۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

تاسیس رصدخانه گرینویچ - داستان زمان و مکان (قسمت سوم)


اتاق هشت ضلعی

اتاق هشت ضلعی

پنجره های بلند اتاق ستارگان یا همانطور که امروزه آن را می نامند، - اتاق هشت ضلعی - طوری طراحی شده بود تا تلسکوپ های طویل قرن 17ام را در خود جا دهند. تمام این تلسکوپ ها از طریق شکست یا انحراف نور عمل می کردند. 

ابزار کلیدی دیگری که ستاره شناسان از آن بهره می بردند، کوادرانت بود. کمان درجه های آن،  بر روی ربعی از دایره ای از جنس برنج حکاکی شده بود که به همراه  تلسکوپ (یا با کمک چشم غیر مسلح) ستاره شناسان را قادر می ساخت تا ارتفاع اجرام آسمانی را اندازه گیری نمایند. 

میدان دید وسیعی که اتاق هشت ضلعی ورِن، پیش روی ستاره شناسان قرار می داد، رصدخانه را به امکانی بی نظیر برای رصد وقایع آسمانی همچون کسوف، ستاره دنباله دار و حرکت سیارات تبدیل می نمود. 

احتمالا مهم ترین ویژگی اتاق هشت ضلعی، یک جفت ساعت سال گرد باشد که به سفارش فلمستد و به دست تاماس تامپیون در سال 1676ساخته شده است. پیش از آنکه فلمستد وظیقه بزرگ خود در تعیین جدول ستارگان را آغاز نماید باید ثابت می کرد که کره زمین با نسبتی ثابت، دَوَران می کند، در این صورت او تصویر ثابتی را به عنوان پایه محاسبات اش در اختیار داشت. ساعت پاندولی که در آن زمان تازه اختراع شده، وسیله مطمئنی برای بررسی دَوَران زمین به حساب می آمد. 

برای تامین استاندارد دقت مورد نیاز، تامپیون پاندول های بسیار بلند 13 پائی برای هر ساعت تعبیه نمود. در آن زمان تصور می شد، که چون پاندول بلند تر در هر گردش، کمان کوچک تری می پیماید، پس از دقت بیشتری بر خوردار است. 

ساعت های ساخت تامپیون، هر دو ثانیه یک تیک می زدند و تنها به سالی یک بار تنظیم کردن نیاز داشتند. 

تابستان 1676، فلمستد با کمک آخرین تکنولوژی آن زمان، اثبات نمود، دَوَران زمین با نسبتی ثابت انجام می شود. تنها پس از اختراع مکانیزم کریستال کوارتز، در دهه 1930 بود که دانشمندان توانستند، ناهماهنگی در سرعت گردش زمین را دریابند. 



نخستین نصف النهار گرینویچ

وظیفه فلَمستید رسم نقشه دقیق آسمان بود، دقیق تا حدی که برای ناوبری با کمک ستارگان مناسب باشد. روش نقشه برداری از ستارگان (که اساس موقعیت یابی ستارگان را شکل می دهد) این است که وسیله مشاهده یا تلسکوپ را در طول یک نصب النهار یا یک خط شمالی - جنوبی- سوار نموده، وقتی ستارگان مورد مطالعه، در حال گردش شان، بالای سر ستاره شناس ظاهر می شوند، او به وسیله یک گاه نگهدار (timekeeper) که او را قادر می سازد فاصله زمانی دقیق گردش زمین از یک ستاره به ستاره دیگر را اندازه گیری نماید، موقعیت هر ستاره نسبت به نصف النهار خود را اندازه گیری کند. 

مقایسه هزاران رصد انجام شده از یک نصف النهار واحد، ایجاد نقشه دقیق آسمان شب را ممکن می سازد. متاسفانه، از آن جا که رصدخانه ورِن بر زیربنای برجی قدیمی تر ساخته شده بود، بر روی نصف النهار مورد نظر قرار نگرفته، بلکه مقداری به سمت غرب متمایل شده بود. بنابراین، اتاق هشت ضلعی ورِن به درد نقشه برداری از آسمان نمی خورد.

در عوض، فلَمستید، رصد خانه موقعیت یابی اش را در اتاقکی در پایین باغ خود بنا کرد. 

در طول 43 سال پس از آن، کار فلَمستید در رصدخانه اش، که سقف آن کنار زده شده می شد، آن بود که رو به آسمان باز شب، جابجائی ستارگان بالای سر اش را اندازه گیری کند.

نمایی از خانه فلَمستید

این ساختمان کوچک، که پذیرای سدس 7 فوتی و کمان دیواری 7 فوتی فلَمستید بود، به مبنای اصلی باقی رصد خانه بدل گشت. 


سدس فلمستید


وقتی ادموند هالی، در سال 1720 به مقام ستاره شناس سلطنتی برگزیده شد، متوجه گشت که دیوار نصف النهار آجری فلَمستید که در بالا تپه مشرف به رویال پارک قرار داشت، شروع کرده به نشست به سمت پایین شیب. 

هالی پیشنهاد داد، که دیوار دیگری ساخته شود، اما آن را کمی شرق تر قرار داد. او قصد داشت دو کوادرانت ستاره شناسی تازه روی آن نصب کند. این حرکت به الگوی توسعه رصدخانه بدل گشت. هر گاه به تلسکوپ موقعیت یابی بهتر یا جدید تری نیاز بود، اتاق تازه ای به ساختار موجود اضافه می شد؛ همیشه در راستای نصف النهار نخستین اما هر بار کمی شرق تر از دفعه پیش.

اگر از نخستین نصف النهار فلَمستید شروع به قدم زدن به سمت شرق کنید، سه مجموع الخط نصف النهار بعدی را می توان چنین شمرد: خطوط هالی، بردلی و آیری - که آخرین شان، به عنوان نصف النهار مبدأ، در سال 1884، مورد پذیرش جهانی قرار گرفت. 

ادامه دارد..

۱۳۸۹ فروردین ۲۷, جمعه

سرزمین ترکمن های تِکه و رودخانه های تجن و مرغاب

قسمت اول


خنجر ترکمن


آوريل 1880، قسطنطنيه را، از طريق ترابوزان و با عبور از ارمنستان، به قصد تهران ترک گفتم. هنگام عبور از ارمنستان ، قحطي هولناکي آن ديار را فرا گرفته بود. نخستين صحنه اي که در گذر از يک دهکده، با آن مواجه شدم، تمام زنان و کودکاني بود، که در زمين هاي اطراف، پراکنده و مشغول جمع آوري پيازِ زعفرانِ گل، قاصدک و علف، براي خوردن بودند. وقتی رنج ديگران را مي ديدم و کاري از من ساخته نبود تا آن را تسکين دهم، تنها دلخوشی ام آن بود که از موقعيتي چنين هولناک خواهم گريخت. غذايي نبود که مردم بخورند، و هداياي نقدي ناقابل ام، تنها کاري که از من ساخته بود، تقريبا هيچ مي نمود.

راه بايزيد را پيش گرفتم و از ارزروم به خوي در ايران رفتم. در طي مسير، از بسياري از ميادين جنگ اخير ميان روس و ترکيه بازدید کردم، و از ميان برخي از سرزمين هاي کردنشين گذشتم، جائي که شيخ عبيدالله بعدا از آن محل، بخشي از سربازاني که براي حمله به ايران نياز داشت را، برگزيده بود.
من از خوي حرکت ام را آغاز کرده، از درياچه اروميه گذشته و از طريق تبريز به تهران، و از تهران به اصفهان رسيدم. در اصفهان دو ماه و نيم توقف کرده، در محله ارمني نشين جلفا سکني گزيدم. هدف من رسيدن به درگز بود، و در اين محله مقدمات سفر را فراهم مي کردم.

درگز منطقه اي واقع دراستان خراسان ايران است. اين منطقه ميان رشته کوه هايي قرار گرفته که در نقاط ديگر، حدود مرزي شمال شرق ايران را شکل مي دهند. درگز جای مناسبي براي کسب اطلاع و آشنايي با قبايل ترکمن تِک است. بهترين جاده ميان سرزمين آخال تِک و مرو تِک از اين منطقه عبور مي کند.

من خوب مي دانستم، که اگر به عنوان يک انگليسي به آنجا سفر کنم، همانند سرهنگ بِيکر و سروان گيل، امکان جمع آوري اطلاعات از من گرفته مي شود، زيرا بايد از من مراقبت گردد و هميشه يک نگهبان با من باشد، يا همانطور که ايراني ها خواهند گفت، مزين شده تا شرف ياب شود و از من محافظت نمايد، که البته من خوب مي دانستم، دستورات روشني به او داده مي شود تا مانع از ارتباط آزاد و مستقل من با ترکمن هاي درگز گردد. اگر هم به من اجازه مراوده با ترکمن ها داده مي شد، حتما به گونه اي بود تا به من آن گفته شود که دولت ايران مي خواهد به من گفته شود.


یک ایرانی


من در يکي از سفر هاي پيشين خود به ايران در محله جلفاي اصفهان مانده بوده ام و مي دانستم که آن محل جاي مناسبي براي تهيه مقدمات سفرم خواهد بود. اينجا، دو ارمني را استخدام کردم که در طول سفر مرا همراهي کنند، يکي به عنوان نوعي شريک و منشي، ديگري هم خدمتکارم.

قصد من آن بود تا به عنوان يک دلال اسب ارمني ساکن کلکته سفر کنم. من پيش از آن، در بغداد و بين النهرين بوده ام، و در آنجا با راه و روش دلالان اسب اهل بمبئي که به آن مناطق سفر مي کردند آشنا شده بودم.

 اکنون اين اطلاعات برايم مفيد واقع شد. از آنجا که قيمت اسب در بغداد گران شده، برخي از اين دلالان سر از ايران در آورده گاه تا مشهد نيز به دنبال خريد اسب رفته اند. حتي با خبر شدم پيش از من گروهي تا محمد آباد درگز هم پيش رفته اند که البته کار را براي من ساده تر نمود. من دو دست لباس ارمني و يک کلاه سياه پوست بره تهيه کردم و سي ام سپتامبر، در جامه يک انگليسي، و با تظاهر به قصد سفر به غرب ايران، اصفهان را ترک کردم،

 اما پس از طي يک و نيم منزل، مسيرم را کج کرده، با کمک قطب نما و از بي راهه، سمت نائين را در پيش گرفتم. حتي به شريک و خدمتکارم نيز در مورد مقصد چيزي نگفتم، زيرا فکر کردم بهترين راه براي مخفي نگهداشتن اين راز آن است که نگذارم آنها از آن خبردار شوند. وقتي به بيابان رسيديم، جامه خود را عوض کرده، و کلاهم را هم که نمي شد آن را جائي مخفي کرد، در کاريزي انداختم.

دليل انتخاب شخصيت دلال اسب اهل کلکته آن بود که فکر مي کردم بهتر از ديگر نقش ها قادر به حفظ آن هستم. من در بخش هاي آسيايي ترکيه و ايران بسيار سفر کرده  و با رسوم شرقي آشنايي دارم. اصل و نسب ارمني هاي کلکته به شهر جلفا در ايران باز مي گردد، و من تصميم گرفته بودم تا به جامه يکي از آنان در آيم.

لباسي که بر تن کرده بودم، همان بود که يک ارمني ثروتمند بر تن اش مي کرد. شريک و خدمتکارام از ارمني هايي بودند که پيش از آن به هندوستان سفر کرده، زبان هندي را ياد گرفته بودند. در حالت عادي ما فارسي صحبت مي کرديم، اما اگر قرار بود چيزي را به صورت خصوصي به آنها بگويم، آنگاه مکالمه به هندي انجام مي شد، و اطرافيان گمان مي کردند که ما ارمني حرف مي زنيم.

 اگر بر حسب اتفاق، کسي که پيش از آن به هند سفر کرده، مي فهميد بين ما چه مي گذرد، که البته امر نادري می نمود، باز هم عجيب نبود که دلالان اسب ارمني که از هند آمده اند زبان آنجا را ياد گرفته باشند. غريب بودن لهجه فارسي من هم اينطور توجيه مي شد که من فارسي را در هند آموخته ام. تنها نگراني من، مواجه شدن با ديگر تاجران ارمني بود، اما مي دانستم، که آنها به ندرت به درگز سفر مي کنند، زيرا به شدت از دزديده و فروخته شدن در بازار برده ترکمن ها وحشت دارند.

نخستين شهري که به آن رسيدم نائين بود، اين شهر در دوران باستان براي کاشي اش معروف بود، و امروزه نيز، سفال ساخت اين شهر بهترين سفال ساخت ايران است.

من وارد شهر نشدم، زيرا هنوز به قدر کافي در مورد لباس جديدم مطمئن نبودم که با آن با مقامات ايراني اي مواجه شوم که احتمالا قبلا آنان را ملاقات کرده بودم. با خبر شدم، عبور از جاده نائين طبس که از کوير، يا شوره زار بزرگ مي گذرد، به دليل نبود آب، بسيار دشوار است، و با وجود سختي بيشتر راه اردکان بهتر مي نمايد.

پس به اردکان رفتم، که شهري است با 20،000 سکنه، در مجاورت کوير يا بيابان شوره زار بزرگ ايران. جاده ای که از اردکان آغاز گرديده و از پهنه کوير گذر مي کند، زائران حرم مطهر امام رضا، که از جنوب مي آيند، را به شهر مشهد مي رساند.


نمایی از دشت و کوه در ایران


در اين فصل، کاروان زائران پر شمار نيست، زيرا گرما در بيابان بسيار زياد و آب کمتر از هر زمان ديگر است. در جنوب ايران، بجز در ماه هاي زمستان، باران به ندرت مي بارد، و در اين بخش از کشور، در شش ماه گذشته باران نباريده است، پس حوض يا مخازن آب سر راه اکثرا خالي است، و آب تنها در مکان هايي که چشمه طبيعي وجود داشته باشد يافت مي شود که البته امري نادر و کمياب است.

اردکان را ديوار هاي بلندي احاطه کرده اند که با سبک ترين توصيفات، مي توان گفت، دقيقا مثل اين است که آنها را با نوعي نان زنجفيلي ساخته، و در بالا به صورت دندانه وار بريده باشند.

 اين ديوار ها را ساخته اند تا جلوي حمله کساني که مجهز به توپخانه نباشند گرفته شود، که در نوع خود قابل قبول است. اردکان تجارت خوبي با هند دارد، و عده زيادي از مردم آن شهر براي تجارت به هند سفر کرده اند.

من در کاروانسراي شهر اقامت کردم و هيچ کس هويت واقعي مرا در نيافت. چند مايلي دور تر از اردکان، بيايان خود را نشان داد، به هر سو نگاه کنيد چيزي جز تپه هاي صخره اي خشک، يا به همان ميزان دشت بي آب و علف نخواهيد يافت. بسياري از اين تپه ها رنگ هاي عجيب و غريبي دارند. اين تپه ها کلا از خاک رس سفت تشکيل شده، و رنگ قرمز غريبي دارند، که نشان از وجود اکسيد آهن در آنها است. به عقيده من، دليل قانع کننده براي اين رنگ عجيب آن است که هر دانه خاک رسي که اين کوهستان از آن ساخته شده را، غشا نازکي از اکسيد آهن فرا گرفته است.


کاروانسرا


نخستين روز سفر، پس از طي 30 مايل در دل بيابان به روستاي «هامين» [هامانه] رسيديم. هامانه واحه کم وسعت و زيبايي در بيابان بود، که آب خود را از چشمه کوچکي در همان نزديکي تامين مي کرد. هرکجا آب پيدا شود، همه گونه درختان ميوه دور و بر آن جلوه مي کند؛ در اين محل گلابي، زردآلو، سيب، و گردو به وفور يافت مي شوند.

 انواع مختلف بز کوهي در اطراف هامانه فراوان است. تعدادي از شاخ هاي آنها را بدست آورده ام و اميدوارم گونه آنها شناسايي گردد. آنها بز کوهي هيماليايي، «کاپرا سيبيريکا»، نيستند، زيرا شاخ هاي شان بسيار متفاوت است. هرچند، آنها شباهت بسياري به نمونه زنده اي دارند که من در رشته کوه هاي سليمانيه در سرحد شمال غرب هندوستان بدست آورده ام.

علاوه بر نمونه هاي ذکر شده، در اين منطقه گوسفند وحشي (Oris cycloceros) فراوان است، و آهو هم پيدا مي شود. هامانه مي تواند بهشت ورزشکاران باشد. اين محل با ارتفاع 6000 پا، حتي در تابستان نيز خنک است. عجيب آنکه، ديگر بز بزرگ - مارخور (Capra megaceros) - که در کوه هاي سليمانيه افغانستان زياد است، اينجا پيدا نمي شود.

هامانه را در 15 ماه اکتبر ترک گفتم. جاده چندين مايل را در يک دره تنگ و بزرگ به سمت بالا مي رود. من تنها سه اسب با خود داشتم و مقداري وسائل ضروري، که آنها را در جيب هاي پالان اسب خدمتکارم حمل مي کردم.
يکي از حيوانات، زخم بدي در پشت اش داشت که موجب تاخير بسيار شد. من نمي توانستم اسب ديگري خريداري کنم تا جايگزين آن شود، و مجبور شدم دو الاغ کرايه کنم، که البته الاغ هاي ايراني چهارپايان فوق العاده اي هستند، که بارهاي سنگين بر پشت خود حمل مي کنند و تاخيرام ارزش اش را داشت.

من بدون راهنما سفر مي کردم، و تنها چشمه آب، مقداري دورتر از جاده در شکاف کوه اي بود که در شب آن را نديده بودم. به محض آنکه دريافتم که چشمه را رد کرده ايم، چند صد يارد از جاده خارج شده، و براي اقامت شبانه در بستر دره اي صخره اي آماده شديم البته پس از آنکه افسار اسب ها را بسته و به آنها کمي غذا دادم. من هميشه غذاي اسب را با خود حمل مي کنم. سحر، بازگشته آب و همچنين الاغ هايي را که به همراه صاحب شان در شب گم شده بودند را پيدا کردم، ما همزمان با هم به چشمه آب رسيده بوديم.

ادامه دارد...

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

بازی بزرگ در آبگرم

می گویند وصیت پطر کبیر، بنیان گذار روسیه مدرن، به جانشینان اش آن بود که در به دست آوردن آنچه برای روسیه مقدر شده، یعنی تسلط بر جهان، کوشا باشند.

در اواخر قرن هجدهم میلادی، انگلستان ابرقدرت یکه تاز آن زمان، با تکیه بر نیروی دریایی بسیار قدرتمند خود، بر امواج دریا حکم می راند، و مستعمرات اش در سراسر جهان، افتخاری که پیش از او از آن پادشاه اسپانیا بود را، از آن ملکه آن کشور ساخته بود، آفتاب در سرزمین های ملکه بریتانیا هیچ گاه غروب نمی کرد.

ارزنده ترین همه مستعمرات یعنی هندوستان، هر رقیبی را به خود خیره می ساخت. ناپلئون بناپارت در فرانسه، و تزار روسیه هر دو چشم طمع به این پاداش بزرگ همه نبرد ها دوخته بودند.

کم کم مسئولان حفاظت از هند که متوجه این خطر بالقوه و گاه بالفعل شده بودند، چشم شان بدین واقعیت باز گشت که تا چه میزان در مقابل یک حمله زمینی آسیب پذیر هستند. و اینکه از سرزمین های اطراف هند هیچ نمی دانند.

پس آن شد، که رو به سوی ایران و افغانستان و آسیای میانه از یک سو، و تبت و مصر و عربستان از دیگر سو آوردند، تا با شناخت این سرزمین ها هرچه بیشتر آگاهی و قدرت دفاع خود را افزایش دهند.



کاریکاتور سیاسی که گربه ایرانی را گرفتار میان خرس روسی و شیر بریتانیایی نشان می دهد


جاسوسان و ماجرا جویان بریتانیایی کوه ها و صحرا ها را در می نوردیدند و نقشه برداری می کردند، و سیاستمداران شان در تهران و دیگر پایتخت ها به رای زنی برای جلب دوستی و نفوذ در قلمرو های اطراف هند پرداختند.

از آن سو روس ها بیکار ننشستند، مناطق جنوبی تر قفقاز و آسیای میانه را یکی پس از دیگری فتح نموده، اروپای شرقی و شمال عثمانی، کریمه و شرق سیبری را به تصرف خود در آوردند.

رقابت صد ساله میان دو ابر قدرت روسیه و بریتانیا در پهنه ای که آسیای میانه و خاور میانه را به طور کامل در می گرفت، از نخستین سال های قرن نوزدهم آغاز و به روایتی تا زمان انعقاد قرارداد 1907 میان روسیه و بریتانیا ادامه یافت.





رقابتی که به بازی بسیار بزرگ بر صفحه شطرنج جهانی می ماند و بازیگران اش آن را بازی بزرگ نامیدند.

 پرداختن به تاریخ بازی بزرگ در مجال این وبلاگ و این پست نیست. اما در حین این بازی ماجراها و اتفاقات فراوانی افتاده که نقل آنها برای علاقمندان جهانگردی، خالی از لطف نیست و برای دوست داران تاریخ بسی آموزنده است.

از این پس مطالبی از این دست را که جالب می یابم در این وبلاگ ترجمه و نشر خواهم نمود، زیرا از چاپ آن (پس از گذر از  هزار خان رستم) چیزی عاید مترجم تازه کار نخواهد شد و آخر هم کتاب چاپ شده شاید اصلا به دست خواننده علاقمند نرسد.


انجمن سلطنتی جغرافی

امپراتوری بریتانیا که در اوج عظمت خود، یک چهارم تمام خشکی های کره زمین را زیر پرچم خود آورده بود، خیلی زود دریافت که شناخت لازم از فرهنگ، زبان و اقلیم سرزمین های تحت سلطه اش ندارد. پس از طریق پرورش، تحقیق و تشویق جهانگردان و ماجرا جویان گرفته تا تقویت بخش آکادمیک و از هر راه ممکن دیگر شروع به جمع آوری اطلاعات و شناخت سرزمین های کره خاکی نمود.

تلاش آنها به هر دلیل که صورت گرفته باشد، از آنجا که بر شناخت بی طرفانه دقیقی استوار بود که خود بدان نیاز داشتند، دستاوردی مهم در تاریخ قرن نوزدهم برای بشریت داشت که تا به امروز بی بدیل مانده. مردان شجاعی که جسورانه به قلب ناشناخته ها سفر کرده اند و شناخت ما را از دور افتاده ترین نقاط در قلب آفریقا گرفته تا بلند ترین کوه های جهان کامل نمودند.

یکی از ارزنده ترین این تلاش ها بنیانگذاری انجمن سلطنتی جغرافیا توسط شاه ویلیام چهارم، پادشاه انگلستان بود.

هدف از تاسیس این انجمن عملی، تشویق به گردآوری اطلاعات ارزنده و دست اول در مورد ساختار پوشش زمین، وضعیت راه ها، آداب و رسوم و فرهنگ و هر آنچه می شد در مورد جغرافیای سرزمین ها دانست بود، با این امید که گردآوری این اطلاعات به امپراتوری یاری رساند تا در زمان نیاز از اطلاعات گرد آوری شده بهترین استفاده را نماید.

جالب اینجاست که این اطلاعات نه به صورت سری بلکه در جلسات کاملا باز ارائه می شد. ارائه کنندگان شان تنها بریتانیایی ها نبودند و محتوای آنها هم نه در بایگانی های وزارت خانه ها بلکه در مجله ژورنال انجمن سلطنتی جغرافی منتشر می شد تا در اختیار عموم قرار گیرد.

بدین صورت هر کس از آخرین دست آورد ها با خبر شده یا می توانست یافته های خود را ارائه نماید. از دهه نهم قرن نوزدهم، ژورنال جای خود را به صورت جلسات داد و بعد هم به ژورنال جغرافی که تا به امروز پا برجاست.

خلاصه تاریخ انجمن سلطنتی جغرافی را آوردم زیرا در پست های بعدی، قصد دارم ترجمه برخی از سخنرانی های انجام شده در این انجمن  را ارائه نمایم.


سفر سرهنگ دوم سی. ای. استیوارت به ایران و ترکمنستان،


نخستین این سخنرانی ها، گزارش سفر مخفیانه سرهنگ دوم استوارت به ایران و ترکمنستان است، که در سال 1880 انجام شده است.

هرچند خواندن متن گزارش، حتی 130 سال بعد، هنوز خالی از لطف نیست و حاوی اطلاعات بسیار ارزنده در مورد زندگی و سفر در ایران آن زمان است، اما دانستن علت اصلی سفر او و وقایع قبل و بعد از آن، که در زمان ارائه گزارش حتی بر شنوندگان حاضر در جلسه نیز مخفی بود، خواندن اش را حتی لذت بخش تر نیز می گرداند.

به دلیل طولانی بودن متن مقاله، آن را در چند بخش جداگانه در وبلاگ قرار می دهم تا از خسته کنندگی خواندن یک متن طولانی کاسته شود. لینک تمام پست های مربوط به این گزارش را پایین همین متن خواهید یافت. 

پس از دریافت ماه ها گزارش های اطلاعاتی مبنی بر آماده سازی نیروی عظیمی در بندر کراسنودوفسک تحت فرماندهی ژنرال میخائیل اسکوبِلیو و حرکت این نیرو ها به سمت شرق، مسئولان دفاعی هند بر آن می شوند تا از جزئیات ماجرا سر در آورند.

نگرانی اصلی، حمله روسیه به مرو است.

از سوی دیگر سیاست خارجی بریتانیا در این دوران، مدارا با روسیه و پرهیز از درگیری یا تحریک آن کشور در منطقه است، از این رو مسئولان نظامی بریتانیا بطور مخفیانه تصمیم می گیرند تا فردی نظامی را به منطقه بفرستند، طوری که حتی سفارت بریتانیا در تهران یا هیچکدام از مسئولان بریتانیایی هم متوجه عملیات نگردد، چه رسد به روسیه! روش کار کلاسیک ارتش در این مواقع، فرستادن افسر مربوطه به مرخصی است، زیرا وقتی افسری در مرخصی باشد هر کجا که میل داشت می تواند سفر کند و از طرف دیگر، اگر گیر افتاد ارتش نسبت به کل ماجرا اظهار بی اطلاعی می کند، بر عکس در صورت موفقیت (این روش بارها و بارها در این دوره آزمایش شده و معمولا خوب جواب داده) اطلاعات بسیار ارزنده ای از سفر به دست خواهد آمد.

در این مورد خاص، سرهنگ دوم سی. ای. استیوارت مامور انجام ماموریت گردید، او باید خود را به درگز در شمال خراسان می رسانید تا از نزدیک شاهد عملیات نظامی روسیه بوده، فعالیت آنان را گزارش دهد. از جزئیات عملیات او اطلاع چندانی در دست نیست، و با اینکه او بعد ها کتابی در این مورد به رشته تحریر در آورده اما هنوز گوشه های تاریکی پیرامون سفر او باقی است.

هدف روس ها از این عملیات نه مرو بلکه شهر گوک تپه در نزدیکی عشق آباد بود. آنها پس از پیروزی در عملیات، کشتار عظیمی در شهر به راه انداختند. این پیروزی روس ها تسلط آنان بر کل آسیای میانه را قطعی و بلا منازع کرد، تسلطی که تا از هم پاشیدن اتحاد جماهیر شوروی بر جا ماند.


جالب این که، وقتی استیوارت با موفقیت و در ردای دلال اسب ارمنی، خود را به درگز می رساند، در منطقه با ادموند اُو دانوان، خبرنگار ماجراجو و معروف ایرلندی روزنامه دِیلی نیوز آشنا می شود که برای پوشش خبری همین عملیات نظامی، به منطقه رفته بود.

اُودانوان در طی همین ماجرا به اشتباه، به اسارت ترکمن ها در می آید که فکر می کنند او جاسوس روسیه است. پس از یک سال آزاد می شود و خبر زنده بود اش به لندن می رسد و سال بعد هم کتابی از کل ماجرا از او چاپ می شود، اما بخت او بلند نیست و در سال 1883 در طی سفری اکتشافی به سودان کشته می شود.




لینک های مفید:






۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

ایزدخواست

روز چهارم عید برنامه هیجان انگیزی ریخته بودم. پس از گذر از یکی از زیبا ترین جاده های ایران، یعنی راه میان ایذه و شهرکرد، از طریق اصفهان به ایزدخواست رفتم.

نخستین بار نام ایزدخواست را موقع مرتب کردن فهرست ایستگاه های سینوپتیک سازمان هواشناسی شنیده بودم. بار دوم هم، در کتاب "یک سال در میان ایرانیان"، نوشته ادوارد براون نام این روستا به چشم ام خورد که انگیزه اصلی سفر به آنجا را در من ایجاد نمود، تا اینکه در تعطیلات نوروز امسال آن را عملی کردم.

روز چهارم نوروز، بعد از آنکه حدود ساعت 16:40 زویا و هژیر را از کنار ترمینال جنوبی اصفهان سوار کردم با شتاب به سمت ایزدخواست حرکت کردیم، زیرا تا غروب آفتاب زمان زیادی باقی نبود و ما مصمم بودیم که شانس دیدن روستا را از دست ندهیم.

کنار خروجی جاده، چادر نیروی انتظامی بود که در پاسخ پرس و جوی هژیر در مورد روستا، یک پیک سلامت نوروزی و یک راهنمای مسافران نوروزی شامل اطلاعاتی در مورد ایزدخواست به او دادند.

طبق اطلاعات راهنما:

شهر ایزدخواست اولین نقطه ورودی استان فارس و در فاصله 330 کیلومتری شمال شیراز و 130 کیلومتری جنوب اصفهان قرار گرفته است. جمعیت ایزدخواست حدودا 10 هزار نفر است و مهمان نوازی مردم این شهر زبانزد عام و خاص در کشور است !!

سد شهر ایزدخواست که در دره بزرگ و بر روی رودخانه این شهر احداث شده، از جاذبه های طبیعی (البته نه چندان طبیعی) ایزدخواست است که در پنج کیلومتری جنوب شهر واقع شده است.

قلعه باستانی ایزدخواست بر روی دماغه سنگ ذوزنقه شکلی در کنار جاده اصفهان - شیراز قرار گرفته است. این قلعه که متعلق به عهد ساسانیان است تنها از طریق یک پل متحرک قابل دسترس است. آتشکده این قلعه بعد ها به مسجد جامع بدل شده است.

در واقع آن چیزی که امروز به نام ایزدخواست وجود دارد، یک شهر بسیار معمولی است که در کنار روستای قدیمی بنا شده. وقتی به شهر رسیدیم مردم مشغول تماشای یک بازی محلی بودند. بازی به این صورت بود که مردان جوان دو خانواده روستایی همه دور هم جمع بودند، و هر بار دو تن از آنها - یکی از هر خانواده - به میدان می آمدند و باید با چوب بر مچ پای حریف می کوفتند. به گفته هژیر اگر کسی بازی را بلد نباشد با مچ پای شکسته از میدان بدر خواهد شد.

از یکی از اهالی در مورد قلعه پرسیدم که آدرس داد چگونه به آنجا برویم، و اضافه کرد که خود اش تا کنون (حدود 40 سال سن داشت) داخل روستای قدیمی را ندیده است.

پل متحرکی که روستا را به زمین اطراف متصل می کرد از بین رفته و به جای آن پلی با دو تخته الوار بلند ساخته اند. ضمنا در ورود قلعه را نیز قفل کرده، و در عوض دیوار کنار آن را خراب کرده بودند که مردم از طریق شکاف درون آن به قلعه وارد می شوند.





بقیه توضیحات در مورد روستا را بهتر است از زبان آقای ادوارد بروان که حدود 120 سال پیش، از آن دیدن کرده بشنوید. متن زیر برگرفته از کتاب «یک سال در میان ایرانیان» نوشته ادوارد براون و ترجمه مانی صالحی علامه است. عکس های این مجموعه از زویا هنرمند است.


«حدود 11/15 صبح در امین آباد، آخرین روستای عراق عجم برای صرف ناهار توقف کردیم. از این نقطه می توانستیم در مقابل خود به وضوح، تپه ی مخروطی شکل کوچکی را ببینیم که در پشت آن دهکده ی ایزدخواست، که آن قدر مشتاق دیدن اش بودم، قرار داشت. مطالب زیادی درباره ی موقعیت طبیعی مستحکم آن که بر فراز پرتگاه صخره ای قرار گرفته، خوانده بودم. همین طور که به تپه ی مخروطی نزدیک تر می شدیم (نام آن تل پلو بود، فکر می کنم به خاطر شکل آن که بشقاب پلو را به یاد می آورد) حداکثر سعی خود را کردم که اولین نگاه را به خانه های روستا بیندازم، اما اولین منظره ای که دیدم حالتی آمیخته از ناامیدی و تعجب به همراه داشت. پس از عبور از تپه توانتم به وضوح گنبد سبز امامزاده ای را که اطراف آن را قبرستان پرت و دور افتاده ای فرگرفته بود، ببینم. کمی آن طرف تر و تقریبا در همان سطح از صفحه دشت که ما در آن راه می پیمودیم، روستای ایزدخواست پدیدار شد. پس کجا بود آن غیر قابل دسترس بودن و استحکام و استواری موقعیت این روستا که همه ی مسافران نقل کرده اند و آن حیرت آور ترین  موضع مستحکم طبیعی در دنیا نامیده اند؟ با خود فکر کردم که چقدر درباره ی محلی که اکنون مقابل دیدگانم قرار دارد و ظاهرا هیچ اختلاف سطحی با صفحه ی دشت ندارد، اغراق کرده اند و یا شاید هم چاروادارها به دلیلی مرا گول زده اند. در همین افکار بودم که از میان قبرستان گذشتیم و به ناگهان در 

برابر دیدگانم عجیب ترین و جالب ترین منظره ای که در همه ی عمر خود دیده بودم، گسترده شد.

در آن طرف جاده ای که در آن راه می پیمودیم شکاف عمیق عظیمی، شبیه به بستر خشک رودخانه ای غول پیکر و قدیمی دیده می شد. در وسط آن چیزی ایستاده بود که من فقط می توانم آن را به جزیره ای باریک تشبیه کنم با پرتگاه هایی در اطراف، که قله ی آن پوشیده بود از ردیف پشتِ ردیف ساختمان های خاکستری با بام های مسطح که حتا روی لبه ی پرتگاه هم معلق بودند و تیر ها و ستون هایی آنها را محافظت می کرد و به هر سویی گسترده بودند، به طوری که آن محل بیش تر شبیه به مجموعه ی غریبی از آشیانه پرندگان بود تا مسکن انسان ها.



عرض صخره ای که قلعه روی آن ساخته شده است





منتی الیه (غربی) بالای این جزیره تقریبا به لبه ی شمالی شکاف چسبیده بود و فضای نسبتا کم خالی بین آن را یک پل متحرک به هم وصل می کرد که با برداشته شدن آن هر گونه دسترسی به شهر قطع می شد. در تمام نقاط دیگر، پرتگاه های عمیق با شیب تند که ارتفاع آن ها هر قدر به طرف مشرق می رفت افزایش می یافت، شهر را از هر گونه حمله ی احتمالی محافظت می کرد.



مدخل ورودی ایزدخواست که پل متحرک آن را با پل ثابت عوض کرده اند




در ایزدخواست، جاده شیراز دو شاخه می شود. یک شاخه که جاده ی سر حد یا تابستانی خوانده می شود، به طرف جنوب غربی وارد کوه ها می شود و شاخه دوم به نام جاده گرمسیر یا زمستانی، شکاف دره زیر ایزدخواست را قطع کرده به سمت جنوب شرقی می پیچد. از آن جا که هنوز اوایل سال بود و برف ها هنوز ذوب نشده بودند، تصمیم گرفتیم جاده دومی را دنبال کنیم که ضمنا این مزیت را داشت که ما را از تخت جمشید عبور می داد.

ظاهرا، ساکنان ایزدخواست زیاد دوست ندارند غریبه ها در مسکن احاطه شده با پرتگاه شان اقامت کنند. زیرا، کاروانسرا و پست خانه هر دو در پایین شکاف آن سوی رودخانه ی آب مروان که در کف دره (جنوب شرق پرتگاهی که دهکده روی آن قرار دارد) جریان دارد، واقع شده اند. بنابراین وقتی به لبه ی شکاف رسیدیم به طرف راست (جنوب) نقطه ای که پل متحرک واقع شده است، پیچیدیم و از آن جا پس از یک ربع ساعت در سراشیب جاده ای که رو به پایین می رود، به کاروانسرا رسیدیم. عمارتی بسیار عالی که بنابر کتیبه ی سردر آن، به دستور نیرومند ترین و بخشنده ترین شاهان، انتشار دهنده ایمان به ائمه ی معصوم و پاک، کلب آستان علی بن ابی طالب، عباس صفوی که خداوند پادشاهی و قلمرو او را حفظ نماید، ساخته شده بود. کتیبه به طرز زیبا یی پرداخته شده، اما متاسفانه صدمه ی زیادی دیده و خیلی از کاشی های آن را شکسته با برده اند.

من از روستاییان پرسیدم که چرا از عمارتی که باید باعث افتخارشان باشد بهتر نگه داری نمی کنند؟ آنها جواب دادند که تقصیری ندارند، سیزده چهارده سال قبل یک فرنگی به اینجا آمد و چون می خواست مقداری از کاشی ها را تصاحب کند به مردی که در پست خانه کار می کرد، پیشنهاد کرد در مقابل دو یا سه تومان مقداری از آن ها را بکند و به او بدهد. برای آن مرد وسوسه ای غیر قابل اجتناب بود. پس همان شب با قلم و چکش رفت که تقاضای فرنگی را بر آورده سازد. البته او حداقل به اندازه ی مقداری که کاشی بیرون آورد، کاشی شکست و عمارت باشکوهی از دوران قدیم، به طور غیرقابل جبرانی صدمه دید تا خواسته ی زودگذر مسافری ارضا گردد.

من میل داشتم داخل روستا را تماشا کنم. بنابراین از بعضی اهالی که می آمدند و به من خیره می شدند پرسیدم که آیا می توانند مرا به بالا، به داخل روستا ببرند؟ آنها فورا قبول کردند. پس از صرف چای، به دنبال راهنماهایم راه افتادیم. از زمین های زراعی که جوانه های گندم آن ها سبز شده بودند، گذشتیم و پس از دور زدن دیواره ی جنوبی این قلعه طبیعی، به پل متحرک انتهای غربی روستا رسیدیم.



با عبور از روی پل وارد گذر تاریکی شدیم که با خروجی های نا منظم به محوطه ی باز، از غرب تا شرق روستا را می پیماید و یا بهتر بگویم مثل تونلی می گذرد. این تنها خیابان روستا است. زیرا صخره، به رغم طول زیاد، باریک است و در بیش تر محل ها برای بیش از دو خانه کنار هم جای نیست.



راهنماهایم به من گفتند که شهر آن ها (که به نظر می رسید خیلی به آن افتخار می کنند) بسیار قدیمی است. 300 سال قدیم تر از اصفهان. برای اثبات ادعای شان یکی از سنگ های دروازه را نشانم دادند که می گفتند باید تاریخ را بر آن پیدا کنم. در واقع، تنها تاریخی که من توانستم ببینم 1218 هجری، تقریبا 1803 میلادی، بود. اما به نظر می رسید که بر آن، آثار کم و بیش محو شده ای هم وجود دارد که تاریک بودن محل، حتا در مدخل ورودی این گذر تاریک اجازه ی خواندن یا گشودن رمز آن را به من نداد.
همین طور که به جلو می رفتیم، سقف خیابان که ابتدا باز بود، کاملا توسط خانه ها پوشیده شد و راه مان چنان تاریک شد که یک قدم جلوتر را نمی دیدم و فقط ندای یاالله همراهانم بود که خبر حضور ما را می داد و مانع تصادف مان با عابران می شد.



خانه ها اکثرا سه یا چهار طبقه اند و توسط پلکانی مستقیما به خیابان راه دارند. در نمای بیرونی و نیز در طرف داخلی خانه ها، بالکن یا تراسی ساخته شده که به طور ترس آوری برفراز پرتگاه، معلق است. راهنمایانم مرا روی چند بالکن بردند تا از تماشای منظره لذت ببرم، اما احساس عدم امنیتی که با دیدن وضعیت ظاهری نه چندان محکم این بالکن ها به من دست داد، مانع لذت بردنم گردید. به راهنمایانم گفتم: «من فکر می کنم این باکن ها برای بچه های شما خطرساز باشند، زیرا هیچ نرده ای ندارند که مانع سقوط بچه شود.» جواب کاملا بی قیدانه ی آن ها این بود:«آن ها خطرناک هستند سالی نیست که دو سه نفر از روی آن ها سقوط نکنند و کشته نشوند.» پس از کمی سکوت که حواسم متوجه عدم استحکام بنای خانه ها بود، گفتم: «تعجب می کنم که چطور خود خانه ها فرو نمی افتند؟» و روستاییان با حالتی بی تفاوت گفتند: «آنها می افتند. آن جا را نگاه کن؟» من به سمتی که اشاره کردند، نگاه کردم و ویرانه ی خانه ای را که بر لبه پرتگاه آویزان بود، دیدم. وقتی فکر کردم که کنجکاوی ام در این باب کاملا ارضا شده است، پیشنهاد کردم که به گشت و تماشای مان ادامه دهیم. آن ها مرا داخل یکی از خانه ها بردند که ظاهرا یکی از مغازه های اصلی محل بود و ظرفی پر از میوه و خشکبار جلویم گذاشتند که برای رعایت ادب، کمی از آن ها خوردم، در حالی که روستاییان با توجهی توأم با نجابت مرا تماشا می کردند.










سپس به دیدن مسجد رفیتم که نتوانستیم تاریخ بنای آن را ببینیم، ولی قدیمی به نظر می آمد. بر دیوارها، غیر از شعار های معمول مذهبی شیعه، لااله الا الله، محمد رسول الله و علی ولی الله، نوشته دیگری نبود. بنای مسجد نسبت به سایر بناها، بسیار مستحکم می نمود ولی داخل آن بسیار ساده بود و غیر از یک منبر که بیشتر به یک نردبان پله ای شناهت داشت، چیزی در آن دیده نمی شد. این منبر به همراه طاق نمای محراب که در کنار آن بود، تنها نشانه هایی بودند که باعث می شدند، آدم فکر کند در مسجد است.

پس از ترک مسجد از یک مغازه ی دیگر این روستای عقب مانده و ابتدایی، دیدن کردیم و آن جا هم مجبور شدم برای رعایت ادب، مقداری از آن آب نبات وحشتناک به نام شکرپنیر را بپذیرم. سپس دهکده را از همان راهی که آمده بودیم ترک گفتیم. زیرا در واقع راه دیگری وجود ندارد. و به کاروانسرا باز گشتیم. »

لینک های مفید:

صفحه ایزدخواست در سایت سازمان یونسکو ایزدخواست در فهرست کاندیداهای ثبت میراث جهانی سازمان یونسکو قرار دارد.

ویکیپدیا

عکس های زیبا از ایزدخواست شامل یک عکس به تاریخ 1937 که نشان می دهد در آن تاریخ نیز قلعه وضعیت مناسبی نداشته و به نظر مسکونی نمی آید.

وبلاگ خبری آباده

نوشته های بی خواننده

۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

ماه رمضان چند سال پیش

21 ماه رمضان سال 1380 اوایل آذر بود، اون سال برف خوبی باریده بود و پیست های اسکی زود باز شده بودند. به هر حال اون روز نرفتیم اسکی، اما موفق شدم مهان را که روزه بود ترغیب کنم با اتوبوس شمشک راه بیافتیم و بریم شمشک.

تعجب نکنید، اتوبوس خط واحد اتوبوس رانی، سه راه تهران پارس و شمشک، هر روز ساعت 6 صبح از سه راه تهران پارس راه می افتاد (شنیده ام که هنوز هم هست) و با 25 تومان می رفت شمشک. از همان اتوبوس های بنز قدیمی که دود زیاد می کردند و موقعی که درشان باز می شد پیسسسسسسسسسسسسسس صدا می داد.

به هر حال، وقتی رسیدیم شمشک متوجه شدیم که همان اتوبوس حدودای ساعت 3 بعد از ظهر بر می گردد، از آنجا که وقت زیادی داشتیم تصمیم گرفتیم پیاده برگردیم و هرجا اتوبوس را دیدیم بخواهیم که برایمان نگه دارد. 



 


موقع برگشت متوجه یک پدیده جالب شدم. مسیر دود یک هواپیما که نور خورشید با زاویه خاص بر آن می تابید و ابری که در ارتفاع کمتر زیر آن قرار داشت تصویر غیرعادی از سایه و نور ایجاد کرده بود.



 

 
پیاده برگشتن به ما امکان داد تا از منظره یخزده اطراف جاده حسابی لذت ببریم و عکاسی کنیم. 

 





 


 
به رستوران کوهستان که رسیدیم با کمال تعجب متوجه شدیم که باز است، مهان هم که تا آن موقع روزه اش باطل شده بود راضی شد یک کباب کوبیده ای در رستوران بزنیم که خیلی چسبید. مشغول خوردن کباب بودیم که اتوبوس هم از کنار رستوران رد شد و رفت.

ما که راهی جز پیاده باز گشتن به فشم نداشتیم تا شاید آنجا ماشین گیر بیاوریم، کنار جاده قدم می زدیم که ناگهان، آهوی فرشاد خلیلی نگه داشت. فرشاد، زرین قلم، بهنام و آناهیتا رفته بودند اسکی و در حال بازگشت بودند.






ما هم سوار شدیم و بعد از کلی شوخی و خنده در مورد روش سفر  کردن من و مهان که با قیمت های سی سال پیش مسافرت می ریم راه افتادیم. به تهران که رسیدیم بچه ها می خواستند پیتزا بخورند که ما هم به آنها ملحق شده و یک پیتزا هم در تهران زدیم که باز هم چسبید.

می دانم داستان هیجان انگیزی نبود، اما وقتی توی پوشه عکس ها می گشتم به این عکس از فرشاد برخوردم و  البته چند عکس اسکی دیگر هم که از فاصله دور گرفته شده بودند و آن داستان مربوط به این عکس بود.

فرشاد خلیلی با اخلاق ورزشکاری و روحیه خاص خود حتما دوستان بسیار زیادی داشت که از دوستی با او لذت می بردند و اکنون در غم از دست دادن او با هم شریک اند.  خاطرات من با او تماما مربوط به اسکی است، زمانی که توی پیست با زحمت زیاد پایین می آمدم و فرشاد با همان کاپشنی که توی این عکس دیده می شه از کنار من رد می شد و داد می زد "افشین چطوری"

یک مثل هلندی جالب هست که می گه: آدم ها می میرند اما خاطرات شان زنده می ماند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

تسلیت


خبر درگذشت فرشاد خلیلی دوست و مربی بسیار خوب، تکان دهنده و غم انگیز است. در گذشت ایشان را به همه دوستان و خانواده محترم شان تسلیت عرض می کنم.