمین با گل و لای ای که توسط رودخانه مرغاب پایین آورده شده، دوباره حاصلخیز شده باشد، زیرا تمام ایرانیان و ترکمن هایی که از آن بازدید کرده اند در این نظر هم عقیده اند که امروزه سرزمین مرو حاصلخیز ترین زمین را داراست.

نمونه دیگری از حاصلخیز شدن سرزمین های بیابانی، که برای همه ما بسیار آشناست، سیل آب های رودخانه نیل است. در مصر، هر کجا که آبراهه های شبکه ابیاری به آن نمی رسد، بیابانی است؛ در مرو نیز اوضاع به همین منوال است. 

ادامه دارد ..

قسمت هفتم

لینک های مفید:








۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت سوم )




پس از کوير پيمايي طولاني 38 مايلي بدون آب، به روستاي رقت انگیز پشت بادام [رباط پشت بادام] رسيديم. تقريبا تمام خانه ها مخروبه بودند و کل محل به ويرانه اي اندوهناک مي ماند. اسب ها، علاوه بر ما پالان پر از باري را نيز حمل مي کردند. چهارپايي که من بر آن سوار بودن، نرسيده به شهر از فرط خستگي از حرکت بازماند، پس به ناچار، چند ساعتي را استراحت کرديم و تا به شهر برسيم، دو باري او را غذا دادم.

رباط پشت بادام دو چشمه آب دارد، يکي شور و ديگري تازه و شيرين. از آب اين چشمه ها، منطقه اي به مساحت يک مايل مربع سيراب شده در آن کشت و زرع مي گردد، اما اين مکان قادر به تامين همزمان، غذاي ساکنان خود و زاتران مشهد نيست.

اينجا با خبر شدم که گروه راه زنان بلوچ که در اين اطراف پرسه می زنند، از گروه مشابه شان در ساغند بسيار بزرگ تر است. آن جا، دريافتم که وحشت ايرانيان از بلوچ ها، بسيار بيشتر از آن است که به نظر مي رسد، البته این را نیز مي دانستم، که يک ترکمن تنها، مي تواند لرزه بر تن عده کثيري ايراني ساکنان استان هاي جنوب کشور بياندازد. پس از تلاش فراوان موفق شدم کسي را پيدا کنم که تا مرحله بعد سفر، به عنوان راهنما مرا همراهي نمايد.

عصر همان روز پشت بادام را ترک گفتيم، و پس از پيمودن ½4 مايل در دشتی بي آب و علف، به دهکده کوچک و فقيري رسيديم به نام شوراب، که در آن يک چشمه آب شور است و يک درختچه گز.

عجيب آنکه اين چشمه ماهي دارد؛ درواقع تمام اين چشمه هاي کوچکي که در ايران می یابید، ماهي هم دارند. اين ماهي ها در کاريز يا همان کانال هاي زيرزميني که آب را از منبع خود به سطح زمين منتقل مي کنند پناه مي گيرند. بسياري از ماهي هايي که در اين کانال ها زندگي مي کنند کور هستند. آنها، که در کانال هاي تاريکي زندگي مي کنند، که گاه تا به سطح زمين برسد 30 تا 40 مايل ادامه مي يابد، به دليل عدم استفاده از چشم هاي شان، بينايي خود را از دست داده اند.

پس از گذر از شوراب، از سرزمين بياباني مشابهي گذشتيم تا به خط الراس کم ارتفاعي ميان تپه ها رسيديم. آنجا مخزن آب زيبايي بود که توسط برجي به نام حوض شاه عباس مراقبت مي شد، اما در اين فصل سال، مخزن خشک است.

اين مکان در فاصله 18 مايلي پشت بادام قرار دارد. اين خط الراس کم ارتفاع، خط جداکننده خراسان، يا همان سرزمين باستانی پارت، و يزد است.

پس از عبور از حوض شاه عباس، بيابان به بدترين شکل ممکن ظاهر شد؛ تا بدين جا، آن را خاک سفت در بر گرفته بود، اما در اين محل ما به رمل يا تپه بادي هايي رسيده بوديم که جاده از يکي بالا مي رفت و از ديگري سرازير مي شد، و اين تپه ها چنان مشابه يکديگر بودند که ماندن بر مسير درست را هرچه مشکل تر مي ساخت.

آن شب مهتاب زيبايي بود و من و شريک ام به راه خود ادامه داده، راهنما و الاغ ها را پشت سر گذاشتيم. پيشروي مان واقعا کند صورت مي گرفت، زيرا اسب ها در هر قدمي که بر مي داشتند تا مچ پا، و گاه تا زانو در ماسه نرم فرو مي رفتند. ما نگران بوديم که مبادا راه را گم کنيم. در آخر، پس از شش مايل ماسه اي، به يک رشته تپه هاي کم ارتفاع رسيديم، که بیش تر از همه، اسب ها را شاد کرد، زيرا بالاخره، زمين سفتي براي راه رفتن پیدا کرده بودند.

در پايان اين رشته تپه ها، جائي که جاده دوباره بر کف دشت فرود مي آيد، چشمه آب شيرين کوچکي به نام «چشمه شتران» قرار دارد. ضمنا در آنجا يک برج متروکه نيز وجود دارد. به من توصيه اکيد شده بود که در اينجا استراحت نکنم زيرا اين مکان، هنگام حمله، محل تجمع بلوچ ها است.

مشک بزرگ چرمي ام، که حدود يک گالون آب در آن جا مي گرفت را پر کرده؛ اسب ها را آب داده، راه خود را پيش گرفتم.

از آنجايي که هنوز چند مايل ديگر تا رباط خان باقي بود، و اسب ها بسيار خسته شده بودند، از جاده خارج شده، مکان بسيار مناسبي را در شکاف کوه براي مخفي شدن يافتم، طوري که از آنجا مي شد همه جا را زير نظر داشت بدون آنکه ديده شوم.

اينجا دو ساعتي استراحت کردم، تا سر و کله صاحب الاغ ها پيدا شد. او که بسيار وحشت زده بود، خبرداد که بلوچ ها در راه اند. پس از آنکه حيوانات استراحت کردند، راه خود را از ميان پهنه ماسه اي منتهي به رباط خان پي گرفتيم، که فاصله آن از نقطه شروع مان 39 مايل است.

رباط خان، روستاي کوچکي است، با استحکامات قوي و يک برج بلند در بيرون آن، و يک کاروانسراي بزرگ در داخل. آنجا چشمه آب شوري هم هست که مخزني را پر مي کند. يک کم آن طرف تر حوض زيبايي با آب شيرين قرار دارد.

در پي اعلام يکي از مقامات دون پايه خان طبس که به همراه عده اي سوار، در کاروانسراي اين محل مستقر شده بود، تا از مرز هاي خراسان محافظت کند، تعداد کثيري زائر در کارورانسرا گرد آورده شده بودند.


سلمانی ایرانی


او فرمان داشت تا زماني که غارتگران بلوچ چند مايل دورتر، جاده رباط خان را در دست دارند، از عبور هر کسی جلوگيري به عمل آورد. با اين وصف، امکان يافتن راهنما، يا الاغ براي حمل خورجين های اسب وجود نداشت، خورجین هایی که باعث شده بود، اسب ام با پشتي زخمي از کار افتاده گردد.

مجبور شدم سه روز در آن جا توقف کنم، مردم محل، آنطور که ادعا می کردند، از حمله احتمالی بلوچ ها به شدت وحشت زده شده بودند.

این جا برای نخستین بار، دو نفر را دیدم، که به همراه همسران شان توسط بلوچ ها ربوده شده و همه دارائی شان به یغما برده شده بود.

آنها گفتند که به همراه همسران شان و دو نفر دیگر، در جاده کرمان به طبس بودند، که در 80 مایلی جنوب این محل مورد یورش یک گروه سی نفره بلوچ، که اکثرا سوار بر شتر های تیزروی سیستان، قرار گرفتند. شترهای سیستانی به خاطر سرعت شان شهرت بسیار دارند.

آنها و همسران شان را تا حد ضروری ترین لباس ها لخت کرده، سه روز بر پشت شتر با خود برده بودند. یکی از آنها که منطقه را خوب می شناخته، حاضر به قبول وظیفه راهنمایی نشده بود، که موجبات خشمن بلوچ ها را فراهم نموده، او را با شمشیر قطعه قطعه کرده بودند.

فرد دیگری که همراه شان بود نیز به دست بلوچ ها به قتل رسیده بود، آنها همچنین شنیده بودند که پیش از گرفتار شدن شان به دست بلوچ ها، یک فرد دیگر نیز به قتل رسیده است. این دو نفر به همراه همسران شان، پس از سه روز نزدیک چشمه شتران، همان جایی که من ظرف های آب ام را پر کرده بودم، آزاد شدند. آنها خود را به رباط خان رسانده، و نگران ادامه مسیر بودند.

اینجا در مورد راه و روش این راهزنان بلوج چیزهایی شنیدم.

شترهایی که می رانند بسیار تندرو هستند. آن ها، در حالی که یک یا گاهی دو نفر با مقداری غذا بر آنها سوار باشد، می توانند 70 یا حتی 80 مایل در روز راه بپیمایند.

طولانی ترین مسیری که من شنیده بودم، یک شتر آموزش دیده می تواند طی کند، 92 مایل در یک روز در جاده اندازه گیری شده است. طی این مسافت در فاصله یک روز از سپیده دم تا شامگاه انجام شده است، اما شتری که چنین کاری می کند، روز بعد قادر به پیمودن مسافت زیادی نخواهد بود.

به هر حال، آن شتر از نوع بلوچی نبود. بلوچ ها، با آن شتر های تعلیم دیده شان، که تنها چیزی که نیاز دارند این است که روزی یک بار به آنها آب داده شود، و حتی در حالت حمله می توانند تا سه روز بدون آب سر کنند، منطقه را در مسافت های باور نکردنی در می نوردند، در برخی تنگه های بیابان کمین می کنند، ناگهان بر مسافران از همه جا بی خبر یورش برده، و هرکجا شتر و دیگر احشام بیابند، با خود خواهند برد.

گاه نیز کاروانی ثروتمند به دست شان گرفتار می آید. شتر های شان خوراک لازم برای زنده ماندن را در قسمت های کمتر بی آب و علف بیابان می یابند، که با مقدار ناچیزی غذا همراه است، که توسط صاحب شان فراهم می شود. این غذا به شکل توپه های جو است که با مقداری آب مخلوط شده تا به صورت خمیر در آید.

شتر قادر است چند هفته ای را به این روش دوام آورده تا دوره یک تاخت و تاز به سر برسد. بلوچ ها تنها روزی یک بار خود را به چشمه ای دور افتاده در بیابان رسانده، شترها را آب داده، مشک های شان را پر کرده، و به مخفی گاهی تازه در جایی دیگر رحل اقامت کنند.

در روز دوم اقامت ام در اینجا بود که، مردی دوان دوان خبر آورد، زمانی که مشغول جمع آوری انقوزه از تپه های اطراف چشمه شتران بود، گروه بزرگ بلوچ را می بینید، که به نظر او حدود شصت نفر تخمین زده می شدند. آن ها به سمت چشمه آمده، مشک های خود را پر از آب نموده و دور شده بودند؛ او نیز انقوزه های خود را روی زمین رها کرده و دوان دوان خبر را به اینجا رسانیده بود.

در حواشی این بیابان، انقوزه در اندازه های زیاد تولید می شود. انقوزه صمغ بد بوئی است که در اثر تیغ زدن یک گیاه خاص که در بیابان می روید، از آن خارج می شود.

فصل جمع آوری آن هشت ماه طول می کشد و از بهار آغاز شده تا پاییز ادامه می یابد. یک گیاه را می توان تا سالی چهارده بار تیغ زد، و صمغی که از زخم ایجاد شده خارج می شود را با دقت جمع نمود.

ایرانیان کاربرد انقوزه را نمی دانند، و از من سوال می کردند که در هند چه استفاده ای از آن به عمل می آید. من به آنها گفتم، از آن در دارو سازی استفاده می شود، همچنین هندیان، از آن به مقدار بسیار کم، برای تهیه برخی غذا های محلی استفاده می کنند.

از من سوال شد که آیا تا به حال غذایی را که به این صورت آماده شده باشد چشیده ام، و زمانی که با پاسخ مثبت من این باره مواجه شدند و اینکه به نظرم خوش مزه هم میامده، نگاه های وحشت زده شنوندگان را در اطراف خود حس کردم.


ادامه دارد..

قسمت چهارم

لینک های مفید:




۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب (قسمت دوم )




جاده يزد طبس، در همان دره که ما در آن بوديم، چند مايل قبل از رسيدن به چشمه آب کوچکي به نام دوکالي به جاده اردکان مي پيوندد. پس از آنکه اسب ها را در همان چشمه آب داديم، راه خود را در بيابان بي آب و علف پيش گرفتيم. 29 مايل پس از هامانه به کاروانسرايي در وسط بيابان رسيديم به نام ريزآب، که در آن چشمه آب شور کوچکي هم بود.

نزديک اين محل روستايي بود، که سال ها پيش توسط غارتگران بلوچ نابود شده بود. اين دور ترين نقطه اي بود که خبر حمله بلوچ ها به آن را مي شنيدم، با در نظر گرفتن فاصله سيستان، بسيار شگفت انگيز بود که آنها حملات شان را تا اين حد گسترش داده بودند.

روز بعد، 13 مايل به سمت روستاي سوغند، يا همانگونه که معمولا خوانده مي شود ساغند حرکت کرديم. مي گويند اين مکان نام خود را، که به معني آب گوارا يا شيرين است، بدان جهت بدست آورده که آب چشمه هاي آن جدا گواراست، که البته در اين بخش از کشور امري بسيار نادر است، زيرا آب ديگر نقاط معمولا شور است. ساغند روستايي بسيار فقير است که درون قلعه اي واقع شده، اما کاروانسراي آجري زيبايي دارد. مردم اين روستا، گله هاي گوسفند دنبه دار را در بوته زار هاي تُنُک اين بخش از بيابان چرا مي دهند.

گوسفند دنبه دار به طور بارزي خود را با زندگي در بيابان وفق داده است. اين گوسفند براي زنده ماندن لزوما نيازي به علف ندارد، و مي تواند از بوته ها و درختچه هاي گز و گياهان مشابه که در قسمت هاي حاصلخيز تر اطراف بيابان مي رويند، تغذيه کند. در طول بهار و اوايل تابستان چربي زيادي در دم گوسفند جمع مي شود؛ بافت تشکيل دهنده آن، چيزي ما بين چربي و مغز استخوان است.

در طول زمستان، زماني که غالبا سطح زمين با برف پوشيده شده و به سختي مي توان چيزي براي خوردن يافت، زندگي بر اين گوسفندان بسيار سخت مي شود، بوته هايي که غذاي اصلي شان را تشکيل مي دهند خشک و پلاسيده شده، اما اين گوسفندان قادرند به طور شگفت انگيزي با غذاي بسيار کم، خودشان را سرپا نگه دارند، زيرا چربي ذخيره شده در دم، به آرامي در سيستم بدن جذب شده، نقش غذا را بازي مي کند.

شتر ها نيز از همين روش استفاده مي کنند؛ وقتي خوب غذا داده شوند، کوهان شان به طرز فزاينده اي رشد مي کند، و لايه هاي چربي در اين قسمت از بدن شان نقش ذخيره غذا را بازي کرده، در سفرهاي طولاني در بيابان جذب مي شود. من خود، يک بار در قصابي در بغداد کوهان خيلي بزرگ يک شتر را ديدم که لايه هاي چربي به طور منحصر به فردي در آن انباشته شده بود.

جمعيت کوچک ساغند، با شنيدن خبر نزديک شدن يک گروه سوارکاران بلوچ، بسيار وحشتزده شدند، زيرا گفته مي شد کاروان هاي مسير ساغند طبس را متوقف نموده و غارت مي کنند. با اين حساب، نه مي توانستم راهنمايي بگيرم، و نه الاغي کرايه نمايم. در آخر، با مشکلات بسيار و با تاکيد من بر اين موضوع که مطابق خبر، بلوچ ها در آن سوي رباط پشت بادام هستند، يکي را پيدا کردم که با من تا روستاي بعدي در 38 مايلي آنجا بيايد.

بعد از ظهر همان روز راه افتادم: هرچه بيشتر پيش مي رفتيم زمين خشک تر و بي آب و علف تر مي شد، تا جايي که مي توان تمام سرزمين ميان ساغند و طبس را بياباني وحشتناک توصيف نمود.

در مايل 14ام، کاروانسراي زيبايي است در کنار خرابه هاي روستايي به نام الله آباد، که بيست و پنج سال پيش توسط بلوچ ها نخست غارت و سپس سوزانده شده.

نزديک روستا يک درخت گز کوچک است که رنگ سبز آن چشم را مي نوازد. الله آباد يک چاه آب نيز دارد که بسيار عميق است و آبي که از آن بيرون مي آيد بسيار شور، به همين دليل رهگذاران هرگز از آن استفاده نمي کنند. گاه شتران و گوسفندان را براي چرا به اين محل مي آورند، اما اکنون به دليل ترس از بلوچ ها، آنها را به درون قلعه ها رانده اند.

کمي پس از پشت سر گذاشتن الله آباد، از يک تکه کوچک کويري يا بيابان نمکزار عبور کريدم. هرچند، تمام سرزميني که از آن عبور مي کردم کوير خوانده مي شد، اما اين اشتباه در نام گذاري است. شکي در آن نيست که اين مکان صحراست و در برخي قسمت هاي غير قابل سکونت اش، گوي سبقت را از ديگر پهنه هاي بياباني جهان ربوده است، اما تنها بخش هايي از آن واقعا کوير يا بيابان نمکزار است.

اين البته در قطعه زمين هاي پراکنده اتفاق مي افتد. هرچند، بعضي از آنها بسيار بزرگ هستند، طوري که گاه تا بيش از 100 مايل طول، و 25 تا 30 مايل پهنا دارند. پهنه هاي گسترده تر کوير در قسمت شمالي قرار دارند. در بخش هاي جنوبي تر بيابان، بارش باران بسيار اندک است که البته همان ميزان نيز باعث مي شود قطعه هاي کويري وسعت کمتري بيابند. کويري که هم اکنون از آن عبور مي کنم، با اينکه چندان وسيع نيست، شايد بتواند نوعي بيابان شور در نظر گرفته شود. من يک نمونه را شرح خواهم داد، و نظر خود را در مورد دليل به وجود آمدن اين پديده عجيب توضيح مي دهم.

به اعتقاد من، سرتاسر سرزميني که اکنون از آن گذر مي کنم، زماني بستر دريايي کم عمق بوده است، زيرا تمام ويژگي هاي بستر چنين دريايي در آن ديده مي شود.

ايرانيان روايات متداولي دارند که هرچند اين روايات با افسانه هاي باورناکردني در هم آميخته اند، کماکان بر واقعيات محتملي دلالت دارند. يک روايت مي گويد، در قديم ايران را آب فرا گرفته بود، وحضرت سليمان با کمک دو «ديو» به نام هاي «اَرد» و «بيل»، آب را به درياي خزر ريختند، شهر اردبيل در شمال ايران هم نام خود را از اين ديو ها که به حضرت سليمان کمک کرده بودند، گرفته است. داستان ديگري است که مستقيم به کوير اشاره دارد، طبق آن داستان، روز تولد حضرت محمد، به معجزه او آب کوير خشک گرديد. کوهستان هاي اين منطقه، همگي ويژگي هاي چينه، شکل گرفته در بستر يک دريا يا درياچه کم عمق را دارا هستند. رنگ قرمز ناشي از اکسيد آهن، که پيش از اين به آن اشاره نمودم، نيز به عقيده من نشاني ديگر از چينه شکل گرفته است.

زماني که چنين طغياني به وقوع پيوست و آب دريا را تخليه نمود، سطح اين بيابان کماکان به طرز قابل توجهي پايين تر از ارتفاعات همسايه خود قرار گرفت، و رودخانه هایي که آب خود را به آن مي ريختند به اين روند ادامه دادند و ماندآب ها را شکل دادند. آب تمام چشمه ها و رودخانه ها شامل مقادير جزئي نمک است، اما رودخانه هاي ايران غالبا چنان شور اند که آب آنها قابل آشاميدن نيست. نمکي که رودخانه ها با خود مي آورند در اين ماندآب ها رسوب مي کند، و سال به سال آنها را شور تر می کند. گرماي سخت تابستان آن را خشک کرده، و با سيلاب هاي زمستاني دوباره به ماندآب بدل مي گردد. اين روند در اعصار متمادي تکرار شده، و در طول زمان تمام خاکي را که ماندآب را در بر گرفته با لايه اي از نمک پوشانده شده است.

من در برخي گوشه هاي کوير ديده ام، چگونه زماني که چشمه ها پر آب هستند نمک به صورتي که شرح خواهم داد، از آن برجاي مي ماند. آب اجبارا بر بخش قابل ملاحظه اي از کوير جاري مي شود، تا اينکه به شدت با نمک اشباع گردد؛ اين همان زماني است که در حوزه کم عمقي جمع شده و شروع به تبخير شدن مي کند، و در آخر کيکي از نمک به ضخامت يک پا از خود بر جاي مي گذارد. در بعضي قسمت ها، کيک هايي به اين ضخامت، اگر کسی کاری با آنها نداشته باشد، بر روي سطح باقي مي مانند، که البته بسيار نادر است. زماني که رودخانه اي بالنسبه بزرگ ماندآبي را شکل مي دهد، پهناي سرزمين تاثير گرفته از آن زياد است، مساحت اين ماندآب شور متناسب است با حجم آبي که با رودخانه به پايين آورده مي شود.

بسته به نوع خاک و ميزان نمک، انواع گوناگون کوير به وجود مي آيد. نوعي از آن، در خط الراس ها شکل مي گيرد، طوري که به نظر مي رسد زمين را شخم زده و همانطور کشت نشده رها کرده، و آخر سر يک لايه لعاب مانند، رس نمکي روي آن پاشيده اند. وقتي بر اين لايه لعابي پا گذاشته شود، فرو مي نشيند، و سُم اسب در خاکي پودر مانند، حاوي مقدار زيادي نمک فرو مي رود. اگر بر چنين کويري با اسب تاخته شود، صداي مداوم شکسته شدن سطح لعابي آن توسط پاي اسب، شنيده مي شود. در مواقع ديگر تمام سطح، پوسيده به نظر مي رسد و پاي اسب تا اعماق آن فرو رفته، باعث مي شود که نمک سفيد در روي سطح آن نمايان گردد. گاهي نقاط خيسي به چشم مي خورند که به نظر مي رسد در پايين عرق کرده است.

وقتي در شب مهتابي از پهنه اي از بيابان پوشيده از نمک عبور شود، نمود غريبي دارد. ايرانيان، که بسيار خرافاتي اند، مي گويند در اين بيابان هاي نمک جن و ارواح پليد زندگي مي کنند، و داستان هاي بيشماري از ظهور آنها بر انسان تعريف مي کنند، و همينطور از حقه هاي پست و کثيفي که آنها سر افراد آورده اند.

چنين مکاني کاملا مناسب داستان ارواح است. احساس مرموز و غريبي که مناسب چنان فضاهائي است، و در ذهن آدم تصور يکي از همان ديوهاي افسانه اي را ايجاد مي کند، شکستگي هاي خاک همچون چين خوردگي هاي پوست اش هستند و قسمت هاي مرطوب به نظر مي آيد در اثر عرق بد بوي او ايجاد شده باشند.

ايرانيان به شدت به جن اعتقاد دارند. يکبار مردي را که به همراه يک نامه براي سفارش خريد اسب چاپاري فرستاده بودم، نرسيده به شهر مقصد، به جايي که من او را از آنجا فرستاده بودم بازگشت. وقتي او را بخاطر بازگشت اش بازخواست نمودم، پاسخ داد که در راه دو جن ديده بود که راه او را سد کرده بودند، و سحرگاه به صورت دودي پيچ در پيچ ناپديده شدند.

ادامه دارد ...

لینک های مفید: