‏نمایش پست‌ها با برچسب خاور میانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاور میانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب

قسمت اول


خنجر ترکمن


آوريل 1880، قسطنطنيه را، از طريق ترابوزان و با عبور از ارمنستان، به قصد تهران ترک گفتم. هنگام عبور از ارمنستان ، قحطي هولناکي آن ديار را فرا گرفته بود. نخستين صحنه اي که در گذر از يک دهکده، با آن مواجه شدم، تمام زنان و کودکاني بود، که در زمين هاي اطراف، پراکنده و مشغول جمع آوري پيازِ زعفرانِ گل، قاصدک و علف، براي خوردن بودند. وقتی رنج ديگران را مي ديدم و کاري از من ساخته نبود تا آن را تسکين دهم، تنها دلخوشی ام آن بود که از موقعيتي چنين هولناک خواهم گريخت. غذايي نبود که مردم بخورند، و هداياي نقدي ناقابل ام، تنها کاري که از من ساخته بود، تقريبا هيچ مي نمود.

راه بايزيد را پيش گرفتم و از ارزروم به خوي در ايران رفتم. در طي مسير، از بسياري از ميادين جنگ اخير ميان روس و ترکيه بازدید کردم، و از ميان برخي از سرزمين هاي کردنشين گذشتم، جائي که شيخ عبيدالله بعدا از آن محل، بخشي از سربازاني که براي حمله به ايران نياز داشت را، برگزيده بود.
من از خوي حرکت ام را آغاز کرده، از درياچه اروميه گذشته و از طريق تبريز به تهران، و از تهران به اصفهان رسيدم. در اصفهان دو ماه و نيم توقف کرده، در محله ارمني نشين جلفا سکني گزيدم. هدف من رسيدن به درگز بود، و در اين محله مقدمات سفر را فراهم مي کردم.

درگز منطقه اي واقع دراستان خراسان ايران است. اين منطقه ميان رشته کوه هايي قرار گرفته که در نقاط ديگر، حدود مرزي شمال شرق ايران را شکل مي دهند. درگز جای مناسبي براي کسب اطلاع و آشنايي با قبايل ترکمن تِک است. بهترين جاده ميان سرزمين آخال تِک و مرو تِک از اين منطقه عبور مي کند.

من خوب مي دانستم، که اگر به عنوان يک انگليسي به آنجا سفر کنم، همانند سرهنگ بِيکر و سروان گيل، امکان جمع آوري اطلاعات از من گرفته مي شود، زيرا بايد از من مراقبت گردد و هميشه يک نگهبان با من باشد، يا همانطور که ايراني ها خواهند گفت، مزين شده تا شرف ياب شود و از من محافظت نمايد، که البته من خوب مي دانستم، دستورات روشني به او داده مي شود تا مانع از ارتباط آزاد و مستقل من با ترکمن هاي درگز گردد. اگر هم به من اجازه مراوده با ترکمن ها داده مي شد، حتما به گونه اي بود تا به من آن گفته شود که دولت ايران مي خواهد به من گفته شود.


یک ایرانی


من در يکي از سفر هاي پيشين خود به ايران در محله جلفاي اصفهان مانده بوده ام و مي دانستم که آن محل جاي مناسبي براي تهيه مقدمات سفرم خواهد بود. اينجا، دو ارمني را استخدام کردم که در طول سفر مرا همراهي کنند، يکي به عنوان نوعي شريک و منشي، ديگري هم خدمتکارم.

قصد من آن بود تا به عنوان يک دلال اسب ارمني ساکن کلکته سفر کنم. من پيش از آن، در بغداد و بين النهرين بوده ام، و در آنجا با راه و روش دلالان اسب اهل بمبئي که به آن مناطق سفر مي کردند آشنا شده بودم.

 اکنون اين اطلاعات برايم مفيد واقع شد. از آنجا که قيمت اسب در بغداد گران شده، برخي از اين دلالان سر از ايران در آورده گاه تا مشهد نيز به دنبال خريد اسب رفته اند. حتي با خبر شدم پيش از من گروهي تا محمد آباد درگز هم پيش رفته اند که البته کار را براي من ساده تر نمود. من دو دست لباس ارمني و يک کلاه سياه پوست بره تهيه کردم و سي ام سپتامبر، در جامه يک انگليسي، و با تظاهر به قصد سفر به غرب ايران، اصفهان را ترک کردم،

 اما پس از طي يک و نيم منزل، مسيرم را کج کرده، با کمک قطب نما و از بي راهه، سمت نائين را در پيش گرفتم. حتي به شريک و خدمتکارم نيز در مورد مقصد چيزي نگفتم، زيرا فکر کردم بهترين راه براي مخفي نگهداشتن اين راز آن است که نگذارم آنها از آن خبردار شوند. وقتي به بيابان رسيديم، جامه خود را عوض کرده، و کلاهم را هم که نمي شد آن را جائي مخفي کرد، در کاريزي انداختم.

دليل انتخاب شخصيت دلال اسب اهل کلکته آن بود که فکر مي کردم بهتر از ديگر نقش ها قادر به حفظ آن هستم. من در بخش هاي آسيايي ترکيه و ايران بسيار سفر کرده  و با رسوم شرقي آشنايي دارم. اصل و نسب ارمني هاي کلکته به شهر جلفا در ايران باز مي گردد، و من تصميم گرفته بودم تا به جامه يکي از آنان در آيم.

لباسي که بر تن کرده بودم، همان بود که يک ارمني ثروتمند بر تن اش مي کرد. شريک و خدمتکارام از ارمني هايي بودند که پيش از آن به هندوستان سفر کرده، زبان هندي را ياد گرفته بودند. در حالت عادي ما فارسي صحبت مي کرديم، اما اگر قرار بود چيزي را به صورت خصوصي به آنها بگويم، آنگاه مکالمه به هندي انجام مي شد، و اطرافيان گمان مي کردند که ما ارمني حرف مي زنيم.

 اگر بر حسب اتفاق، کسي که پيش از آن به هند سفر کرده، مي فهميد بين ما چه مي گذرد، که البته امر نادري می نمود، باز هم عجيب نبود که دلالان اسب ارمني که از هند آمده اند زبان آنجا را ياد گرفته باشند. غريب بودن لهجه فارسي من هم اينطور توجيه مي شد که من فارسي را در هند آموخته ام. تنها نگراني من، مواجه شدن با ديگر تاجران ارمني بود، اما مي دانستم، که آنها به ندرت به درگز سفر مي کنند، زيرا به شدت از دزديده و فروخته شدن در بازار برده ترکمن ها وحشت دارند.

نخستين شهري که به آن رسيدم نائين بود، اين شهر در دوران باستان براي کاشي اش معروف بود، و امروزه نيز، سفال ساخت اين شهر بهترين سفال ساخت ايران است.

من وارد شهر نشدم، زيرا هنوز به قدر کافي در مورد لباس جديدم مطمئن نبودم که با آن با مقامات ايراني اي مواجه شوم که احتمالا قبلا آنان را ملاقات کرده بودم. با خبر شدم، عبور از جاده نائين طبس که از کوير، يا شوره زار بزرگ مي گذرد، به دليل نبود آب، بسيار دشوار است، و با وجود سختي بيشتر راه اردکان بهتر مي نمايد.

پس به اردکان رفتم، که شهري است با 20،000 سکنه، در مجاورت کوير يا بيابان شوره زار بزرگ ايران. جاده ای که از اردکان آغاز گرديده و از پهنه کوير گذر مي کند، زائران حرم مطهر امام رضا، که از جنوب مي آيند، را به شهر مشهد مي رساند.


نمایی از دشت و کوه در ایران


در اين فصل، کاروان زائران پر شمار نيست، زيرا گرما در بيابان بسيار زياد و آب کمتر از هر زمان ديگر است. در جنوب ايران، بجز در ماه هاي زمستان، باران به ندرت مي بارد، و در اين بخش از کشور، در شش ماه گذشته باران نباريده است، پس حوض يا مخازن آب سر راه اکثرا خالي است، و آب تنها در مکان هايي که چشمه طبيعي وجود داشته باشد يافت مي شود که البته امري نادر و کمياب است.

اردکان را ديوار هاي بلندي احاطه کرده اند که با سبک ترين توصيفات، مي توان گفت، دقيقا مثل اين است که آنها را با نوعي نان زنجفيلي ساخته، و در بالا به صورت دندانه وار بريده باشند.

 اين ديوار ها را ساخته اند تا جلوي حمله کساني که مجهز به توپخانه نباشند گرفته شود، که در نوع خود قابل قبول است. اردکان تجارت خوبي با هند دارد، و عده زيادي از مردم آن شهر براي تجارت به هند سفر کرده اند.

من در کاروانسراي شهر اقامت کردم و هيچ کس هويت واقعي مرا در نيافت. چند مايلي دور تر از اردکان، بيايان خود را نشان داد، به هر سو نگاه کنيد چيزي جز تپه هاي صخره اي خشک، يا به همان ميزان دشت بي آب و علف نخواهيد يافت. بسياري از اين تپه ها رنگ هاي عجيب و غريبي دارند. اين تپه ها کلا از خاک رس سفت تشکيل شده، و رنگ قرمز غريبي دارند، که نشان از وجود اکسيد آهن در آنها است. به عقيده من، دليل قانع کننده براي اين رنگ عجيب آن است که هر دانه خاک رسي که اين کوهستان از آن ساخته شده را، غشا نازکي از اکسيد آهن فرا گرفته است.


کاروانسرا


نخستين روز سفر، پس از طي 30 مايل در دل بيابان به روستاي «هامين» [هامانه] رسيديم. هامانه واحه کم وسعت و زيبايي در بيابان بود، که آب خود را از چشمه کوچکي در همان نزديکي تامين مي کرد. هرکجا آب پيدا شود، همه گونه درختان ميوه دور و بر آن جلوه مي کند؛ در اين محل گلابي، زردآلو، سيب، و گردو به وفور يافت مي شوند.

 انواع مختلف بز کوهي در اطراف هامانه فراوان است. تعدادي از شاخ هاي آنها را بدست آورده ام و اميدوارم گونه آنها شناسايي گردد. آنها بز کوهي هيماليايي، «کاپرا سيبيريکا»، نيستند، زيرا شاخ هاي شان بسيار متفاوت است. هرچند، آنها شباهت بسياري به نمونه زنده اي دارند که من در رشته کوه هاي سليمانيه در سرحد شمال غرب هندوستان بدست آورده ام.

علاوه بر نمونه هاي ذکر شده، در اين منطقه گوسفند وحشي (Oris cycloceros) فراوان است، و آهو هم پيدا مي شود. هامانه مي تواند بهشت ورزشکاران باشد. اين محل با ارتفاع 6000 پا، حتي در تابستان نيز خنک است. عجيب آنکه، ديگر بز بزرگ - مارخور (Capra megaceros) - که در کوه هاي سليمانيه افغانستان زياد است، اينجا پيدا نمي شود.

هامانه را در 15 ماه اکتبر ترک گفتم. جاده چندين مايل را در يک دره تنگ و بزرگ به سمت بالا مي رود. من تنها سه اسب با خود داشتم و مقداري وسائل ضروري، که آنها را در جيب هاي پالان اسب خدمتکارم حمل مي کردم.
يکي از حيوانات، زخم بدي در پشت اش داشت که موجب تاخير بسيار شد. من نمي توانستم اسب ديگري خريداري کنم تا جايگزين آن شود، و مجبور شدم دو الاغ کرايه کنم، که البته الاغ هاي ايراني چهارپايان فوق العاده اي هستند، که بارهاي سنگين بر پشت خود حمل مي کنند و تاخيرام ارزش اش را داشت.

من بدون راهنما سفر مي کردم، و تنها چشمه آب، مقداري دورتر از جاده در شکاف کوه اي بود که در شب آن را نديده بودم. به محض آنکه دريافتم که چشمه را رد کرده ايم، چند صد يارد از جاده خارج شده، و براي اقامت شبانه در بستر دره اي صخره اي آماده شديم البته پس از آنکه افسار اسب ها را بسته و به آنها کمي غذا دادم. من هميشه غذاي اسب را با خود حمل مي کنم. سحر، بازگشته آب و همچنين الاغ هايي را که به همراه صاحب شان در شب گم شده بودند را پيدا کردم، ما همزمان با هم به چشمه آب رسيده بوديم.

ادامه دارد...

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

بحر فارس و داستان های دیگر،

خلیج، خلیج عربی، خلیج بصره، خلیج همیشه فارس، خلیج فارس و یا بحر فارس؟

اینکه اسم این قطعه از آب هیچگاه خلیج عربی نبوده البته بر کسی پوشیده نیست اما آیا نام آن همیشه خلیج فارس بوده؟ این سوال مهمی است، و یکی از سرگرمی های من این روزها، هرچند فکر می کنم نام مکان ها به اندازه تصرف شان و منابع موجود در آنها ارزش ندارد. به هر حال، هرجا متنی قدیمی می بینم سریع به دنبال خلیج فارس در آن می گردم تا ببینم قدیم به این دریا چه می گفته اند.

تا کنون اینطور به نظرم می آمد که نام خلیج فارس را انگلیسی ها یا بطور کلی تر اروپائیان به این دریا داده اند.  زیرا برای مثال در برخی نقشه های عثمانی از آن به عنوان خلیج بصره نام برده شده.

نکته دیگر اینکه خلیج فارس از دو کلمه کاملا عربی ساخته شده است، اگر این خلیج همیشه فارس بوده پس باید نام فارسی مانند دریای پارس یا چیزی از این نوع برای اش وجود داشته باشد.

به هر حال جستجو ادامه دارد..

اما نو یافته های من دو کتاب تاریخی دیگر هستند. اول دومی را می گویم که مجموعه کتاب های راهنمای سفری است به زبان انگلیسی به نام "Modern Traveller" که در سال های میان 1825 تا 1829 در لندن منتشر شده اند. قسمت ایران این مجموعه بسیار خواندی است. قابل گفتن است که در 1825 میلادی هنوز قطار اختراع نشده بود، چه برسد به اتوبوس، هواپیما و .. حال تصور کنید که کتاب راهنمای گردشگری در آن سال چه توصیه هایی به جهانگردان می توانسته کرده باشد. البته این مجموعه کتاب، مملو از اطلاعات بسیار ارزنده در مورد تاریخ و جغرافیایی کشور ها و دیدنی های آنها است.

بخش خلیج فارس آن خواندنی است، با تفصیل بسیار ابعاد خلیج، جزیره ها، دماغه ها، و بنادر و حتی محل مخفی شدن دزدان دریایی را نیز شرح داده است. نویسنده، جهانگرد راهی ایران را پس از عبور از خلیج به بوشهر رسانده او را به شیراز راهنمایی می کند.

اما کتاب اول، بعنی «مسیر طالبی یا سفرنامه میرزا ابوطالب خان»، به کوشش حسین خدیوجم.

این اقای میرزا ابوطالب خان که از اصل و نسب ایرانی اما خود زاده و مقیم هند بوده، فردی خوش زبان و زیرک بوده که از طریق راهیابی به کمپانی هند شرقی سر از اروپا و در نهایت لندن در آورده در آنجا با فرهنگ انگلیسی اوائل قرن 19 آشنا می شود. در راه بازگشت به خلیج فارس یا به قول خود اش «بحر فارس» می رسد. او که سفرنامه خود را به زبان فارسی دری نوشته بخشی را به شرح بحر فارس اختصاص داده که در اینجا عینا می آورم.

ذکر بحر فارس و عمان

معلوم باد که بحر فارس از بحر عمان، و بحر عمان از بحر هند منشعب گردیده، ما بین مغرب و شمال راه یافته، در موضع مصب [شط] العرب سد شده، سمت غربی آن جزیرة العرب است، و شرقیش بلاد ایران. طولش پانصد میل راه است و عرض در منتها، که اوسع است، یکصد و پنجاه، و در محل انشعاب سی و شش میل است. و بحر عمان در طول سیصد و پنجاه [و در عرض قرب دوصد] و پنجاه میل می باشد. از انتهای عمان تا بمبئی، مسافت بحر هند پانصد و شصت، و مجموع از بصره تا بمبئی هزار و پانصد میل است.

روز جمعه 20 از برابر جزیره خارک، و روز شنبه 21 از محاذات ابوشهر، که از بنادر معروف فارس است، گذشتیم. طول جزیره خارک نه میل، و عرض سه است. قلعه مستحکم و محل تجارت فرنگیان «ولندیز»، در آن بوده [که میر] مهنای مشهور، یکی از شیخ زاده های عرب، در سنوات قبل، آن را خراب و آمد و رفت «ولندیزیان» را قطع ساخت. ساحل عرب از جهت پهنای بحر در اینجا ها هیچ به نظر نمی آید. می گفتند که جزیره بحرین مشهور، در ساحل آن طرف واقع است. به سبب فقدان هوا چند روز در نواحی ابوشهر به تعطیل و انتظار گذشت، و افسوس ماند که در آن مدت چرا ساحل را نگرفتیم که سیر ابوشهر به عمل می آمد.

روز چهارشنبه 25 از جزیره ابوشعیب که طول آن صد و پنجاه و عرض پنج میل است، گذشته، شام آن روز به جهت آب در جزیره قیس (کیش) لنگر کرده شد.

روز جمعه 27 از محاذات جزیره هرمز، که طول آن شش و عرض سه میل است، و روز شنبه 28 از جزیره کشمی (قشم) گذشتیم. بزرگترین جزایر بحر فارس است. شصت میل طول و بیست و سه عرض دارد.

دوشنبه سلخ محرم داخل بحر عمان شدیم. در محل مصب، هر دو کناره بحر فارس به نظر می آمد. گوشه طرف ایران را در کتب «انگلش» «کیپ [جسک (جاسک)]» و گوشه طرف عرب را «کیپ مسلدن (راس مسندم)» خوانند. در قله کوه ساحل ایران سوراخی است که فضای آن طرف آن سوراخ به دوربین دیده می شود.

و در بحر فارس غیر آنچه ذکر کرده اند، جزایر بسیار است که معمور نیست. از آن جمله دو جزیره است موسوم به توم. «توم (Tomb)» در «انگلش» مقبره را گویند. به گمان ایشان یکی از سرداران اسکندر رومی در آن مدفون است. دیگر سه لخت سنگ بزرگ در منتهای بحر فارس، چون جزیره از آب برآمده، یکی از آنها را «ماماسلمه» خوانند؛ هولناک ترین مواضع بحر فارس است: اگر باد مخالف و وقت شب بوده باشد، جهاز به سبب کشش آب بدان ها خورده خواهد شکست.

ذکر عجایب بحر فارس

از خصوصیات این بحر آنکه ماهی در این بحر پیدا می شود که چون ماهتاب سفید رنگ و پر نور است، به حدی که در حین غلت زدن های او در آببازی، که بدان مجبول (یعنی فطری و غریزی اوست) است، شعاع شکمش بر مردم جهاز می افتد. و ایضا جسمی مدور مابین گوشت و نبات، شبیه به لاک پشت، بی برآمدگی و سختی پشت، در این بحر افراط دارد. «انگلش» آن را «ستاره بحر (Start-fish)» خوانند؛ زیرا که شب هنگام هر یک مثل ستاره می درخشد. بعضی شب ها آنقدر وافر و تماشای اش خوشایند بود که دو بهر به سیر آن مشغول می ماندم. گویند جسم آن اگر به بدن [انسان] برسد، آن موضع آنقدر خارشت کند که زخم گردد.

در بحر عمان دو سه روز باد مخالف شدید می وزید. حالی قریب به توفان بر ما می گذشت؛ اما چون باران نبود آنقدر ننمود.

معلوم باد که در این اسفار عبور من بر بحر هند و اقیانوس جنوبی و بحر روم و بحر ایتالی، المعروف به بحر ونیس، [و بحر] یونان و بحر قسطنطنیه و بحر فارس افتاد، و در هر یک آنها به سفاین نشستم و به حسب قسمت در همه توفان خوردم، چنانچه ذکر بعضی گذشت. شدید ترین آنها، اگر چه زمانش دراز نبود، توفان بحر روم بود و اسهل همه این توفان.

بالجمله روز شنبه 5 ماه صفر از محاذات مسقط گذشتیم، چنانچه ساحل مسقط به نظر نیامد، و ساحل طرف ایران هم غیر مرئی بود.

روز یکشنبه 6 از بحر عمان دیگر باره داخل بحر هند، همان نواحی که وقت رفتن «انگلند» جهاز از آن گذشته بود، شدم و دایره سفر تمام شد. در محل مصب بحر عمان و بحر هند، گوشه ای از ملک عرب، که منتهای سرحد شرقی و شمالی جزیره العرب است، به نظر می آید. انگلش آن را «کیپ الگت» خوانند. از مسقط تا بدان مکان یکصد و بیست میل است.

از روز دوشنبه 7 رویت زمین بالمره موقوف شد.

روز پنجشنبه 10 ماه صفر سنه 1218 مطابق سیوم جون سنه 1803 عیسوی، ساحل بمبئی نمودار شده، یک ساعت بعد طلوع آفتاب به لنگر گاه رسیدیم. این همان روز بود که در سال گذشته از لندن بر آمده قصد ملک فرانس کرده بودم. این «غراب» اگر چه بسیار خرد بود و جای خواب و نشیمن علیحده و وسیع نداشت، اما به سبب اینکه کپتان اش زحمتکش، مرد فهمیده است، و هوای بزرگی بیجا و خیال های خام در سر ندارد، به خوشی گذشت. با آنکه هوا در غایت گرمی بود، تصدیعی رو نداد.

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

قلعه های عمان

    وقتی در عمان سفر می کنید، لازم نیست خیلی با دقت نگاه کنید تا تعداد قصر ها و قلعه ها در خارج از شهر توجه شما را به خود جلب کند. فقط یک نگاه لازم است تا مطمئن شوید که به زحمت بتوان در این کشور، تپه ای را که برج و بارو ای بر آن نساخته باشند یافت.





    زمانی که کشور اولویت های مهم تری نسبت به مرمت و تعمیر خشت و گل های رنگ و رو رفته و تیرهای چوبی شکسته داشت، وزارت فرهنگ و میراث ملی سرمایه گزاری عظیمی در پروژه بازسازی و مرمت قلعه ها نمود. عملیات مرمت آثار باستانی در دهه 1970 میلادی، زمانی آغاز شد که با وجود تنها چند مدرسه و بیمارستان در سراسر کشور، کل کار به هوا و هوسی بیش نمی نمود و به طور قطع ربطی به رشد صنعت نوپای توریسم هم نداشت؛ شاید بیشتر مرکز ثقل بیداری ملت - نمایشی از هویت ملی کشور، و زیربنایی برای ساخت تصویری نو از عمان به شمار می رفت.
    این استحکامات، چه تنها یک چهار دیواری ساده باشند، یا عمارات عظیمی همچون قطعه نخل، شجره نامه هایی گاه طولانی تر از عمر خود کشور با خود دارند. برخی از آنها، مانند قلعه الرستاق  کمی پیش از اسلام، به دست قبایل محلی و به منظور محافظت از مسیرهای تجاری بنا شدند، یا، همچون قلعه برقح برای مقاومت در مقابل حمله غارتگران دریایی ساخته شده اند. این بنا ها، اجزاء شکل دهنده یک ملت را تشکیل می داده اند. شاید قلعه ساختن مهارتی فراموش شده در عمان به شمار آید (بیشتر تخصص لازم در پروژه های مرمت از خارج از کشور بدست می آید)، اما نیاز به حفظ و نگهداری این نماد های تاریخی برای نسل های آینده به خوبی احساس می شود.
    خوب شاید بپرسید که اصلا قلعه چیست که اینقدر اهمیت دارد. قلعه بنایی نظامی است که طوری طراحی شده تا از یک جامعه محافظت نماید (مانند قلعه الحضم). از سوی دیگر، قصر مانند بیت النعمان در برقع، استحکاماتی خصوصی است که اصولا برای محافظت ملک آن ایجاد شده است. براین پایه، قلعه را می توان به عنوان بخشی از غرور مدنی، یا نشانی از استقلال و همبستگی یک جامعه تعریف نمود، چیزی که برتقالی ها زمان فتح مسقط و قلعه های میرانی، جلالی، و مطرح قادر به درک آن نبودند، آنها قلعه ها را فتح نمودند اما موفق به تسخیر مردم داخل آنها نشدند.





    ممکن است با نگاهی به شکوه و جلال قلعه آیجا، دهکده ای که هنوز تا رسیدن به دنیای مدرن فرسنگ ها فاصله دارد، بتوان نتیجه گرفت که مناظر عمان همگی عقب افتاده و مربوط به اعصار گذشته اند. اما به خاطر بیاورید آن ایستگاه اتوبوس، باجه تلفن عمومی و ساختمان های اداری جدید مسقط را که همگی برگرفته از معماری قلعه ساخته شده اند؛ درواقع، آنان قلعه را برای عصر معاصر دوباره خلق نموده اند. وقتی به کشور های دیگر منطقه نگاه می کنید و می بینید که چگونه از گذشته خود جدا افتاده و آن را انکار می کنند، این احساس احترام و ایجاد پیوستگی میان گذشته و میراث آن است که عمان را در حوضه خلیج فارس منحصر به فرد می نماید.
    منابع:
    The Lonely Planet, Oman

از استانبول تا هند


مقاله جالب ریک استیوز در مورد سفرش از استانبول تا هند را در اینجا بخواهنید.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

مروري بر جمهوری آذربايجان






مروري بر جمهوری آذربايجان

آذربايجان به معني «سرزمين آتش» يكي از سه كشور حوزه قفقاز و از قديمي ترين مكان هاي سكونت بشر است. آذربايجان با 86،600 كيلومتر مربع مساحت و 7،830،000 نفر جمعيت سرزميني است نه اروپايي و نه آسيايي، بلكه ملقمه اي است از تمام فرهنگ ها و تمدن هايي كه روزگاري از آن گذر كرده اند.

شواهد تاريخي نشان مي دهد كه بين 500 تا 700 هزار سال پيش انسان در اين منطقه سكونت داشته. قديمي ترين ابزار توليد آتش در آذربایجان کشف شده است. (در قره باغ كه اكنون منطقه مورد اختلاف بين آذربايجان و ارمنستان به شمار مي رود).

آذربایجان به معنی سرزمین آتش است. این سرزمین بر روی منابع عظیم نفت و گاز طبیعی واقع شده، و پر است از رودخانه ها، چشمه ها و حتی کوه هایی که به دلیل نشت گاز طبیعی از منابع زیرین، در حال سوختن هستند. شاید در فارسی آب و آتش دشمن یکدیگر باشند، اما در آذربایجان منظره چشمه ای با آب سوزان، یا کوهی که از آن آتش بیرون آید، عادی است. البته منظره چاه های نفتی که در حیاط خصوصی مردم یا وسط چهارراه ها در حال استخراج نفت هستند نیز دیدنی است.



بنا به نظر برخی تاریخ دانان، زرتشت زاده آذربايجان است، اگر هم نباشد آذربایجان از قدیمی ترین سرزمین های زرتشتی و از مقدس ترین آنها بوده وهست. تعدادی از قديمي ترين و مهم ترین آتشكده هاي زرتشتي در اين منطقه باقي مانده و سالیانه زرتشتیان از هند، ایران و دیگر نقاط دنیا برای زیارت به آن سر می زنند.
تاثير حكومت ايرانيان،عرب ها، ترك ها، رومي ها و روس ها را مي توان در فرهنگ متنوع آذري يافت.

شهر هاي لنكران و آستارا و منطقه تالش در جنوب با فرهنگ تالشی آن، خانلر در مركز كه توسط شراب سازان آلماني در 1830 بنا شد، همینطور شهر تاريخي گنجه كه زادگاه نظامي گنجوي شاعر فارسي سرا است. يهوديان و لزگي ها نيز شهر ها و دهات خود را دارند و مردم لاهيج خود را از تبار لاهيجان ايران می دانند و البته زبانشان نیز بیشتر فارسي است تا آذري.

اگر مساحت جمهوری آذربایجان زیاد نباشد، تنوع فرهنگی، نژادی و زبانی در آن بی نظیر است.




آیا می دانید روستای گلستان، جایی که عهدنامه گلستان میان روسیه و ایران امضا گردید در این کشور واقع شده است.


اكثريت جمعيت آذربايجان را مسلمانان شيعه تشكيل مي دهند. حكومت آذربايجان غير مذهبي است. در آذربايجان سال جديد روز اول ژانويه آغاز می شود این روز تعطيل است، اما عيد اصلي شان عيد نوروز است كه يك هفته را (و گاه بيشتر) تعطيل مي كنند. ضمنا چهارشنبه سوري از دیگر جشن های مهم آن دیار است (که برگزار می شود).

آشپزي آذري به ايراني بسيار نزديك است در باكو خورش فسنجان، قرمه سبزي، كوكو و كوفته به راحتي پیدا می شود، هرچند آشپزي شان از روسي، تركي و گرجي نيز بي تاثير نمانده است.

در دوران اتحاد جماهير شوري، باكو و ديگر شهر هاي ساحلي آذربايجان، مراكز تفريحي جذاب براي ساکنان دیگر جماهير به حساب می آمد، و جمعيت ارمني ساكن در آذربايجان (تا پيش از جنگ) به بيش از يك ميليون نفر می رسید.


امروزه به دليل آلودگي هاي نفتي، اكثر سواحل اين مناطق براي آب تني مناسب نيستند هرچند كه جوانان پولدار و خوش گذران آذري بي توجه به اين مسائل در سواحل پرسه می زنند. با اين حال، ساحل آستارای آذربايجان خوب و زيبا و تمیز است. جائی که منظره کوه ها و جنگل های تالش در افق پیداست، و خبری از بلوک های بتونی خاکستری رنگ جنوب دریای خزر نیست.

منابع عظيم نفت و گاز طبيعي كه در بسياري از مناطق به طور طبيعي آزاد می شود، باعث شده در خیلی جاها شعله هاي آتش از صخره ها سر بر آورده يا حتي چشمه ها و رودخانه ها با يك جرقه آتش بگیرند.

ماركوپلو نیز به صخره هاي گاز سوزان در اين منطقه اشاره كرده است.



مردم آذربایجان در هنر و ادبيات ذوق و سلیقه دارند.
نظامي گنجوي به فارسي شعر مي گفت، اما محمد بن سليمان فضولي به آذري، در دوران معاصر مي توان از ميرزا فتحعلي آخوندف و ميرزا صابر نام برد (كه ظاهرا آثارش الهام بخش اريك كلپتون در ساختن ترانه ليلا بوده است). مجله فکاهی ملا نصرالدین از مجلات وزین ادبی و طنز در منطقه قفقاز به شمار می رفته است.

موسيقي مقام، همان است كه عاشق ها در آذربايجان اجرا مي كنند در سال 2003 سازمان يونسكو اين سبك از موسيقي را به عنوان يكي از اشكال ناملموس ميراث بشري به ثبت رساند.
آذري ها در موسيقي جاز نيز يد طولاني دارند. از 1950 وفيق مصطفا زاده با تركيب موسيقي مقام و موسيقي جاز شهرت جهاني به دست آورد. دختر او عزيزا مصطفا زاده يكي از خوانندگان شناخته شده جاز در جهان است که اکنون در آلمان زندگی می کند. فستيوال جاز باكو يكي از فستيوال هاي معتبر موسيقي در جهان است که همه ساله نوازندگان مهم بین المللی را به خود جلب می کند. این فستیوال در خرداد ماه برگزار می گردد.

سينماي آذربايجان در دوران پيش از استقلال شكوفا بود، اما پس از درگيري نظامي با ارمنستان اين صنعت در دوران نخوت بسر مي برد.




آذربايجان در 1918 به عنوان نخستين جمهوري با حكومت پارلماني در آسيا اعلام استقلال نمود اما چندي بعد با تانك هاي بلشويكي اشغال و تا پيش از استقلال دوباره در سال 1991 به عنوان يكي از جمهوري هاي اتحاد جماهير شوري باقی ماند.






باکو،

باكو شهري مدرن در کرانه دریاه خزر و سرشار از ثروت نفت است، كه از خرابه هاي كمونيسم دوباره سر برآورده. قديمي ترين متروی آسيا در این شهر قرار دارد و دو اثر ثبت شده میراث جهانی بشر توسط سازمان یونسکو، نیز در آن واقع شده اند.
 
برخی ریشه نام باکو را «بادکوبه» به معنی شهرِ باد ها می دانند. دلیل اش تندباد های خزری است که یکی دوبار در ماه، وزیدن می گیرد. دیگران نام باکو را برگرفته از «باک»، به معنی خورشید یا خدا، می دانند. این وجه اشاره به اهمیت باستانی باکو به عنوان یکی از مراکز اصلی عبادت زرتشتیان دارد. مردم آذربایجان آن را «باکی» می نامند.




دوران طلائی باکو، با انتقال پاتخت شیروان شاهان (حاکمان محلی منطقه) به آنجا، پس از نابودی پایتخت قبلی شان در شماخی توسط زلزله 1191، آغاز گردید. باکو که پس از حمله مغول نابود شده بود، در دوره حکومت خلیل الله اول (1417-65) از سلسله شیروان شاهان عظمت خود را باز یافت.




سلسله شیروان شاهان در 1501 توسط شاه اسماعیل صفوی (که در اشعار آذری از او با نام خاتای یاد شده است) از باکو بیرون رانده شده و مردم آذربایجان (به همراه دیگر اقوام ایرانی) به تشیع گرویدند.


زمانی که پتر کبیر در 1723 باکو را تصرف نمود جمعیت شهر چیزی در حدود 10،000 نفر بود. آغا محمد خان باکو را از روس ها پس گرفت، اما در پی جنگ های ایران و روس، باکو دوباره به تصرف روسیه درآمد. پس از استخراج صنعتی نفت از چاه های اطراف شهر در 1873، جمعیت آن رو به افزایش گذاشت، طوری که پس از 30 سال جمعیت شهر %1200 رشد نشان می داد.



شهر باكو در سال 1905، به تنهايي تولید کننده پنجاه درصد نفت خام جهان بود.

امروزه هجوم سرمایه شرکت های نفتی بین المللی، جلال و شکوه سابق را به شهر بازگردانده است. فروشگاه های شیک آن، کالای لوکس خود را در همان کوچه ها و خیابان های چندصد ساله ایچِری شهر (ارگ باکو) به مشتریان خود عرضه می کنند. قلعه دختر در مرکز شهر نماد باکو و از جذابیت های گردشگری مهم، در کنار ساحل زیبای خزر قرار گرفته است.
 
کمتر شهری در جهان به سرعت باکو در حال تغییر و پیشرفت است. شهری که غرب و شرق را در دنیای هزار فرهنگی خود گرد آورده، چایخانه های سنتی را کنار پاب های انگلیسی و حمام های آذری را نزدیک کلوب های شبانه با موزیک تند غربی قرار داده است. در خیابان های اش خودروی لادای روسی در کنار سمند ایرانی و هامر آمریکایی حرکت می کنند. و در رستوران های اش انتخاب ها شما را از ژاپن به تهران و قفقاز و از آنجا به روسیه و اسپانیا می برند.